سایههای مافیا
سایههای مافیا
پارت : ۱۱
همه نگاهها به مردی که وارد اتاق شده بود، دوخته شد.
جونگ کوک آرام از روی صندلی بلند شد.
چهرهاش هیچ احساسی را نشان نمیداد.
اما سکوتش از خشمش خطرناکتر بود.
هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
مرد با صدایی لرزان گفت:
«خائن... یکی از محافظهای قدیمیه.»
«سه ساله اطلاعاتمون رو میفروشه.»
«همه رفتوآمدهای هان میره رو گزارش کرده.»
جیمین ناباورانه نفسش را بیرون داد.
تهیونگ مشتش را محکم روی میز کوبید.
«از همون اول بهش شک داشتم.»
جونگ کوک فقط یک سؤال پرسید.
«الان کجاست؟»
«چند دقیقه پیش فرار کرده، رئیس.»
جونگ کوک بدون معطلی اسلحهاش را برداشت.
کتش را پوشید.
نگاهش روی جیمین و تهیونگ چرخید.
«زنده میخوامش.»
هر سه از عمارت خارج شدند.
از طرف دیگر...
میره هنوز به گوشی جدید خیره شده بود.
بارها تصمیم گرفت خاموشش کند.
اما حس عجیبی اجازه نمیداد.
انگار دلش میخواست بداند،
جونگ کوک بعد از این همه سال چه در سر دارد.
سوهی لبخند زد و گفت:
«حداقل یه بار باهاش حرف بزن.»
میره با اخم جواب داد:
«بین ما چیزی برای گفتن نمونده.»
آرا سکوت کرده بود.
ناگهان همان گوشی شروع به زنگ خوردن کرد.
هر سه شوکه به صفحه نگاه کردند.
فقط یک اسم دیده میشد.
«جونگ کوک»
میره چند ثانیه مردد ماند.
در نهایت تماس را پاسخ داد.
بدون اینکه چیزی بگوید.
از آن طرف خط فقط صدای نفسهای جونگ کوک میآمد.
چند لحظه سکوت برقرار شد.
بعد بالاخره او حرف زد.
«از خونه بیرون نرو.»
میره با عصبانیت گفت:
«تو دیگه حق نداری برام دستور تعیین کنی.»
جونگ کوک آرام جواب داد:
«این دستور نیست... خواهشه.»
میره برای لحظهای سکوت کرد.
این اولین بار بود که لحن جونگ کوک اینقدر آرام بود.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید،
صدای شلیک گلوله از پشت تلفن شنیده شد.
و تماس ناگهان قطع شد.
رنگ از صورت میره پرید.
دوباره تماس گرفت.
اما کسی جواب نداد.
دلشورهای عجیب تمام وجودش را گرفت.
برای اولین بار بعد از سالها ترسید.
همان لحظه...
جونگ کوک و افرادش در تعقیب خائن بودند.
ماشینها با سرعت از خیابانها عبور میکردند.
خائن از پنجره ماشین شروع به تیراندازی کرد.
تعقیبوگریز وارد بزرگراه شد.
تهیونگ فریاد زد:
«سمت راستش رو ببندین!»
جیمین فرمان را چرخاند.
ماشین دشمن بین دو خودرو گیر افتاد.
اما خائن قبل از دستگیر شدن،
فلش مموری کوچکی را از پنجره به بیرون پرتاب کرد.
جونگ کوک با دیدن آن فلش اخم کرد.
احساس میکرد تمام رازهای این ماجرا،
داخل همان حافظه کوچک پنهان شده است.
اما درست قبل از اینکه به آن برسد...
یک خودروی ناشناس با سرعت از راه رسید و فلش را برداشت و فرار کرد.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱۱
همه نگاهها به مردی که وارد اتاق شده بود، دوخته شد.
جونگ کوک آرام از روی صندلی بلند شد.
چهرهاش هیچ احساسی را نشان نمیداد.
اما سکوتش از خشمش خطرناکتر بود.
هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
مرد با صدایی لرزان گفت:
«خائن... یکی از محافظهای قدیمیه.»
«سه ساله اطلاعاتمون رو میفروشه.»
«همه رفتوآمدهای هان میره رو گزارش کرده.»
جیمین ناباورانه نفسش را بیرون داد.
تهیونگ مشتش را محکم روی میز کوبید.
«از همون اول بهش شک داشتم.»
جونگ کوک فقط یک سؤال پرسید.
«الان کجاست؟»
«چند دقیقه پیش فرار کرده، رئیس.»
جونگ کوک بدون معطلی اسلحهاش را برداشت.
کتش را پوشید.
نگاهش روی جیمین و تهیونگ چرخید.
«زنده میخوامش.»
هر سه از عمارت خارج شدند.
از طرف دیگر...
میره هنوز به گوشی جدید خیره شده بود.
بارها تصمیم گرفت خاموشش کند.
اما حس عجیبی اجازه نمیداد.
انگار دلش میخواست بداند،
جونگ کوک بعد از این همه سال چه در سر دارد.
سوهی لبخند زد و گفت:
«حداقل یه بار باهاش حرف بزن.»
میره با اخم جواب داد:
«بین ما چیزی برای گفتن نمونده.»
آرا سکوت کرده بود.
ناگهان همان گوشی شروع به زنگ خوردن کرد.
هر سه شوکه به صفحه نگاه کردند.
فقط یک اسم دیده میشد.
«جونگ کوک»
میره چند ثانیه مردد ماند.
در نهایت تماس را پاسخ داد.
بدون اینکه چیزی بگوید.
از آن طرف خط فقط صدای نفسهای جونگ کوک میآمد.
چند لحظه سکوت برقرار شد.
بعد بالاخره او حرف زد.
«از خونه بیرون نرو.»
میره با عصبانیت گفت:
«تو دیگه حق نداری برام دستور تعیین کنی.»
جونگ کوک آرام جواب داد:
«این دستور نیست... خواهشه.»
میره برای لحظهای سکوت کرد.
این اولین بار بود که لحن جونگ کوک اینقدر آرام بود.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید،
صدای شلیک گلوله از پشت تلفن شنیده شد.
و تماس ناگهان قطع شد.
رنگ از صورت میره پرید.
دوباره تماس گرفت.
اما کسی جواب نداد.
دلشورهای عجیب تمام وجودش را گرفت.
برای اولین بار بعد از سالها ترسید.
همان لحظه...
جونگ کوک و افرادش در تعقیب خائن بودند.
ماشینها با سرعت از خیابانها عبور میکردند.
خائن از پنجره ماشین شروع به تیراندازی کرد.
تعقیبوگریز وارد بزرگراه شد.
تهیونگ فریاد زد:
«سمت راستش رو ببندین!»
جیمین فرمان را چرخاند.
ماشین دشمن بین دو خودرو گیر افتاد.
اما خائن قبل از دستگیر شدن،
فلش مموری کوچکی را از پنجره به بیرون پرتاب کرد.
جونگ کوک با دیدن آن فلش اخم کرد.
احساس میکرد تمام رازهای این ماجرا،
داخل همان حافظه کوچک پنهان شده است.
اما درست قبل از اینکه به آن برسد...
یک خودروی ناشناس با سرعت از راه رسید و فلش را برداشت و فرار کرد.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱۴۴
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط