پارت دوم
پارت دوم
هوا گرگ و میش بود.
از خواب پریدم.
جیمین نشسته بود کنار تختم.
صورتش توی تاریکی محو بود، ولی اون لبخند لعنتی هنوز هم پیدا بود.
– بیدار شدی…
+ چی شده؟
– فقط میخواستم بدونی...
مکث کرد سپس ادامه داد.
– اون حلقهای که به مادرت دادم، فقط یه راه بود برای اینکه تو رو ببینم. هر روز. هر ثانیه.
+ داری شوخی میکنی؟
– شوخی نمیکنم. دیوونگیه. ولی واقعی. من عاشقت شدم... قبل از اینکه حتی اسمتو بدونم.
اشک هام سرازیر شد
نه از ترس.
از حسرت. از آشفتگی.
و با صدایی لرزون گفتم:
+ نمیتونیم این راهو بریم، جیمین.
– رفتیم، ات. از لحظهای که بهم لبخند زدی، رفتیم...
دیگر چیزی نگفت.
---
چند روز بعد
مادر مرد.
یا شاید… کشته شد.
چه فرقی داره وقتی همهچی برای همیشه تغییر کرده؟
ما فرار کردیم.
به خونهای دور، جایی که فقط سکوت بود و ما دو نفر.
هر روز با صدای هم بیدار میشدیم.
با دست های هم غذا درست میکردیم.
با چشمهای هم میخوابیدیم.
یه شب، وقتی بارون تندی میاومد، جیمین حلقهای آورد.
نه طلایی، نه نقرهای.
یه حلقهی سیاه.
– خودم طراحیش کردم. چون عشقم مثل بقیه نیست. سیاهه ، ممنوعه. اما واقعیتر از هر چیز دیگهست.
من حلقه رو دستم کردم.
و از اون شب، ما دیگه “فراری” نبودیم.
ما «آغوش گناه» شدیم.
ولی آغوشی که از تمام دنیا امنتر بود.
---
شب های عاش*قانه پی در پی
لم*سهاش بیتاب نبود.
بلکه انگار میخواست با انگشتاش منو حفظ کنه.
بوس*ههاش داغ، ولی سنگین.
مثل کسی که میخواست از نو بسازه.
– ات…
+ جانم؟
– هیچوقت کسی رو اینطوری نخواستم.
+ حتی اگه باعث بشم همهچی بسوزه؟
– حتی اگه خودم توی اون آتیش بمیرم.
اون شب، توی تاریکی و صدای بارون، ما کنار هم بودیم.
نه با بد*نهامون.
بلکه با زخمهامون.
زخمهایی که مثل پازل، فقط با هم جفت میشدن.
پایان
هوا گرگ و میش بود.
از خواب پریدم.
جیمین نشسته بود کنار تختم.
صورتش توی تاریکی محو بود، ولی اون لبخند لعنتی هنوز هم پیدا بود.
– بیدار شدی…
+ چی شده؟
– فقط میخواستم بدونی...
مکث کرد سپس ادامه داد.
– اون حلقهای که به مادرت دادم، فقط یه راه بود برای اینکه تو رو ببینم. هر روز. هر ثانیه.
+ داری شوخی میکنی؟
– شوخی نمیکنم. دیوونگیه. ولی واقعی. من عاشقت شدم... قبل از اینکه حتی اسمتو بدونم.
اشک هام سرازیر شد
نه از ترس.
از حسرت. از آشفتگی.
و با صدایی لرزون گفتم:
+ نمیتونیم این راهو بریم، جیمین.
– رفتیم، ات. از لحظهای که بهم لبخند زدی، رفتیم...
دیگر چیزی نگفت.
---
چند روز بعد
مادر مرد.
یا شاید… کشته شد.
چه فرقی داره وقتی همهچی برای همیشه تغییر کرده؟
ما فرار کردیم.
به خونهای دور، جایی که فقط سکوت بود و ما دو نفر.
هر روز با صدای هم بیدار میشدیم.
با دست های هم غذا درست میکردیم.
با چشمهای هم میخوابیدیم.
یه شب، وقتی بارون تندی میاومد، جیمین حلقهای آورد.
نه طلایی، نه نقرهای.
یه حلقهی سیاه.
– خودم طراحیش کردم. چون عشقم مثل بقیه نیست. سیاهه ، ممنوعه. اما واقعیتر از هر چیز دیگهست.
من حلقه رو دستم کردم.
و از اون شب، ما دیگه “فراری” نبودیم.
ما «آغوش گناه» شدیم.
ولی آغوشی که از تمام دنیا امنتر بود.
---
شب های عاش*قانه پی در پی
لم*سهاش بیتاب نبود.
بلکه انگار میخواست با انگشتاش منو حفظ کنه.
بوس*ههاش داغ، ولی سنگین.
مثل کسی که میخواست از نو بسازه.
– ات…
+ جانم؟
– هیچوقت کسی رو اینطوری نخواستم.
+ حتی اگه باعث بشم همهچی بسوزه؟
– حتی اگه خودم توی اون آتیش بمیرم.
اون شب، توی تاریکی و صدای بارون، ما کنار هم بودیم.
نه با بد*نهامون.
بلکه با زخمهامون.
زخمهایی که مثل پازل، فقط با هم جفت میشدن.
پایان
- ۱۰.۱k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط