دو پارتی از فلیکس: (وقتی یهو....) p1
دو پارتی از فلیکس: (وقتی یهو....) p1
تو یه ایدل بودی و باید برای موزیک ویدیو جدیدت فیلمبرداری میکردی موزیک ویدیو کانسپت و فیلم برداریش اینطوری بود که تو یروز که خوابی، خواب دوست پسرت رو که فوت کرده میبینی، تو خواب زندهست و باهاش کلی وقت میگذروندی....و اینجا تو موزیک ویدیو یه نفر نقش دوست پسرتو داشت که کارگردان گفته بود خیلی سعی کردن به دوست پسرت شبیهش کنن و کلا کسی رو پیدا کنن که به دوست پسرت شبیه باشه و اون فرد فلیکس بود
برای تو که زیاد شبیه نبود ولی باز ازشون ممنون بودی برای تلاشی که کردن...رفتید سر فیلمبرداری و بعد سه چهار تا فیلمبرداری تموم شد و قرار بود فردا صبح قسمت های دیگهش رو برید جنگل فیلم بگیرید....
(فردا موقع فیلمبرداری)
مکانی که اومده بودید به شدت رویایی و قشنگ بود و لباساتون زیبایی رو بیشتر میکرد....تو هِین فیلمبرداری یه لحظه اتفاقی برات افتاد، نمیدونستی توهم زدی یا چی....ولی انگار اون فردی که داشتی باهاش به عنوان دوست پسرت فیلم میگرفتی(فلیکس)واقعا دوست پسرت بود....انگار واقعا جلوت قرار گرفته بود....وسط فیلم گرفتن بدجور احساساتی شدی و درخواست کردی چند دقیقه بهت وقت بدن رفته بودی تو اتاق استراحت و داشتی سعی میکردی بغضتو کنترل کنی ولی برات سخت بود
ات: نه نه....لطفا نیاید خواهش میکنم -با اشکات بودی
ات: من خوبم.....-اجازه دادی اشکات بریزن-....نههعهه....من خوب نیستمممممممم....
ات: سوهیونگ(اسم دوست پسرت)....دلم برات....هق...تنگ شده....
همش اون لحظه تو سرت میومد که دیدی در باز شد....
فلیکس:
چند روزی بود برای فیلمبرداری یه ایدل که اسمش ات بود اومدم بودم و نقش دوست پسرش رو داشتم...خانم ات این چند سال به شدت معروف بودن و واقعا باعث افتخارم بود باهاشون فیلمبرداری کنم چند باری دوست داشتم باهاشون عکس بگیرم وای یا وقت نمیشد یا هیچ زمانی پیش نمیومد ملاقاتشون کنم....امروز که روز سوم بود داشتیم فیلمبرداری میکردیم که یه لحظه متوجه شدم ات حواسش نیست و انگار یچیزی دیده و تو خال خودش نیست و سریع گفت چند دقیقه استراحت میخواد....من نمیدونم چی شده بود اما احساس میکنم یاد دوست پسرش افتاده باشه چون اتفاقی دیدم وقتی داشت میرفت تو اتاق استراحت چشماش بغضی شده....من اجازه نداشتم بدون اجازه باهاش تنها باشم یا مزاحمش شم اما نمیدونم چرا یه حسی تو درونم اومد که اگر برم پیشش حالش بهتر میشه....برای همین ناخداگاه پاهام شروع به راه رفتن کردن و بدون فکر کردن در زدم و رفتم داخل اتاق....
ات:
همش اون لحظه تو سرم میومد که دیدم بعد در زدن در باز شد....
ات: آقای فلیکس....شما چرا اومدید اینجا....؟
ات یادش رفت چظماشو پاک کنه و معلوم بود گریه کرده
فلیکس: خ..خب خودمم....ن..نمیدونم
ات: چی!
فلیکس: یعنی......عذر میخوام واقعا بی عقلی کردم که اومدم.....اما...چون دیدم چه اتفاقی براتون افتاد گفتم شاید بتونم حالتونو بهتر کنم....
ات: ن...نه مرسی...م...من خوبم..الان دیگه میام....شماهم میتونید برید....
برگشتی سمت آینه که قیافت رو دیدی و فهمیدی که فلیکس هم درمورد اینکه درباره حالت دروغ گفتی فهمیده و ضایع بهش نگاه کردی....
ات: خ...ب...هوففف....راستش...یه لحظه فکر کردم دوست پسرمو دیدم....باعث...کمی احساسی بشم....
فلیکس: اوه....خیلی متاسفم....
تو یه ایدل بودی و باید برای موزیک ویدیو جدیدت فیلمبرداری میکردی موزیک ویدیو کانسپت و فیلم برداریش اینطوری بود که تو یروز که خوابی، خواب دوست پسرت رو که فوت کرده میبینی، تو خواب زندهست و باهاش کلی وقت میگذروندی....و اینجا تو موزیک ویدیو یه نفر نقش دوست پسرتو داشت که کارگردان گفته بود خیلی سعی کردن به دوست پسرت شبیهش کنن و کلا کسی رو پیدا کنن که به دوست پسرت شبیه باشه و اون فرد فلیکس بود
برای تو که زیاد شبیه نبود ولی باز ازشون ممنون بودی برای تلاشی که کردن...رفتید سر فیلمبرداری و بعد سه چهار تا فیلمبرداری تموم شد و قرار بود فردا صبح قسمت های دیگهش رو برید جنگل فیلم بگیرید....
(فردا موقع فیلمبرداری)
مکانی که اومده بودید به شدت رویایی و قشنگ بود و لباساتون زیبایی رو بیشتر میکرد....تو هِین فیلمبرداری یه لحظه اتفاقی برات افتاد، نمیدونستی توهم زدی یا چی....ولی انگار اون فردی که داشتی باهاش به عنوان دوست پسرت فیلم میگرفتی(فلیکس)واقعا دوست پسرت بود....انگار واقعا جلوت قرار گرفته بود....وسط فیلم گرفتن بدجور احساساتی شدی و درخواست کردی چند دقیقه بهت وقت بدن رفته بودی تو اتاق استراحت و داشتی سعی میکردی بغضتو کنترل کنی ولی برات سخت بود
ات: نه نه....لطفا نیاید خواهش میکنم -با اشکات بودی
ات: من خوبم.....-اجازه دادی اشکات بریزن-....نههعهه....من خوب نیستمممممممم....
ات: سوهیونگ(اسم دوست پسرت)....دلم برات....هق...تنگ شده....
همش اون لحظه تو سرت میومد که دیدی در باز شد....
فلیکس:
چند روزی بود برای فیلمبرداری یه ایدل که اسمش ات بود اومدم بودم و نقش دوست پسرش رو داشتم...خانم ات این چند سال به شدت معروف بودن و واقعا باعث افتخارم بود باهاشون فیلمبرداری کنم چند باری دوست داشتم باهاشون عکس بگیرم وای یا وقت نمیشد یا هیچ زمانی پیش نمیومد ملاقاتشون کنم....امروز که روز سوم بود داشتیم فیلمبرداری میکردیم که یه لحظه متوجه شدم ات حواسش نیست و انگار یچیزی دیده و تو خال خودش نیست و سریع گفت چند دقیقه استراحت میخواد....من نمیدونم چی شده بود اما احساس میکنم یاد دوست پسرش افتاده باشه چون اتفاقی دیدم وقتی داشت میرفت تو اتاق استراحت چشماش بغضی شده....من اجازه نداشتم بدون اجازه باهاش تنها باشم یا مزاحمش شم اما نمیدونم چرا یه حسی تو درونم اومد که اگر برم پیشش حالش بهتر میشه....برای همین ناخداگاه پاهام شروع به راه رفتن کردن و بدون فکر کردن در زدم و رفتم داخل اتاق....
ات:
همش اون لحظه تو سرم میومد که دیدم بعد در زدن در باز شد....
ات: آقای فلیکس....شما چرا اومدید اینجا....؟
ات یادش رفت چظماشو پاک کنه و معلوم بود گریه کرده
فلیکس: خ..خب خودمم....ن..نمیدونم
ات: چی!
فلیکس: یعنی......عذر میخوام واقعا بی عقلی کردم که اومدم.....اما...چون دیدم چه اتفاقی براتون افتاد گفتم شاید بتونم حالتونو بهتر کنم....
ات: ن...نه مرسی...م...من خوبم..الان دیگه میام....شماهم میتونید برید....
برگشتی سمت آینه که قیافت رو دیدی و فهمیدی که فلیکس هم درمورد اینکه درباره حالت دروغ گفتی فهمیده و ضایع بهش نگاه کردی....
ات: خ...ب...هوففف....راستش...یه لحظه فکر کردم دوست پسرمو دیدم....باعث...کمی احساسی بشم....
فلیکس: اوه....خیلی متاسفم....
- ۴.۲k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط