{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زودباش برگردیم تو چادر جوجه

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 ³⁷
-زودباش برگردیم تو چادر جوجه...
-وایسا دیگه!! ببین اینا چقدر نازن!!
و به بچه هایی که داشتن با توپ بازی میکردن اشاره کرد.
از پشت دست هاش رو دور کمر باریک جیمین حلقه کرد و دم گوشش لب زد.
-میتونم یکی از همونا بهت بدم هوم؟
-نخیر!!! بیا بریم تو چادر!!!
و سمت چادر رفت...
...
-خب؟ حالا دیگه از این فکر های مزخرف که من ولت کنم و برم نکن باشه؟
-ب-باجه
همون لحظه صدای یونگی جیمین اومد.
-مگه نگفتی چقدر نازن خب منم میگم بهت میدم دیگه
-نمیخوام!!!
به محض اینکه پاش رو توی چادر گذاشت یهو یقه اش توسط تهیونگ اسیر شد و پاهاش از روی زمین بلند شدن.
-هی!!! بزارم زمین!!!
ولی با چشم های طلایی تهیونگ رو به رو شد.
-به چه حقی میری پیش امگای من مزخرفات میگی هان؟! میخای بمیری؟!
جیمین اخمی کرد ولی قبل از اینکه چیزی بگه یونگی تهیونگ رو هل داد عقب و جلوی جیمین وایساد.
-چه مرگته؟!!
تهیونگ دستاش رو مشت کرد و خواست قدمی به سمت یونگی برداره و تو صورتش بکوبه که جونگکوک مشت بزرگش رو با دست های کوچولوش گرفت.
-ن-نح!! د-د-دعوا ن-نتن... ( نه!! دعوا نکن... )
چشم هاش کم کم خیس میشد... نمیخواست باعث بشه همه باهم دعوا کنن... لکنتش هم به خاطر استرس بیشتر شده بود و این کاملا واضح بود.
چشم های تهیونگ به حالت عادی برگشت و مشتش باز شد و دست هاشو گرفت.
-گریه نکن خوشگلم....
-د-دیده د-دعوا ن-نتن... ( دیگه دعوا نکن )
-باشه باشه...تو که میدونی وقتی تو نخوای نمیکنم...
...
بلاخره راضی شده بود تا بخاطر جونگ کوک هم که شده دست از این کاراش برداره و با جیمین کنار بیاد... البته فعلا.
و حالا در چادر رو بسته بودن و تشک های بادی رو پهن کرده بودن و خوابیده بودن...
تشک ها تک نفره بود و یکم سخت بود که امگاش رو تو اغوش بگیره... اگه تو اغوشش میگرفت خیالش از اینکه دست هیچکس بهش نمیخوره راحت بود ولی حالا نمیشد.
از اونجایی که جونگکوک هم اینجوری خوابش نمیبرد قبلش جونگکوک رو خوابونده بود ولی خودش خوابش نمیبرد... ولی اخرسر انقدر رایحه ارامش دهنده وانیل و پرتقال رو بو کشید که چشماش بسته شد...
...
همه جا تاریک بود و صدای گریه میومد.
-جونگکوک؟! بیبی کجایی؟! تو داری گریه میکنی؟!
-ددی؟ د-ددی ت-تمتم ت-تن!!! ( ددی؟ ددی کمکم کن!!! )
سعی میکرد راه بره ولی هیچ جا رو نمیدید.
-ددی!!! ن-نح!! د-ددی!!! ب-بیدال شو!!! ت-تمتم کن!!!! ( ددی! نه!! ددی!! بیدار شو!! کمکم کن!!! )
و از خواب پرید و با یونگی ای که داشت بیدارش میکرد مواجه شد.
-پاشو!! جونگکوک نیست!!!
کنارش رو نگاه کرد و با دیدن جای خالیش قلبش وایساد و سریع دنبال گوشیش گشت.
-گوشیم.. گوشیم کو؟!! برو اونور!!!
یونگی رو کنار زد و گوشیش رو برداشت. خداروشکر به دستبندی که دست جونگکوک بود یه ردیاب وصل بود و اون ردیاب هم به گوشیش وصل بود.
-زودباش باید بریم!!!! الان!!!
تنها دلیلی که یونگی رو میبرد این بود که دکتر بود و شاید به یه دکتر نیاز میبود و جیمین هم که چسبیده بود به یونگی. به نامجون هم زنگ زده بود تا با افرادش خودشو برسونه.
پشت فرمون نشست و تخته گاز راه افتاد و گوشی رو دست یونگی داد.
-بدبخت شدیم تهیونگ...
-چیه؟!!
-ردیاب قطع شد...
~~~~~~~~~~~~~~~
ˡᶦᵏᵉ:⁴⁰
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ:⁴⁵
دیدگاه ها (۲۱)

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 38چشم که باز کرده بود توی مکان غریبه با ادم ...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 39تمام افراد بیهوش رو به نامجون و افراد سپرد...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 36-خب... امادس!یونگی گفت و گوشت هارو توی ظرف...

فالوشههه🌱@jk_123a

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 15-نباید از جلوی چشمم دور شی امگا...خطرناک-ه...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 28این چند وقته همش درگیر جونگکوک بود... ویار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط