عشق اغیشته به خون
عشق اغیشته به خون )
پارت ۲۵۴
سال نو در آغوش معشوق
طلوع خورشید امروز، تنها شروع یک روز تقویمی نیست؛ بلکه خط پایانی بر تمام تلخیهایی است که پشت سر گذاشتی. هر آنچه در گذشته گذشت، در همان دیروز باقی ماند و امروز، صفحهای سپید و دستنخورده مقابل آن هاست
فراموش نمیکردن که رنجها، ریشههای آن ها را قویتر کردهاند تا امروز بتوانند با صلابت بیشتری جوانه بزنی. این شروع دوباره، فرصتی است تا با نگاهی تازه، لبخندی عمیق و ارادهای پولادین، داستان جدید زندگی خودشان را آنگونه که شایسته آن ها هست
امروز، اولین روز از بقیه زندگی آن بود ؛ آن را با امید و روشنایی آغاز کردند
......
بعد از اینکه جیمین روی مبل آرام گرفت، میونشی راهی آشپزخانه شد. صدای قلقل ملایم قابلمه روی اجاق، تنها صدایی بود که سکوت خانه را میشکست. او با دقت و وسواس، سبزیجات را خرد کرده بود؛ انگار که میخواست تمام عشق و نگرانیاش را لابلای طعم سوپ پنهان کند.
وقتی بوی مطبوع سوپ خانگی در فضای سالن پیچید، جان دوید سمت
جیمین سپس کنارش روی مبل نشست نگران دستش را گرفت : دایی خوبی دیگه .. نگرانی در چشم های جان میدرخشید .. جیمین محکم با لبخند گفت: کمی مرد باش جان .. من خوبم تا وقتی تو خوب باشی
جان لبخندی زد و تند بلند شد تلویزیون را روشن کرد : دایی تو که مشکلی نداری نه
جیمین مهربان گفت : نه جانم راحت باش
میونشی سینی به دست کنار مبل برگشت. جیمین با چشمانی نیمهباز و لبخندی بیرمق، حرکات ظریف همسرش را دنبال میکرد.
میونشی لبه مبل نشست، ظرف چینی گرم را در دستانش گرفت و با قاشق، مقداری از سوپ را برداشت. آرام فوت کرد تا حرارتش لبهای جیمین را نسوزاند.
جیمین در حالی که قاشق اول را از دستهای او میخورد، نگاهش را از چشمان میونشی برنمیداشت. طعم سوپ لذیذ بود، اما چیزی که قلبش را گرم میکرد، حضور زنی بود که در تمام لحظات سخت، مثل کوه پشتش ایستاده بود.
جیمین با صدایی خشدار اما پر از محبت زمزمه کرد: میونشی... نمیدونم اگه تو نبودی، این روزها رو چطور سپری میکردم.
او دست لرزانش را بالا آورد و تاری از موهای میونشی را که روی پیشانیاش افتاده بود، پشت گوشش زد.
پارت ۲۵۴
سال نو در آغوش معشوق
طلوع خورشید امروز، تنها شروع یک روز تقویمی نیست؛ بلکه خط پایانی بر تمام تلخیهایی است که پشت سر گذاشتی. هر آنچه در گذشته گذشت، در همان دیروز باقی ماند و امروز، صفحهای سپید و دستنخورده مقابل آن هاست
فراموش نمیکردن که رنجها، ریشههای آن ها را قویتر کردهاند تا امروز بتوانند با صلابت بیشتری جوانه بزنی. این شروع دوباره، فرصتی است تا با نگاهی تازه، لبخندی عمیق و ارادهای پولادین، داستان جدید زندگی خودشان را آنگونه که شایسته آن ها هست
امروز، اولین روز از بقیه زندگی آن بود ؛ آن را با امید و روشنایی آغاز کردند
......
بعد از اینکه جیمین روی مبل آرام گرفت، میونشی راهی آشپزخانه شد. صدای قلقل ملایم قابلمه روی اجاق، تنها صدایی بود که سکوت خانه را میشکست. او با دقت و وسواس، سبزیجات را خرد کرده بود؛ انگار که میخواست تمام عشق و نگرانیاش را لابلای طعم سوپ پنهان کند.
وقتی بوی مطبوع سوپ خانگی در فضای سالن پیچید، جان دوید سمت
جیمین سپس کنارش روی مبل نشست نگران دستش را گرفت : دایی خوبی دیگه .. نگرانی در چشم های جان میدرخشید .. جیمین محکم با لبخند گفت: کمی مرد باش جان .. من خوبم تا وقتی تو خوب باشی
جان لبخندی زد و تند بلند شد تلویزیون را روشن کرد : دایی تو که مشکلی نداری نه
جیمین مهربان گفت : نه جانم راحت باش
میونشی سینی به دست کنار مبل برگشت. جیمین با چشمانی نیمهباز و لبخندی بیرمق، حرکات ظریف همسرش را دنبال میکرد.
میونشی لبه مبل نشست، ظرف چینی گرم را در دستانش گرفت و با قاشق، مقداری از سوپ را برداشت. آرام فوت کرد تا حرارتش لبهای جیمین را نسوزاند.
جیمین در حالی که قاشق اول را از دستهای او میخورد، نگاهش را از چشمان میونشی برنمیداشت. طعم سوپ لذیذ بود، اما چیزی که قلبش را گرم میکرد، حضور زنی بود که در تمام لحظات سخت، مثل کوه پشتش ایستاده بود.
جیمین با صدایی خشدار اما پر از محبت زمزمه کرد: میونشی... نمیدونم اگه تو نبودی، این روزها رو چطور سپری میکردم.
او دست لرزانش را بالا آورد و تاری از موهای میونشی را که روی پیشانیاش افتاده بود، پشت گوشش زد.
- ۱۷.۶k
- ۱۸ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط