{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم..

آرزوی دیدارت را دارم..
پارت 33

["ویو سلین"]

و قلب من...

دوباره درد گرفت.

چند ثانیه سکوت بینمون موند.

همون سکوتی که اگه بیشتر طول می‌کشید،
احتمالاً باعث می‌شد به چیزهایی فکر کنم که نباید.

برای همین سریع گفتم:

+"خیلی به خودت مطمئنی ها."

صدای متعجبش اومد:

_"من؟"

+"آره تو.
از کجا مطمئنی من خندیدم؟"

خنده‌ی آرومی کرد.

_"چون می‌شناسمت."

چشمامو چرخوندم.

+"وای خدا...
باز شروع شد."

_"چی شروع شد؟"

+"همین که فکر می‌کنی همه چیزو درباره‌ی من می‌دونی."

_"فکر نمی‌کنم.
می‌دونم."

از لحن پررویانه‌اش حرصم گرفت.

+"اعتماد به سقفت رسیده جناب افسر."

_"حداقل سقف داره.
اعتماد به نفس تو که زیرزمین زندگی می‌کنه."

چند لحظه مات موندم.

بعد از حرص خندم گرفت.

+"خیلی بامزه بود.
خودت نوشتی اینو یا از اینترنت پیدا کردی؟"

_"نه.
برای جواب دادن به تو استعداد خدادادی دارم."

دستم رو روی پیشونیم گذاشتم.

+"خدایا صبر..."

_"باز گفت خدایا صبر."

+"چون داری رو اعصابم راه میری."

_"جالبه.
صبح هم همینو گفتی."

+"چون صبح هم داشتی رو اعصابم راه می‌رفتی."

خندید.

اونقدر راحت و بلند که ناخودآگاه لبخند روی لبم نشست.

لعنتی...

چرا صدای خندیدنش اینقدر خوب بود؟

_"خانوم روانشناس؟"

+"هوم؟"

_"یه سؤال علمی."

اخم کردم.

+"تو از کی به علم علاقه‌مند شدی؟"

_"از وقتی یه روانشناس بداخلاق وارد زندگیم شده.
حدودن پنج سال پیش."

پوفی کشیدم.

+"بپرس."

_"اگه یه نفر شب تا صبح به یه نفر دیگه فکر کنه، اسمش چیه؟"

چشمام ریز شد.

+"بیماری."

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد زد زیر خنده.

_"تو واقعاً ناامید کننده‌ای."

+"سؤال مسخره،
جواب مسخره."

_"نه خانوم دکتر.
جوابش علاقه است."

قلبم یه ضربه جا افتاده زد.

اما سریع خودمو جمع کردم.

+"نه.
جوابش بیکاریه."

_"سلین."

+"تهیونگ."

_"داری فرار می‌کنی."

+"داری توهم می‌زنی."

_"داری سرخ میشی."

صاف نشستم.

+"ببخشید؟"

_"مطمئنم الان سرخ شدی."

حرصی خندیدم.

+"تو حتی منو نمی‌بینی!"

_"لازم نیست ببینمت."

+"خیلی رو مخی."

_"و تو خیلی لجبازی."

+"و تو خیلی پررویی."

_"و تو خیلی خوشگلی."

سکوت.

کامل.

مطلق.

نفسم برای چند ثانیه بند اومد.

لعنت بهش...

لعنت به این مرد.

انگار خودش هم فهمیده بود چه گفته.

چون این بار اون طرف خط هم سکوت شد.

بعد از چند لحظه، سرفه‌ی کوتاهی کرد و با لحنی عادی گفت:

_"خلاصه...
بخواب خانوم روانشناس.
فردا زیر چشمات گود میفته."

چشمامو بستم تا لبخندم دیده نشه.

هرچند که نمی‌دید.

+"به تو ربطی نداره."

_"الان که داره."

+"شب بخیر تهیونگ."

_"شب بخیر سلین."

اما هیچ‌کدوممون تماس رو قطع نکردیم.

چند ثانیه...

ده ثانیه...

بیست ثانیه...

آخرش صدای خنده‌ی آروم تهیونگ اومد:

_"منتظری من قطع کنم؟"

لبمو گاز گرفتم.

+"خودت منتظری."

_"نه."

+"دروغگو."

_"لجباز."

+"پررو."

_"شب بخیر خانوم روانشناس."

و این بار قبل از اینکه جوابی بدم...

تماس رو قطع کرد.

چند لحظه به صفحه‌ی خاموش گوشی خیره موندم.

و برای اولین بار بعد از مدت‌ها...

با لبخند خوابم برد....

شرط= ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
دیدگاه ها (۲۶)

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 32["ویو سلین"]نیمه‌شب بود.خونه ...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 31["ویو سلین"]انگشت کوچکش را سمت...

🧚🏻 استاد من 🧚🏻 پارت⁶⁶سلین :یه پتو هم بیار بزن روی یول کوک:با...

🧚🏻 استاد من 🧚🏻 پارت⁶³سلین :آییی دردم گرفت کوک:خب به جمالتسلی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط