{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه...

ادامه...


اندار از داخل داشتن با لحد نوي شحمم ميردن. به زور دست به شکم و دهنم گرفتم و به زور گفتم:چرا؟ مگه من چیکار کردم؟
داد زدم کدوم احمقي ريختن ابروي په دخترو میخواد؟ هق هق کردم و لرزون گفتم آبروي يه... یه دفعه چيزي تو ذهنم جون گرفت و زبونم بند اومد.. از شدت شوك واقعيتي که توی ذهنم میدرخشید نفسم بند
اومده بود. نه.. با نفس سنگيني به زحمت و با شوك گفتم:ابروم.. لرزون گفتم میخواین. ابرومو ببرين..جلوي.. به زحمت و از ته گلوم خشك گفتم جلوي : ریختن ابروي منو میخواد؟
به زحمت و ناباور و منگ گفتم: جیمین..میخواین... ابرومو
جلوي جیمین...يبرين..
لبخند خبیثانه اي رو لباشون اومد..
همینه گنگ با درد خيلي شديدي سرمو به طرفین وبا خشم پوزخند زدم و گفتم فك كردین باور میکنه؟ بازومو محکم گرفت و پرتم کرد رو تخت و خبیثانه
گفت کاری میکنیم باور کنه.. نگران نباش..
هول و وحشت زده چرخیدم سمتش و سعي کردم خودمو
عقب بکشم..
و هق هق خيلي دردناکی از گلوم خارج شد و صورت خیسم
رو خیس تر کرد.
اون حیوون دوربین رو بالا گرفت.. نه..نه... اگه بمیرم نمیذارم.
دیدگاه ها (۴۲)

( 3 تفنگدار )پارت ۱۷۲. با چهره لبخند حاصل از غمگینی نرم دست ...

( 3 تفنگدار )پارت ۱۷۳هاری آروم دستش هایش را برد دور گردن جون...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۸۹ (⁠♡)نور لامپ بالاي سرم رو ت...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۸۸ (⁠♡)پوزخند زد و به رفیقش گ...

پارت ۷۰۴ با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط