رمان بغلی من
رمان بغلی من
پارت ۱۹۹و۲۰۰و۲۰۱و۲۰۲
دیانا: حالت تهوع شدیدی داشتم دیگه چیزی تو معدم نمونده بود آخ
ارغوان: دیانا چیشدی خوبی
المیرا: برو یه چیزی بیار براش برو براش آب بیار
دیانا: سرمو به علامت نه تکون دادم
المیرا: خودتو تو آینه دیدی رنگت مثل گج شده
دیانا: نمیتونم .. بخو.رم .. حالم . بده هرچی .. میخوردم بالا میارم
( نقطه ها علامت نفس نفس زدن هاش از روی حال بدی )
المیرا: یعنی چی برو لباساتو بپوش ببرمت دکتر
دیانا: آنقدر دکتر رفته بودم حالم بهم میخورد
المیرا: عزیزم اینطوری که نمیشه پاشو قربونت برم پاشو
دیانا: آروم به سمت اتاق رفتم داشتم لباسمو میپوشیدم که صدای ارغوان و المیرا اومد
المیرا: خودش داره اذیت میشه
ارغوان: راضی نمیشه بچه رو از دست بده
المیرا: به قیمت جونشم شده میخواد بچه رو نگر داره
ارغوان :باید راضیش کنی
دیانا: دستمو رو شکمم گذاشتم و با کودکم درد و دل کردم و اشک ریختم
علی: زندایی چرا گریه کردی
دیانا: توجه همه بهم جلب شد
لیلا: دخترم چرا گریه میکنی
علی:زندایی بچه اش و دوست داره داله به خاطرش گریه میکنه
لیلا: عزیزم هم تو هم کوچولوت حالتون خوبه فقط تو ناراحتی به خاطر همین
دیانا: دیگه صبرم لب ریز شد جلوی همه گریه کردم درد بچه نگر داشتنم یه طرف درد دوری از ارسلان یه طرف دلم میخواست یه جای همه ارسلان باشه اصلا کاری مکنه فقط باشه من حالم خوب میشه شما میگید باید بچمو بندازم
المیرا: عزیزم مجبورت که نکردیم فقط دلمون میخواست تو حالت خوب باشه اذیت نشی
دیانا: اگر بچمو از بین ببرم اذیت میشم من حالم باهاش خوبه
ارغوان: باشه عزیزم باشه
دیانا: باز هم مثل همیشه یه سرم بهم زدن
دکتر:مامان کوچولو چیکار کردی با خودت
دیانا: راست میگفت یکم جون گرفته بودم اما حالا با این حالت تهوع وقت و بی وقت دیگه هیچی ازم نمونده
دکتر: خیلی مراقب نینینیت باش
دیانا: لبخندی زدم همین که میدونستم یه بچه توی وجودم داره رشد میکنه حالم و بهتر میکرد
دکتر: شما یه روز مهمون مایی
دیانا: ناراحت دست رو دلم گذاشتم
پارت ۱۹۹و۲۰۰و۲۰۱و۲۰۲
دیانا: حالت تهوع شدیدی داشتم دیگه چیزی تو معدم نمونده بود آخ
ارغوان: دیانا چیشدی خوبی
المیرا: برو یه چیزی بیار براش برو براش آب بیار
دیانا: سرمو به علامت نه تکون دادم
المیرا: خودتو تو آینه دیدی رنگت مثل گج شده
دیانا: نمیتونم .. بخو.رم .. حالم . بده هرچی .. میخوردم بالا میارم
( نقطه ها علامت نفس نفس زدن هاش از روی حال بدی )
المیرا: یعنی چی برو لباساتو بپوش ببرمت دکتر
دیانا: آنقدر دکتر رفته بودم حالم بهم میخورد
المیرا: عزیزم اینطوری که نمیشه پاشو قربونت برم پاشو
دیانا: آروم به سمت اتاق رفتم داشتم لباسمو میپوشیدم که صدای ارغوان و المیرا اومد
المیرا: خودش داره اذیت میشه
ارغوان: راضی نمیشه بچه رو از دست بده
المیرا: به قیمت جونشم شده میخواد بچه رو نگر داره
ارغوان :باید راضیش کنی
دیانا: دستمو رو شکمم گذاشتم و با کودکم درد و دل کردم و اشک ریختم
علی: زندایی چرا گریه کردی
دیانا: توجه همه بهم جلب شد
لیلا: دخترم چرا گریه میکنی
علی:زندایی بچه اش و دوست داره داله به خاطرش گریه میکنه
لیلا: عزیزم هم تو هم کوچولوت حالتون خوبه فقط تو ناراحتی به خاطر همین
دیانا: دیگه صبرم لب ریز شد جلوی همه گریه کردم درد بچه نگر داشتنم یه طرف درد دوری از ارسلان یه طرف دلم میخواست یه جای همه ارسلان باشه اصلا کاری مکنه فقط باشه من حالم خوب میشه شما میگید باید بچمو بندازم
المیرا: عزیزم مجبورت که نکردیم فقط دلمون میخواست تو حالت خوب باشه اذیت نشی
دیانا: اگر بچمو از بین ببرم اذیت میشم من حالم باهاش خوبه
ارغوان: باشه عزیزم باشه
دیانا: باز هم مثل همیشه یه سرم بهم زدن
دکتر:مامان کوچولو چیکار کردی با خودت
دیانا: راست میگفت یکم جون گرفته بودم اما حالا با این حالت تهوع وقت و بی وقت دیگه هیچی ازم نمونده
دکتر: خیلی مراقب نینینیت باش
دیانا: لبخندی زدم همین که میدونستم یه بچه توی وجودم داره رشد میکنه حالم و بهتر میکرد
دکتر: شما یه روز مهمون مایی
دیانا: ناراحت دست رو دلم گذاشتم
- ۲۱۳
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط