رمان بغلی من
رمان بغلی من
پارت ۱۹۵و۱۹۶و۱۹۷و۱۹۸
المیرا:بهترین کار برگشتنت ارسلان دختره داره پر پر میشه یکم گوشت تو تنش نیست
ارسلان: کلافه دستی لای موهام کشیدم سعی میکنم زود همچی و حل و فصل کنم فقط مراقبش باش یه تار مو از سرش کم بشه از چشم تو میبینم
المیرا: تا جایی که بتونم پیشپیششم ولی ....
ارسلان: المیرا خوی حواستو جمع کن اون دختر شیشه عمر منه
المیرا: اوکیه حواسم حست
دیانا: المیرا
ارسلان: برای صدای صغیفش دلم ضعف رفت تا دیانا خواست حرفی بزنه گوشی قطع شد فقط همون یک کلمه برای روح کلافه ام عالی بود دلم آروم شد
دیانا: المیرا خیلی خسته شد
المیرا: خوشگلم زود خوب میشی یکم غذا بخور این جوجه یکم رشد کنه
دیانا: لبخندی بی جون رو لبم شکل گرفت
ارسلان: توی یه اتاق تاریک و دودآلود نشستم
چشمام پر از عصبانیت و استرس بود، ولی سعی میکردم خودشم کنترل کنم
طرف مقابلم، اون خلافکار بدنام، با لبخندی سرد بهم نگاه میکن
– :میدونی این کار راحت نیست، ارسلان جون عروسکت دست منه. هر حرکت اشتباهی بزنی، تا ابد باید با عذاب وجدان زندگی کنی
ارسلان:مشتام رو محکم گره کردم، نگاهم یخ زد ولی با صدای لرزون اما جسور گفتم:اگه حتی یه بار بهش آسیب بزنی، قسم میخورم که دنیا رو به آتیش میکشم
_:😏مشخص نیست
ارسلان: یقه اش و تو دستم گرفتم مرتیکه ع.و.ض.ی خیلی.......
_:مواظب حرفات باش پسر خوب چون با یه اشاره ممکنه خانوادتو از دست بدی مخصوصا خانم کوچولوتو نظر چیه بهش یه خبری بدیم هوم؟
ارسلان: عوضی اشغال کثیف ببند اون دهنتو
_:سری بعد هیلی راحت ازت نمیگذرم
ارسلان: یقه اش و ول کردم و بیرون زدم بارون میبارید چشای خوشگلش جلوی چشم بود چشای اشکی، ذوق زده اش با یاد آوری لبخندی به لبم نشست اما به فکر اینکه الان کنارم نیست دستام مشت شد به خونه که رسیدم کیس بوکس و هدف گرفتم و پشت سر هم ظربه میزدم دلم میخواست صورت اون عوضی جای این کیسه بوکس باشه
.. چند وقت بعد ..
المیرا: اوخ خدا نگاش کن چقدر بامزه اس
دیانا: به یه بچه کوچولو از تو تلویزیون کوچیکی نگاه کردم
المیرا: شرط میبندم میمیک صورتش به تو میره
دیانا: لبخندی زدم به زور المیرا غذا میخورم یکم جون گرفته بودم اما جوجه کوچولوم هنوز کوچولو بود
دکتر:مامان کوچولو باید چیز های مفید بخوری نینیت بزرگ بشه باشه
المیرا: عکس و برای ارسلان فرستادم
ارسلان: با دیدن صفحه ای مثل تلویزیون تعجب کردم اما وقتی دقت کردم یه چیزی دیدم
( پسر خنگم🤣)
المیرا: بچتو نگاه کن
ارسلان: این چرا انقدر کوچولوعه
المیرا: به خاطر جنابعالی مادرش غذا نمیخوره
ارسلان: یه موجود کوچولو دلم ضعف میرفت دلم یهو لرزید خیلی مراقبش باش یه تار مو ازش کم بشه تورو مقصر میدونم باشه خیلی ازش مراقبت کن نزار کسی نزدیکش بشه اگر بشه همین زوری ها برمیگردم
المیرا: چشم ارباب امر دیگه
ارسلان: عرضی نیست
المیرا: خیلی پرویی😂
ارسلان: درجریانم
پارت ۱۹۵و۱۹۶و۱۹۷و۱۹۸
المیرا:بهترین کار برگشتنت ارسلان دختره داره پر پر میشه یکم گوشت تو تنش نیست
ارسلان: کلافه دستی لای موهام کشیدم سعی میکنم زود همچی و حل و فصل کنم فقط مراقبش باش یه تار مو از سرش کم بشه از چشم تو میبینم
المیرا: تا جایی که بتونم پیشپیششم ولی ....
ارسلان: المیرا خوی حواستو جمع کن اون دختر شیشه عمر منه
المیرا: اوکیه حواسم حست
دیانا: المیرا
ارسلان: برای صدای صغیفش دلم ضعف رفت تا دیانا خواست حرفی بزنه گوشی قطع شد فقط همون یک کلمه برای روح کلافه ام عالی بود دلم آروم شد
دیانا: المیرا خیلی خسته شد
المیرا: خوشگلم زود خوب میشی یکم غذا بخور این جوجه یکم رشد کنه
دیانا: لبخندی بی جون رو لبم شکل گرفت
ارسلان: توی یه اتاق تاریک و دودآلود نشستم
چشمام پر از عصبانیت و استرس بود، ولی سعی میکردم خودشم کنترل کنم
طرف مقابلم، اون خلافکار بدنام، با لبخندی سرد بهم نگاه میکن
– :میدونی این کار راحت نیست، ارسلان جون عروسکت دست منه. هر حرکت اشتباهی بزنی، تا ابد باید با عذاب وجدان زندگی کنی
ارسلان:مشتام رو محکم گره کردم، نگاهم یخ زد ولی با صدای لرزون اما جسور گفتم:اگه حتی یه بار بهش آسیب بزنی، قسم میخورم که دنیا رو به آتیش میکشم
_:😏مشخص نیست
ارسلان: یقه اش و تو دستم گرفتم مرتیکه ع.و.ض.ی خیلی.......
_:مواظب حرفات باش پسر خوب چون با یه اشاره ممکنه خانوادتو از دست بدی مخصوصا خانم کوچولوتو نظر چیه بهش یه خبری بدیم هوم؟
ارسلان: عوضی اشغال کثیف ببند اون دهنتو
_:سری بعد هیلی راحت ازت نمیگذرم
ارسلان: یقه اش و ول کردم و بیرون زدم بارون میبارید چشای خوشگلش جلوی چشم بود چشای اشکی، ذوق زده اش با یاد آوری لبخندی به لبم نشست اما به فکر اینکه الان کنارم نیست دستام مشت شد به خونه که رسیدم کیس بوکس و هدف گرفتم و پشت سر هم ظربه میزدم دلم میخواست صورت اون عوضی جای این کیسه بوکس باشه
.. چند وقت بعد ..
المیرا: اوخ خدا نگاش کن چقدر بامزه اس
دیانا: به یه بچه کوچولو از تو تلویزیون کوچیکی نگاه کردم
المیرا: شرط میبندم میمیک صورتش به تو میره
دیانا: لبخندی زدم به زور المیرا غذا میخورم یکم جون گرفته بودم اما جوجه کوچولوم هنوز کوچولو بود
دکتر:مامان کوچولو باید چیز های مفید بخوری نینیت بزرگ بشه باشه
المیرا: عکس و برای ارسلان فرستادم
ارسلان: با دیدن صفحه ای مثل تلویزیون تعجب کردم اما وقتی دقت کردم یه چیزی دیدم
( پسر خنگم🤣)
المیرا: بچتو نگاه کن
ارسلان: این چرا انقدر کوچولوعه
المیرا: به خاطر جنابعالی مادرش غذا نمیخوره
ارسلان: یه موجود کوچولو دلم ضعف میرفت دلم یهو لرزید خیلی مراقبش باش یه تار مو ازش کم بشه تورو مقصر میدونم باشه خیلی ازش مراقبت کن نزار کسی نزدیکش بشه اگر بشه همین زوری ها برمیگردم
المیرا: چشم ارباب امر دیگه
ارسلان: عرضی نیست
المیرا: خیلی پرویی😂
ارسلان: درجریانم
- ۲۹۷
- ۱۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط