فصل قسمت
﴿ فصل ۱ قسمت ۵۲ ﴾
آراد هنوز داشت با التماس جلوی رفتنِ آنیا را میگرفت که صدای زنگ در، هر دو را ساکت کرد. آراد با تردید در را باز کرد و با دیدنِ «نامجون» که با کتوشلوار مشکی و چهرهای جدی ایستاده بود، جا خورد. نامجون بدون توجه به آراد، نگاهش را به داخل خانه چرخاند و وقتی آنیا را با آن وضع آشفته دید، سرش را به نشانهی احترامِ همیشگی خم کرد.
نامجون با صدای بم و آرامش گفت: سلام عرض شد بانو... امیدوارم جسارت بنده رو ببخشید، اما ارباب...
آنیا با شنیدن کلمهی بانو، انگار که بنزین روی آتشِ خشمش ریخته باشند، فریاد زد: خفه شو نامجون! دیگه به من نگو بانو! بانو الان توی خونهی اربابته... برو پیش سارا! برو به اون احترام بذار که با اون همهچیزش جای منو گرفت. من دیگه هیچ کارهی اون زندگی نیستم! الانم تا ندادم آراد بندازدت بیرون، گمشو از اینجا!
نامجون که از این همه حجمِ نفرت جا خورده بود، خواست دهان باز کند و چیزی بگوید که ناگهان سایهای از پشت سرش بلند شد. نامجون به کناری رفت و باربد با چهرهای که اصلاً شبیه آن آدمِ مغرورِ همیشگی نبود، ظاهر شد.
ریشهایش بلند شده بود، زیر چشمانش گود افتاده و پیراهنش چروک بود؛ انگار روزها بود که نخوابیده بود. او با چشمانی که از غم سو سو میزد، به آنیا نگاه کرد. با دیدن شکمِ آنیا و چشمانِ غرق در خونش، صدایش لرزید: آنیا... فقط یه لحظه... فقط یه لحظه به حرفام گوش کن.
آنیا با دیدن باربد، ناخودآگاه عقب رفت و دستش را روی شکمش گذاشت، انگار میخواست بچهها را از دید او پنهان کند. آراد بلافاصله جلوی آنیا ایستاد و سدِ راه باربد شد: بهت گفته بود دیگه ریختت رو نبینه باربد! مگه نرفتی سراغ زندگیت؟ مگه عقدش نکردی؟ اینجا چیکار میکنی؟
باربد بدون اینکه نگاهش را از آنیا بگیرد، با صدایی که به زور شنیده میشد گفت: اومدم بگم... که دارم توی اون خونه جهنم رو تجربه میکنم. اومدم بگم که بدون تو هیچکدوم از اون کارها برام معنی نداره...
اما آنیا با پوزخندی لرزان حرفش را قطع کرد: اومدی بگی که پشیمونی؟ الان که دیگه کار از کار گذشته؟ باربد، من داشتم میرفتم که این بچهها رو سقط کنم تا هیچ ردی از تو توی زندگیم نباشه. حالا که اومدی، بهتره تماشا کنی که چطور میخوام آخرین چیزی که منو به تو وصل میکنه رو هم نابود کنم!
.........
بچه ها جایزه اون شرط ولی جالبه لایک کامنت ها برعکس شدن
آراد هنوز داشت با التماس جلوی رفتنِ آنیا را میگرفت که صدای زنگ در، هر دو را ساکت کرد. آراد با تردید در را باز کرد و با دیدنِ «نامجون» که با کتوشلوار مشکی و چهرهای جدی ایستاده بود، جا خورد. نامجون بدون توجه به آراد، نگاهش را به داخل خانه چرخاند و وقتی آنیا را با آن وضع آشفته دید، سرش را به نشانهی احترامِ همیشگی خم کرد.
نامجون با صدای بم و آرامش گفت: سلام عرض شد بانو... امیدوارم جسارت بنده رو ببخشید، اما ارباب...
آنیا با شنیدن کلمهی بانو، انگار که بنزین روی آتشِ خشمش ریخته باشند، فریاد زد: خفه شو نامجون! دیگه به من نگو بانو! بانو الان توی خونهی اربابته... برو پیش سارا! برو به اون احترام بذار که با اون همهچیزش جای منو گرفت. من دیگه هیچ کارهی اون زندگی نیستم! الانم تا ندادم آراد بندازدت بیرون، گمشو از اینجا!
نامجون که از این همه حجمِ نفرت جا خورده بود، خواست دهان باز کند و چیزی بگوید که ناگهان سایهای از پشت سرش بلند شد. نامجون به کناری رفت و باربد با چهرهای که اصلاً شبیه آن آدمِ مغرورِ همیشگی نبود، ظاهر شد.
ریشهایش بلند شده بود، زیر چشمانش گود افتاده و پیراهنش چروک بود؛ انگار روزها بود که نخوابیده بود. او با چشمانی که از غم سو سو میزد، به آنیا نگاه کرد. با دیدن شکمِ آنیا و چشمانِ غرق در خونش، صدایش لرزید: آنیا... فقط یه لحظه... فقط یه لحظه به حرفام گوش کن.
آنیا با دیدن باربد، ناخودآگاه عقب رفت و دستش را روی شکمش گذاشت، انگار میخواست بچهها را از دید او پنهان کند. آراد بلافاصله جلوی آنیا ایستاد و سدِ راه باربد شد: بهت گفته بود دیگه ریختت رو نبینه باربد! مگه نرفتی سراغ زندگیت؟ مگه عقدش نکردی؟ اینجا چیکار میکنی؟
باربد بدون اینکه نگاهش را از آنیا بگیرد، با صدایی که به زور شنیده میشد گفت: اومدم بگم... که دارم توی اون خونه جهنم رو تجربه میکنم. اومدم بگم که بدون تو هیچکدوم از اون کارها برام معنی نداره...
اما آنیا با پوزخندی لرزان حرفش را قطع کرد: اومدی بگی که پشیمونی؟ الان که دیگه کار از کار گذشته؟ باربد، من داشتم میرفتم که این بچهها رو سقط کنم تا هیچ ردی از تو توی زندگیم نباشه. حالا که اومدی، بهتره تماشا کنی که چطور میخوام آخرین چیزی که منو به تو وصل میکنه رو هم نابود کنم!
.........
بچه ها جایزه اون شرط ولی جالبه لایک کامنت ها برعکس شدن
- ۱۶۵
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط