برای طلوع دوباره قدم زدم شب را
برای طلوع دوباره قدم زدم شب را
و در میان خرابه قدم زدم تنها
هزار بار سحر را صدا زدم اما
.....
سحر میان دقایق
هنوز خوابیدست ...
سحر ...!
شب تقدیرمان پر از قیر است
نفس بزن که دل تارمان به زنجیر است
بیا که بعد تو صبح است در طلیعه من
و رفتن شب پیر است در طلیعه من
بیا که وعده صبحم به تو ادا گردد
ادا که نه ، شاید به آن قضا گردد...
.....
سحر چو چشم تر من ، خمار و پژمردست
برای کردن تکرار روز افسردست ...
و در میان خرابه قدم زدم تنها
هزار بار سحر را صدا زدم اما
.....
سحر میان دقایق
هنوز خوابیدست ...
سحر ...!
شب تقدیرمان پر از قیر است
نفس بزن که دل تارمان به زنجیر است
بیا که بعد تو صبح است در طلیعه من
و رفتن شب پیر است در طلیعه من
بیا که وعده صبحم به تو ادا گردد
ادا که نه ، شاید به آن قضا گردد...
.....
سحر چو چشم تر من ، خمار و پژمردست
برای کردن تکرار روز افسردست ...
- ۵.۹k
- ۱۰ فروردین ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط