{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم...

آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 31

["ویو سلین"]

انگشت کوچکش را سمتم گرفت.

_"قول؟"

لبخند تلخی روی لبم نشست.

انگشت خودم را دور انگشتش حلقه کردم و آرام گفتم:

+"قول."

همان لحظه لبخند بزرگی روی صورتش نشست و خودش را دوباره در بغلم انداخت.

خدایا...

چطور ممکن بود روزی از این دختر جدا شوم؟

اصلاً می‌توانستم؟

نه...

حتی فکرش هم نفسم را می‌برید.

_"اهم اهم..."

صدای آوا باعث شد سرم را بلند کنم.

روی مبل نشسته بود و با لبخند نگاهمان می‌کرد.

_"فکر کنم یکی اینجا از صبح تا الان چیزی نخورده."

آمِلیا سریع از بغلم بیرون آمد.

_"من خوردم!"

آوا خندید.

_"منظورم مامانته وروجک."

دستم را روی پیشانی‌ام گذاشتم.

راست می‌گفت.

از صبح چیزی نخورده بودم.

جونگ‌کوک از آشپزخانه بیرون آمد و لیوان آبی مقابلم گرفت.

_"بگیر."

نگاهم روی صورتش نشست.

عصبانیت چند دقیقه پیش از چهره‌اش رفته بود اما هنوز ردی از نگرانی در نگاهش دیده می‌شد.

+"مرسی..."

لیوان را گرفتم.

جونگ‌کوک چند لحظه نگاهم کرد.

بعد آرام گفت:

_"همه‌چی خوبه؟"

قلبم فشرده شد.

انگار همه امروز همین سؤال را از من می‌پرسیدند.

همه...

جز کسی که جوابش را نمی‌توانستم به او بدهم.

+"آره."

دروغ بود.

و احتمالاً خودش هم فهمیده بود.

چون فقط سری تکان داد و چیزی نگفت.

اما نگاهش...

نگاهش می‌گفت که باور نکرده...

شرط= ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
دیدگاه ها (۱۸)

@jeon_rosha1پرنسسم فالوشه؟🐣🎀

https://wisgoon.com/amelia_mhسیسی قشنگم فالوشه؟🐣💋

زیبای من...p2

Help me

ناپلئون گمشده(فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط