{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم....

آرزوی دیدارت را دارم....
پارت 32

["ویو سلین"]

نیمه‌شب بود.

خونه غرق سکوت شده بود.

آوا و جونگ‌کوک هم چند ساعت پیش به اتاق شون رفته بود.

و من...

کنار تخت آمِلیا نشسته بودم و به صورت معصومش نگاه می‌کردم.

دخترک کوچولوم با عروسکش بغلش خوابیده بود و هر چند ثانیه یک بار لب‌های کوچکش تکان می‌خورد.

انگار توی خواب هم حرف می‌زد.

لبخند کمرنگی روی لبم نشست.

خم شدم و آروم روی پیشونیش بوسه‌ای گذاشتم.

+"شب بخیر فرشته‌ی مامان..."

درست همان موقع گوشی روی میز کنار تخت لرزید.

اخم کردم.

این وقت شب؟

آروم گوشی را برداشتم تا آمِلیا بیدار نشود.

وقتی اسم روی صفحه را دیدم، قلبم یک ضرب جا ماند.

تهیونگ

برای چند ثانیه فقط به صفحه خیره شدم.

بعد تماس را وصل کردم.

+"الو؟"

چند لحظه سکوت بود.

انگار خودش هم نمی‌دانست از کجا شروع کند.

بعد صدای بم و آرامش در گوشم پیچید:

_"بیدارت کردم؟"

نگاهم روی آمِلیا ماند.

+"نه."

_"خوبه."

ابروهایم در هم رفت.

+"کاری داشتی؟"

صدای نفس کشیدنش از آن طرف خط آمد.

بعد آرام گفت:

_"فقط می‌خواستم ببینم رسیدی خونه یا نه."

متعجب شدم.

تمام این مدت؟

برای همین زنگ زده بود؟

+"رسیدم."

_"فهمیدم."

چند ثانیه سکوت بینمان نشست.

سکوتی عجیب که هیچ‌کداممان نمی‌شکستیم.

آخر سر خودم گفتم:

+"فقط برای این زنگ زدی؟"

خنده‌ی کوتاهی کرد.

_"نه."

چشم‌هایم را بستم.

معلوم بود یک چیزی توی سرش دارد.

_"پس؟"

_"کمتر از پنج روز مونده سلین."

دستم روی گوشی سفت شد.

لازم نبود توضیح بدهد.

می‌دانستم درباره‌ی چی حرف می‌زند.

عروسی.

همان چیزی که هر روز بیشتر بهش نزدیک می‌شدیم.

و هر روز بیشتر نفسم را می‌گرفت.

تهیونگ ادامه داد:

_"از صبح فکرم درگیرت بود."

قلبم بی‌اختیار لرزید.

_"دیدمت...
اما حس کردم حالت خوب نیست."

نگاهم را از پنجره گرفتم.

+"خوبم."

_"دروغ میگی."

جوابش آن‌قدر سریع بود که باعث شد مکث کنم.

_"از وقتی می‌شناسمت، وقتی خوب نباشی اینجوری ساکت میشی."

لبم را گاز گرفتم.

نباید هنوز این‌قدر خوب می‌شناختم.

نباید هنوز این‌قدر حواسم به صداش می‌رفت.

+"تهیونگ..."

_"فقط یه سؤال."

حرفم را قطع کرد.

_"برای عروسی آماده‌ای؟"

سؤالش ساده بود.

اما انگار سنگی روی سینه‌ام انداخت.

آماده؟

برای زندگی کنار مردی که هر روز بیشتر بهش دروغ می‌گفتم؟

برای نگاه کردن توی چشم‌هاش و پنهان کردن حقیقت؟

برای ترسیدن از روزی که همه‌چیز بفهمه؟

پلک‌هایم را روی هم فشار دادم.

+"نمی‌دونم."

برای اولین بار حقیقت را گفتم.

آن طرف خط چند ثانیه سکوت شد.

بعد صدای آرامش آمد:

_"اشکالی نداره."

اخم کردم.

_"چی؟"

_"اشکالی نداره اگه بترسی."

نفسم آرام‌تر شد.

_"منم می‌ترسم."

برای اولین بار از تهیونگ چنین چیزی می‌شنیدم.

خودش آرام خندید.

_"بالاخره قراره با یه خانوم روانشناس زندگی کنم. حق دارم استرس داشته باشم."

بی‌اختیار لبخند کمرنگی زدم.

همان لبخندی که مدت‌ها بود روی صورتم ننشسته بود.

و تهیونگ انگار از پشت تلفن هم فهمید.

چون آرام گفت:

_"آفرین...
بالاخره خندیدی."

و قلب من...

دوباره درد گرفت....

شرط= ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
دیدگاه ها (۱۸)

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 31["ویو سلین"]انگشت کوچکش را سمت...

@jeon_rosha1پرنسسم فالوشه؟🐣🎀

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۳۰ ویو راوی چند روزی گذشت قصر همچن...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۷۲ویو راوی املیا همراه زویی به اتاق...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۵۲دویو راوی _ چیشده چرا اینطوری میک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط