تکپارتی از هان: (وقتی بهت توجه نمیکنه....)
تکپارتی از هان: (وقتی بهت توجه نمیکنه....)
ماه شده بود که شما باهم بودید و هان دقیقا یه دوست دختر مثل خودش پیدا کرده بود، دقیقا نیاز داشت یکی بهش اهمیت بده و بهش توجه کنه، درسته خودش هم اینطوری بود اما کنار تو یکی دیگه میشد انگار به جای اینکه کسی بهش اهمیت بده و لذت ببره بیشتر دوست داشت به تو اهمیت بده و نازتو بکشه...
این چند روز هان زیاد مشغول کار بود و تو سعی میکردی بیشتر کنارش باشی و تو کارها بهش کمک کنی، اما کم کم دیگه بهت توجه نمیکرد و اهمیت نمیداد...تو سعی میکردی درکش کنی اما هان تورو میشناسه و کم شده اینکارا رو کنه و حتی چند شب پیش وقتی داشتی کمکش میکردی گفت
هان: خودم میتونم انجامش بدم ات....میتونی بری
ممکنه برای هر کسی عادی به نظر بیاد اما لحن گفتنش باعث شد کمی ناراحت شی ولی باز بهش حق دادی که ممکنه حواسش نبوده باشه....
امشب تازه از سر کار برگشته بود و تو وایساده بودی تا با اون شام رو بخوری و چون کمی دیر اومده بود گشنهت هم بود ولی اون بهت گفت
هان: ممنونم ولی....شام خوردم، نباید منتظر میموندی
میخواست بره اتاق که مانع رفتنش شدی
ات: یاااا....ت..تو.....چت شده؟ -ناراحت و مظلوم
هان: هوم؟
ات: اصلا من برات مهم هستم؟چرا چند روزه اینطوری شدی؟با...رفتارات....همش احساس بدی بهم دست میده...انگار مزاحمتم و تو دست پاهاتم...-بغض-.....اگر واقعا اویزونتم بگو.... -بغض
هان: هی...چیشده مگه؟....چرا این حرفو میزنی.....تو هیچوقت اویزونم نیستی ات
ات: ولی چند شبه اصلا بهم توجه نمیکنی....من همش سعی کردم درکت کنم....اما طوری رفتار میکنی انگار سعی نمیکنم کمکت کنم...
هان: نه نه نه.... -اومد نزدیکت-....منو ببخش....معذرت میخوام عزیزم..-بغلت کرد-...تو درست میگی...این چند شب خیلی اذیت شدی...من برات وقت نداشتم....منو ببخش....ببخش که باعث شدم ناراحت شی
ات: اومممم -مظلوم-....
هان: موهاتو نوازش میکرد- اصلا امشب کار بی کار....بیا باهم فیلم ببینیم....تمام تلاشمو میکنم تا دوباره خوشحالت کنم باشه؟ -لبخند
ات: و..ولی کارت....
هان: به درک....مگه ارزش کارام از تو بیشتره؟اجازه نمیدم کار مسخرم باعث شه تو ناراحت شی
ات: لبخند-
هان: براید استایل بغلت کرد- دوست دارم فرشته خانم
ات: من بیشترررررر....
هان: بریم کلی وقت بگذرونیم....
ات: هورااااا
هان: لبخند-
از اون شب به بعد کلی وقتشو برای تو میزاشت و سعی میکرد هرکاری بکنه تا ناراحتیت رو از دلت دربیاره تا فراموششون کنی
پایاننننن
ماه شده بود که شما باهم بودید و هان دقیقا یه دوست دختر مثل خودش پیدا کرده بود، دقیقا نیاز داشت یکی بهش اهمیت بده و بهش توجه کنه، درسته خودش هم اینطوری بود اما کنار تو یکی دیگه میشد انگار به جای اینکه کسی بهش اهمیت بده و لذت ببره بیشتر دوست داشت به تو اهمیت بده و نازتو بکشه...
این چند روز هان زیاد مشغول کار بود و تو سعی میکردی بیشتر کنارش باشی و تو کارها بهش کمک کنی، اما کم کم دیگه بهت توجه نمیکرد و اهمیت نمیداد...تو سعی میکردی درکش کنی اما هان تورو میشناسه و کم شده اینکارا رو کنه و حتی چند شب پیش وقتی داشتی کمکش میکردی گفت
هان: خودم میتونم انجامش بدم ات....میتونی بری
ممکنه برای هر کسی عادی به نظر بیاد اما لحن گفتنش باعث شد کمی ناراحت شی ولی باز بهش حق دادی که ممکنه حواسش نبوده باشه....
امشب تازه از سر کار برگشته بود و تو وایساده بودی تا با اون شام رو بخوری و چون کمی دیر اومده بود گشنهت هم بود ولی اون بهت گفت
هان: ممنونم ولی....شام خوردم، نباید منتظر میموندی
میخواست بره اتاق که مانع رفتنش شدی
ات: یاااا....ت..تو.....چت شده؟ -ناراحت و مظلوم
هان: هوم؟
ات: اصلا من برات مهم هستم؟چرا چند روزه اینطوری شدی؟با...رفتارات....همش احساس بدی بهم دست میده...انگار مزاحمتم و تو دست پاهاتم...-بغض-.....اگر واقعا اویزونتم بگو.... -بغض
هان: هی...چیشده مگه؟....چرا این حرفو میزنی.....تو هیچوقت اویزونم نیستی ات
ات: ولی چند شبه اصلا بهم توجه نمیکنی....من همش سعی کردم درکت کنم....اما طوری رفتار میکنی انگار سعی نمیکنم کمکت کنم...
هان: نه نه نه.... -اومد نزدیکت-....منو ببخش....معذرت میخوام عزیزم..-بغلت کرد-...تو درست میگی...این چند شب خیلی اذیت شدی...من برات وقت نداشتم....منو ببخش....ببخش که باعث شدم ناراحت شی
ات: اومممم -مظلوم-....
هان: موهاتو نوازش میکرد- اصلا امشب کار بی کار....بیا باهم فیلم ببینیم....تمام تلاشمو میکنم تا دوباره خوشحالت کنم باشه؟ -لبخند
ات: و..ولی کارت....
هان: به درک....مگه ارزش کارام از تو بیشتره؟اجازه نمیدم کار مسخرم باعث شه تو ناراحت شی
ات: لبخند-
هان: براید استایل بغلت کرد- دوست دارم فرشته خانم
ات: من بیشترررررر....
هان: بریم کلی وقت بگذرونیم....
ات: هورااااا
هان: لبخند-
از اون شب به بعد کلی وقتشو برای تو میزاشت و سعی میکرد هرکاری بکنه تا ناراحتیت رو از دلت دربیاره تا فراموششون کنی
پایاننننن
- ۱.۹k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط