{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قایقم را برگرفتم از دل دریا خودم

قایقم را برگرفتم از دل دریا خودم
می کشم بر دوش ، بار غصه را تنها خودم
می رسم تا ساحلی اندوهگین و غم زده
خسته ام از زخم های روح جانفرسا خودم
درغبار بی کسی سر تاسرم پنهان شده
کاش می دیدم در این تصویر ناپیدا ؛ خودم
گم شدم یا ساحلت اینسان مرا گم کرده است؟
از کجا پیدا کنم آن رد پاها را خودم
هی نشستم با خیالت در سکوت تلخ شب
تا زنم ساز دلم را با نت غم ها خودم
تا به باغم غنچه های عشق روید همچنان
می گرفتم خار غم را از دل صحرا خودم
قصه ی اندوه من پایان نمی یابد چرااااا ؟!
چون که جنگیدم به سر سختی !خودم هم با خودم!
دیدگاه ها (۳)

چه می کشی به رخم، ابرِ آسمان ها راکه بُرده چشمِ تَرم، آبرویِ...

«شعر از خودم»رفتی و رفت از دست و پا،تاب و توان خویشتن*از دید...

معصومعلی مسکینی

عاشق که بشی حالت میشه مثل منمثل من که آرامش ندارم یه روزتنها...

عشرت بنی هاشمی

افسانه مهدویان شاعر تهرانی

جعفر درویشیان شاعر کرمانشاهی

جملیه عجم شاعر گنابادی

آقاای من . . . .!امروز نیمه شعبان است . . . .روز ولادت تو . ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط