{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تمام افراد بیهوش رو به نامجون و افراد سپرد و با سرعت نور جونگکوک ...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 39
تمام افراد بیهوش رو به نامجون و افراد سپرد و با سرعت نور جونگکوک و نوزاد کوچکش رو به بیمارستان رسونده بود و حالا پشت در منتظر بود که دکتر بیرون اومد...
تهیونگ یقه اش رو گرفت.
-حالشون خوبه یا نه؟!!
-نوزادتون به دلیل اینکه زود به دنیا اومده رفته تو دستگاه و حال امگاتون هم خوبه... هردو باید چندروز بیمارستان بمونن...
تهیونگ دکتر رو کنار زد و توی اتاق رفت.
جونگکوک بیهوش و رنگ پریده روی تخت بود و زندگیش به نفس های ضعیفی که با ماسک اکسیژن میکشید بسته بود.
تهیونگ کنار تخت نشست و دست سرد کبود از سوزن سرمش رو بین دست هاش گرفت و بوسید.
-ببخشید... ببخشید قربون چشم هات برم که هرچی میکشی تقصیر منه... همش تقصیر منه و من متاسفم... که نتونستم خوب مراقبت باشم... قول داده بودم تو و نینی تا ابد پیش من جاتون امنه ولی نتونستم... ددی گند زد...
اولین قطره اشکش که روی دست جونگکوک ریخت صدای گرفته اش به گوشش رسید.
-گ-گیه نتن!( گریه نکن! )
سرش رو بالا اورد و با دو گوی جونگکوک که بهش خیره شده بودن مواجه شد.
-بیدار شدی؟! درد نداری؟! برم دکتر رو صدا کنم؟!
-ن-نح! دتر همش ش-شوزن میژنه!( نه! دکتر همش سوزن میزنه! )
تهیونگ با ملایم ترین حالت ممکن بدون اینکه وزنی روش بندازه بغلش کرد.
-ددی قربون اون صدات بره اخه... میدونی چی شد؟
-هوم؟
-نینی اومده بیرون
-و-واگعنی؟!!
-اهوم...
-الان ک-کژاش؟( الان کجاس؟ )
-تو دستگاهه... منم هنوز ندیدمش... زودتر خوب شو تا باهم بریم ببینیمش باشه؟
-ب-باجه
در باز شد و جیمین و جین و نامجون و یونگی اومدن تو.
جین سمت تخت جونگکوک دوید.
-حالت خوبه؟! خیلی درد داری نه؟!
جونگکوک لبش رو گاز گرفت و با چشم های اشکی سر تکون داد.
-پس چرا وقتی من پرسیدم نگفتی درد داری؟!
تهیونگ گفت و به نامجون نگاه کرد.
-عین دسته بیل اونجا وانیستا و برو دکتر رو خبر کن!!
...
کمی بعد از اینکه دکتر بهش مسکن داد، پرستار به جز تهیونگ همه رو بیرون کرد.
مسکن خواب اور بود و جونگکوک کم کم داشت گیج میزد.
-د-ددی...؟
-جون دلم؟
-حالا که نینی ا-اومده ب-باژم ک-کوکی لو دوش دالی؟ ( حالا که نینی اومده بازم کوکی رو دوس داری؟)
-معلومه!! کوکی رو از همه همه بیشتر دوست دارم...حتی اگه کوکی ددی رو اذیت کنه هم باز ددی از همه بیشتر دوسش داره...
-حتی اژ نینی؟
-اهوم... حتی از نینی
جونگکوک توی بغل تهیونگ که لبه تخت نشسته بود خزید، روی پاش نشست و گونشو به سینه پوشیده از لباسش مالید.
-کوکی هم ددی لو اژ همه همه دنیا بیشر دوش داله...( کوکی هم ددی رو از همه دنیا بیشتر دوس داره.. )
-ای من قربون کوکی برم اخه... فرشته منی تو میدونستی؟
ولی جونگکوک خوابش برده بود...
~~~~~~~~~
چه کنیم که یه سیسی دیگه ای پیام داد...
هعی...
بچه ها دارم زود زود میزارم ولی از همشون حمایت کنیدااا
امشب قراره دوتا پارت دیگه که پارتای اخرن هم اپ کنم...
دیدگاه ها (۱۶)

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 40یه هفته گذشته بود و حالا جونگکوک میتونست ر...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝐴𝑓𝑡𝑒𝑟 𝑠𝑡𝑜𝑟𝑦تولد یک سالگی آرا بود... تهیونگ عمارت ...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 38چشم که باز کرده بود توی مکان غریبه با ادم ...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 ³⁷-زودباش برگردیم تو چادر جوجه...-وایسا دیگه...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 36-خب... امادس!یونگی گفت و گوشت هارو توی ظرف...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 28این چند وقته همش درگیر جونگکوک بود... ویار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط