Part
Part ⁷⁶
ا.ت ویو:
چرا بهم اعتماد نداشتی..چرا شب ها وقتی گریه میکردم نمیومدی پیشم..چرا با هاری انقدر گرم گرفتی..
اشکام سرازیر شدن و همه ی حرفام با گریه بود(از اینجا همه ی حرفای ا.ت با غم شدید و گریه زیاده پس اینجوری بخونیدش تا بیشتر درکش کنید)
ا.ت:تو که میدونستی من ازش بدم میاد..چرا عذابم دادی اخه چرااا..چرا باهام همچین کاری رو کردی؟؟ چه کار بدی انجام دادم که باید اینجوری تاوان پس بدم هاااا اخه چه کااااری
دستمو گذاشتم روی صورتم..گریم شدت گرفت و تبدیل به حق حق شد..
ا.ت:یعنی انقدر برات بی اهمیت بودم که شبت رو با هاری سپری میکردی ااااااررره؟ چرا باهام همچین کاری رو کردی؟؟قلبم چی؟؟صدای شکستنش رو نشنیدی؟؟همون موقع که گفتی کاشکی هیچ وقت عاشقت نمیشدم.. یادت اومد..همین یه جمله کامل بود که منو نابود کنه..
هرشب به خاطر نبودت گریه کردم..هرشب کابوس میدیدم..هرشب عذاب میکشیدم و تنها کسی که میتونست ارومم کنه خودت بودی پس چرا نیومدی تا ارومم کنی؟..فکر کردی الان ارزششو داره که اومدی؟ اون موقع که نیازت داشتم کجا بودی..گذاشتی اینجوری درد بکشم بعد بیایی سراغم هااا..پس نگو چرا همچین کاری رو کردی چون همهی این بلا هارو خودت سرم اوردی..
بلند بلند گریه میکردم..بلاخره حرف هایی که توی دلم تلنبار شده بود رو زدم..
جونگ کوک اومد سمتم نگاهش کردم..چشماش خیس بود..وای نه مرد من داشت گریه میکرد..جونگ کوک منو به سمت خودش کشوند و به اغوش کشیدم..توی بغلش گریه میکردم..
در گوشم اروم گفت
کوک:میدونم زیبام میدونم که چقدر سختی کشیدی..به من هم حق بده..عصبانی بودم..چرا همچین فکری کردی که فقط خودت سختی کشیدی..من بیشتر از تو..چه شبا که دلم میخواست بیام توی اتاقت ولی این غرور لعنتی اجازه همچین کاری رو بهم نمیداد..هاری رو اوردم توی اتاقم و با خودم گفتم شاید حسودیت بشه و بیای توی اتاقم..ولی نیومدی..گریت رو میشنیدم و هزار بار خودمو لعنت فرستادم که چرا باهات همچین کاری رو کردم..توی طول روز دست از فکر کردن برنمی داشتم و همش به تو فکر میکردم..من واقعا دوستت دارم..اون روز بیشتر از روز های قبل خسته و عصبی بودم و فقط یه بهونه کافی بود تا تمام این عصبانیت رو خالی کنم..و وقتی عکس هارو با دقت نگاه کردم فهمیدم که هیچکدومش تو نیستی..پشیمونم از کاری که کردم..واقعا پشیمونم
یه حق حقی از دهنم خارج شد گفتم
ا.ت:الان دیگه پشیمونی فایده نداره
جونگ کوک دستشو پشتم کشید گفت
کوک:میدونم زیبا رویم
توی بغلش کلی گریه کردم..دوستش داشتم ولی الان برای بخشیدنش خیلی زود بود و باید با خودم و اتفاق هایی که افتاده کنار میومدم..ازش جدا شدم گفتم
ا.ت:میشه بری بیرون
نگاهش رنگ غم گرفت دلم نمیخواست همچین خواسته ای رو ازش بخوام ولی مجبور بودم..
ادامه دارد
ا.ت ویو:
چرا بهم اعتماد نداشتی..چرا شب ها وقتی گریه میکردم نمیومدی پیشم..چرا با هاری انقدر گرم گرفتی..
اشکام سرازیر شدن و همه ی حرفام با گریه بود(از اینجا همه ی حرفای ا.ت با غم شدید و گریه زیاده پس اینجوری بخونیدش تا بیشتر درکش کنید)
ا.ت:تو که میدونستی من ازش بدم میاد..چرا عذابم دادی اخه چرااا..چرا باهام همچین کاری رو کردی؟؟ چه کار بدی انجام دادم که باید اینجوری تاوان پس بدم هاااا اخه چه کااااری
دستمو گذاشتم روی صورتم..گریم شدت گرفت و تبدیل به حق حق شد..
ا.ت:یعنی انقدر برات بی اهمیت بودم که شبت رو با هاری سپری میکردی ااااااررره؟ چرا باهام همچین کاری رو کردی؟؟قلبم چی؟؟صدای شکستنش رو نشنیدی؟؟همون موقع که گفتی کاشکی هیچ وقت عاشقت نمیشدم.. یادت اومد..همین یه جمله کامل بود که منو نابود کنه..
هرشب به خاطر نبودت گریه کردم..هرشب کابوس میدیدم..هرشب عذاب میکشیدم و تنها کسی که میتونست ارومم کنه خودت بودی پس چرا نیومدی تا ارومم کنی؟..فکر کردی الان ارزششو داره که اومدی؟ اون موقع که نیازت داشتم کجا بودی..گذاشتی اینجوری درد بکشم بعد بیایی سراغم هااا..پس نگو چرا همچین کاری رو کردی چون همهی این بلا هارو خودت سرم اوردی..
بلند بلند گریه میکردم..بلاخره حرف هایی که توی دلم تلنبار شده بود رو زدم..
جونگ کوک اومد سمتم نگاهش کردم..چشماش خیس بود..وای نه مرد من داشت گریه میکرد..جونگ کوک منو به سمت خودش کشوند و به اغوش کشیدم..توی بغلش گریه میکردم..
در گوشم اروم گفت
کوک:میدونم زیبام میدونم که چقدر سختی کشیدی..به من هم حق بده..عصبانی بودم..چرا همچین فکری کردی که فقط خودت سختی کشیدی..من بیشتر از تو..چه شبا که دلم میخواست بیام توی اتاقت ولی این غرور لعنتی اجازه همچین کاری رو بهم نمیداد..هاری رو اوردم توی اتاقم و با خودم گفتم شاید حسودیت بشه و بیای توی اتاقم..ولی نیومدی..گریت رو میشنیدم و هزار بار خودمو لعنت فرستادم که چرا باهات همچین کاری رو کردم..توی طول روز دست از فکر کردن برنمی داشتم و همش به تو فکر میکردم..من واقعا دوستت دارم..اون روز بیشتر از روز های قبل خسته و عصبی بودم و فقط یه بهونه کافی بود تا تمام این عصبانیت رو خالی کنم..و وقتی عکس هارو با دقت نگاه کردم فهمیدم که هیچکدومش تو نیستی..پشیمونم از کاری که کردم..واقعا پشیمونم
یه حق حقی از دهنم خارج شد گفتم
ا.ت:الان دیگه پشیمونی فایده نداره
جونگ کوک دستشو پشتم کشید گفت
کوک:میدونم زیبا رویم
توی بغلش کلی گریه کردم..دوستش داشتم ولی الان برای بخشیدنش خیلی زود بود و باید با خودم و اتفاق هایی که افتاده کنار میومدم..ازش جدا شدم گفتم
ا.ت:میشه بری بیرون
نگاهش رنگ غم گرفت دلم نمیخواست همچین خواسته ای رو ازش بخوام ولی مجبور بودم..
ادامه دارد
- ۴.۶k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط