پارت
پارت8۶۳
رمانMAM
به قلم م.ا
کپی و نشر رمان حتی با ذکر نام نویسنده حرام میباشد...
_هرچی بخوای اینجا هست ...
_/باشه...
_تا تو حاظر میشی میرم لونارو بیارم...حاظر کنیم...
_/زود بیا...
سری تکون دادم از اتاق خارج شدم...نفس اسوده ی کشیدم...احتمالا باید پیش ارمان و ارمیتا باشه...پا گرد کردم سمت اتاقشون...در زدم...ارمان بچه به بغل و کلافه درو باز کرد...
_/بالاخره اومدی ...امیر خان بچه میارین مسئولیتشو قبول کنین ...بیا بگیر دخترتو ببینم...حمال گیر اورده...
لونارو داد بغلم خندم گرفت...
_اومدم دنبالش همون...میخوایم بریم بیرون یکم وسایل بگیریم براش...نمیاین شما؟!
_/نه...اگه شما بزارین ما خلوت کنیم یکم...مگه این بچه میزاشت دو دقیقه نزدیک ارمیتا شم...
_باشه...پس من رفتم...
تو راه اتاقمون با لونا بازی کردمو حرف زدم اونم فقط خندید واسم...درو باز کردم رفتم داخل...ملی در حال حاظر شدن بود...
_ارمان اینا خیلی شکار بودنا...
_/چرا ...
_برا لونا...
_/اها...لباس داره لونا اینجا؟!
_اره مبینا گفته بود بچه هست برا اون گفتم لباس چند دست اماده بیارن ...لازم میشه...
_/خوبه پس ...
رمانMAM
به قلم م.ا
کپی و نشر رمان حتی با ذکر نام نویسنده حرام میباشد...
_هرچی بخوای اینجا هست ...
_/باشه...
_تا تو حاظر میشی میرم لونارو بیارم...حاظر کنیم...
_/زود بیا...
سری تکون دادم از اتاق خارج شدم...نفس اسوده ی کشیدم...احتمالا باید پیش ارمان و ارمیتا باشه...پا گرد کردم سمت اتاقشون...در زدم...ارمان بچه به بغل و کلافه درو باز کرد...
_/بالاخره اومدی ...امیر خان بچه میارین مسئولیتشو قبول کنین ...بیا بگیر دخترتو ببینم...حمال گیر اورده...
لونارو داد بغلم خندم گرفت...
_اومدم دنبالش همون...میخوایم بریم بیرون یکم وسایل بگیریم براش...نمیاین شما؟!
_/نه...اگه شما بزارین ما خلوت کنیم یکم...مگه این بچه میزاشت دو دقیقه نزدیک ارمیتا شم...
_باشه...پس من رفتم...
تو راه اتاقمون با لونا بازی کردمو حرف زدم اونم فقط خندید واسم...درو باز کردم رفتم داخل...ملی در حال حاظر شدن بود...
_ارمان اینا خیلی شکار بودنا...
_/چرا ...
_برا لونا...
_/اها...لباس داره لونا اینجا؟!
_اره مبینا گفته بود بچه هست برا اون گفتم لباس چند دست اماده بیارن ...لازم میشه...
_/خوبه پس ...
- ۵.۰k
- ۰۴ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط