فصل قسمت
﴿ فصل ۱ قسمت ۵۱ ﴾
فضای خانهی آراد از همیشه سنگینتر بود. آنیا ساعتها بود که در سکوت به نقطهای نامعلوم خیره شده بود. ناگهان، انگار که آتشی در وجودش روشن شده باشد، از جا بلند شد و با دستانی که میلرزید، به سمت کیفش رفت.
آراد که تمام مدت نگران زیر نظرش داشت، جلو آمد و دستش را گرفت: آنیا، کجا؟ با این حال اصلاً صلاح نیست از خونه بری بیرون.
آنیا با نگاهی که دیگر هیچ فروغی در آن نبود، به چشمان آراد خیره شد و با صدایی محکم اما خشدار گفت: میخوام برم آراد... میخوام برم و این کابوس رو تموم کنم. من نمیتونم این بچهها رو نگه دارم. اونا هر لحظه دارن به من یادآوری میکنن که چه کلاهی سرم رفته. هر تکونی که میخورن، انگار دارن بهم پوزخند میزنن که پدرشون الآن بغلِ یکی دیگهست.
آراد خشکش زد. شانه های آنیا را گرفت و با خواهش گفت: داری چی میگی؟ اینا بچههای تو هستن، اونا بیگناهن! آنیا، احساساتی تصمیم نگیر. من هستم، من نمیذارم اونا کمبودی حس کنن. من خودم بزرگشون میکنم، اصلاً اسم من رو به عنوان پدرشون بذار... فقط این کار رو نکن!
آنیا با فریادی که بغضِ یک ماهه در آن شکسته بود، دستان آراد را پس زد: نه! تو نمیفهمی! هر بار که بهشون نگاه کنم، یادِ باربد میافتم. یادِ اون سیلیای که بهش زدم و اون خونی که روی تخت نیکی و سارا بود. من نمیخوام هیچ یادگاری از اون مردِ خائن توی بدنم داشته باشم. من میخوام آزاد بشم آراد... میخوام این درد رو از ریشه بکنم و بندازم دور!
آراد با التماس جلوی در ایستاد: آنیا، خواهش میکنم... یه فرصت دیگه به خودت بده. بیا حرف بزنیم، بیا بریم پیش مشاور...
اما آنیا مثل کسی که مسخ شده باشد، فقط سرش را به نشانهی نفی تکان میداد. او با گریهای تلخ و صدایی لرزان گفت: دیگه حرف زدن فایده نداره. اگه واقعاً دوستمی، یا منو ببر بیمارستان، یا راه رو باز کن که خودم برم. من دیگه طاقتِ این بارِ سنگین رو ندارم..
آراد در برابرِ چشمانِ خیس و ارادهی ویرانگرِ آنیا، خودش را ناتوانتر از همیشه میدید. او میترسید که اگر راه را باز کند، آنیا نه تنها بچهها، بلکه خودش را هم نابود کند.
.......
حمایت فراموش نشه
فضای خانهی آراد از همیشه سنگینتر بود. آنیا ساعتها بود که در سکوت به نقطهای نامعلوم خیره شده بود. ناگهان، انگار که آتشی در وجودش روشن شده باشد، از جا بلند شد و با دستانی که میلرزید، به سمت کیفش رفت.
آراد که تمام مدت نگران زیر نظرش داشت، جلو آمد و دستش را گرفت: آنیا، کجا؟ با این حال اصلاً صلاح نیست از خونه بری بیرون.
آنیا با نگاهی که دیگر هیچ فروغی در آن نبود، به چشمان آراد خیره شد و با صدایی محکم اما خشدار گفت: میخوام برم آراد... میخوام برم و این کابوس رو تموم کنم. من نمیتونم این بچهها رو نگه دارم. اونا هر لحظه دارن به من یادآوری میکنن که چه کلاهی سرم رفته. هر تکونی که میخورن، انگار دارن بهم پوزخند میزنن که پدرشون الآن بغلِ یکی دیگهست.
آراد خشکش زد. شانه های آنیا را گرفت و با خواهش گفت: داری چی میگی؟ اینا بچههای تو هستن، اونا بیگناهن! آنیا، احساساتی تصمیم نگیر. من هستم، من نمیذارم اونا کمبودی حس کنن. من خودم بزرگشون میکنم، اصلاً اسم من رو به عنوان پدرشون بذار... فقط این کار رو نکن!
آنیا با فریادی که بغضِ یک ماهه در آن شکسته بود، دستان آراد را پس زد: نه! تو نمیفهمی! هر بار که بهشون نگاه کنم، یادِ باربد میافتم. یادِ اون سیلیای که بهش زدم و اون خونی که روی تخت نیکی و سارا بود. من نمیخوام هیچ یادگاری از اون مردِ خائن توی بدنم داشته باشم. من میخوام آزاد بشم آراد... میخوام این درد رو از ریشه بکنم و بندازم دور!
آراد با التماس جلوی در ایستاد: آنیا، خواهش میکنم... یه فرصت دیگه به خودت بده. بیا حرف بزنیم، بیا بریم پیش مشاور...
اما آنیا مثل کسی که مسخ شده باشد، فقط سرش را به نشانهی نفی تکان میداد. او با گریهای تلخ و صدایی لرزان گفت: دیگه حرف زدن فایده نداره. اگه واقعاً دوستمی، یا منو ببر بیمارستان، یا راه رو باز کن که خودم برم. من دیگه طاقتِ این بارِ سنگین رو ندارم..
آراد در برابرِ چشمانِ خیس و ارادهی ویرانگرِ آنیا، خودش را ناتوانتر از همیشه میدید. او میترسید که اگر راه را باز کند، آنیا نه تنها بچهها، بلکه خودش را هم نابود کند.
.......
حمایت فراموش نشه
- ۴۱۵
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط