{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل قسمت

﴿ فصل ۱ قسمت ۵۰ ﴾
یک ماه از آن شبِ شوم گذشت؛ ماهی که برای آنیا به اندازه‌ی صد سال طول کشید. نیکی و سارا به هدفشان رسیده بودند. باربد و نیما، غرق در عذاب‌وجدان و برای فرار از آبروریزی و شکایتی که دخترا تهدیدش می‌کردند، تن به یک ازدواج اجباری دادند. مراسمی سرد و بی‌روح برگزار شد که در آن، دامادها به جای لبخند، چشمانشان پر از خون و حسرت بود. آن‌ها حالا در قفسی بودند که خودشان فکر می‌کردند میله‌هایش را ساخته‌اند.
در حالی که صدایِ پایکوبیِ ساختگیِ سارا و نیکی در عمارت‌هایشان می‌پیچید، در گوشه‌ای دیگر از شهر، آراد تمام تلاشش را می‌کرد تا جایِ خالیِ همه‌کس را برای آنیا پر کند. او خانه‌اش را به پناهگاهی برای آنیا تبدیل کرده بود. هر روز با گل‌های تازه، کتاب‌های محبوب آنیا و بهترین پزشکان سعی داشت لبخندی روی لب‌های او بنشاند، اما دریغ از یک نگاهِ گرم از طرف آنیا.
آنیا، که حالا شکمش کمی جلو آمده بود و یادگارِ عشقی بود که حالا به نفرت تبدیل شده، شب‌ها تا سحر در بالکن اتاقش می‌نشست. صدای هق‌هق‌های دردناک او، دلِ سنگ را هم آب می‌کرد. او به لباس‌هایی نگاه می‌کرد که قرار بود برای فرزندِ خودش و باربد باشد، اما حالا آن فرزند باید در سایه‌ی خیانتِ پدرش بزرگ می‌شد.
یک شب، در حالی که باران شدیدی می‌بارید، آراد آرام وارد اتاق شد و پتو را روی شانه‌های لرزان آنیا انداخت.
آراد با صدایی نرم گفت: آنیا... تا کی می‌خوای خودت رو شکنجه بدی؟ اونا دیگه دنبال زندگی خودشون رفتن. من اینجام... من و این بچه... اجازه بده من برات پدری کنم، اجازه بده من تکیه‌گاهت باشم.
آنیا سرش را بلند کرد، چشمانش از شدت گریه پف کرده بود. به آراد نگاه کرد و با صدایی که انگار از ته چاه می‌آمد گفت: تو مهربونی آراد... ولی هر بار که به صورتت نگاه می‌کنم، یادِ اون شب می‌افتم. یادِ دستایی می‌افتم که قرار بود پناهم باشن ولی آلوده شدن. من چطوری می‌تونم بخندم وقتی تمامِ دنیام توی اون شبِ لعنتی سوخت؟
او دوباره سرش را روی زانوهایش گذاشت و بلندبلند گریه کرد؛ گریه‌هایی برای سادگی‌اش، برای عشقِ از دست رفته‌اش و برای نوزادی که قرار بود در دنیایی از دروغ به دنیا بیاید.
...........
بچه ها حمایت کنید
دیدگاه ها (۰)

﴿ فصل ۱ قسمت ۴۹ ﴾در سنگین اتاق معاینه باز شد و آنیا، با چهره...

﴿ فصل ۱ قسمت ۴۸ ﴾بیایید به چند ساعت قبل برگردیم؛ به همان صبح...

﴿ فصل ۱ قسمت ۴۴ ﴾آن شب، تاریکی فقط در آسمان نبود؛ بلکه سایه‌...

﴿ فصل 1قسمت36﴾باربد با خشمی که در چشمانش شعله می‌کشید، بازوی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط