پارت
پارت ۵
قلب سیاه
تا اینکه....با دیدن چیزی که دیدم یخ زدم...لای پام و ~پوسیم~ مایع لزجی بهش چسبیده بود و نمی تونستم باور کنم ا/ت: نه نه امکان نداره...من بهش گفته بودم فعلا انجام نده...چرا دیشب یادم نمیاد...دقیقا چه اتفاقی افتاده
ذهنم درگیر بود و سعی می کردم بفهمم دیشب چی شده ولی هیچی یادم نمی یومد و رفتم زیر دوش اب یخ..... دو ساعت گذشت و با در زدن به خودم اومدم
م.ا/ت: ا/ت چرا انقدر طول دادی؟؟ صدای نگران
ا/ت: ب..باش مامان
حوله رو دورم پیچیدم و از حموم اومدم بیرون و ذهنم هنوز درگیر بود...
رفتم پایین و سر میز نشستم و شروع به خوردن شام کردم و میز سکوت بود و هیچ صحبتی رخ نداد....بعد از چند ساعت...
ا/ت: مامان می تونم برم سوپر مارکت؟
م.ا/ت: خودت جوابشو می دونی...نه!
ا/ت: مامان خواهش می...
مامان حرف ا/ت رو قطع کرد م.ا/ت: همینی که گفتم نه!!!
فردا صبح......
مثل همیشه پاشدم...دیشب خوب نخوابیدم چون همش داشتم فک می کردم...پاشدم و فرم مدرسمو پوشیدم و رفتم پایین
ا/ت:من رفتم بای.
کوک:صبر کن من می رسونمت
حوصله بحث نداشتم و بدون صحبت رفتم سمت ماشین و سوار ماشین شدم، کوک ماشینو روشن کرد و به پنجره خیره شده بودم
کوک:دیگه به سوهو نزدیک نمیشی.
ا/ت: اون دوست پسرمه و بهش علاقه دارم...
دست کوک رو فرمون سفت تر شد... کوک:ا/ت گوش کن چی میگم..تو سنت کمه و اون پسر عوضی معلوم نیست چی توسرشه و ازت چی می خواد...کل بدنش تتو و شبیه پسر بداس..غیر ممکنه اونطوری که تو فک می کنی ادم خوبی باش..
ا/ت داشت فکر می کرد و از طرفی با حرف کوک موافق بود که ممکنه سوهو اون ادمی که فک می کنه نباشه!
چند ساعت بعد....زنگ تفریح بود و رفتم پیش سوهو که.....
#سناریو #فیکشن #سناریو_جونگ_کوک
قلب سیاه
تا اینکه....با دیدن چیزی که دیدم یخ زدم...لای پام و ~پوسیم~ مایع لزجی بهش چسبیده بود و نمی تونستم باور کنم ا/ت: نه نه امکان نداره...من بهش گفته بودم فعلا انجام نده...چرا دیشب یادم نمیاد...دقیقا چه اتفاقی افتاده
ذهنم درگیر بود و سعی می کردم بفهمم دیشب چی شده ولی هیچی یادم نمی یومد و رفتم زیر دوش اب یخ..... دو ساعت گذشت و با در زدن به خودم اومدم
م.ا/ت: ا/ت چرا انقدر طول دادی؟؟ صدای نگران
ا/ت: ب..باش مامان
حوله رو دورم پیچیدم و از حموم اومدم بیرون و ذهنم هنوز درگیر بود...
رفتم پایین و سر میز نشستم و شروع به خوردن شام کردم و میز سکوت بود و هیچ صحبتی رخ نداد....بعد از چند ساعت...
ا/ت: مامان می تونم برم سوپر مارکت؟
م.ا/ت: خودت جوابشو می دونی...نه!
ا/ت: مامان خواهش می...
مامان حرف ا/ت رو قطع کرد م.ا/ت: همینی که گفتم نه!!!
فردا صبح......
مثل همیشه پاشدم...دیشب خوب نخوابیدم چون همش داشتم فک می کردم...پاشدم و فرم مدرسمو پوشیدم و رفتم پایین
ا/ت:من رفتم بای.
کوک:صبر کن من می رسونمت
حوصله بحث نداشتم و بدون صحبت رفتم سمت ماشین و سوار ماشین شدم، کوک ماشینو روشن کرد و به پنجره خیره شده بودم
کوک:دیگه به سوهو نزدیک نمیشی.
ا/ت: اون دوست پسرمه و بهش علاقه دارم...
دست کوک رو فرمون سفت تر شد... کوک:ا/ت گوش کن چی میگم..تو سنت کمه و اون پسر عوضی معلوم نیست چی توسرشه و ازت چی می خواد...کل بدنش تتو و شبیه پسر بداس..غیر ممکنه اونطوری که تو فک می کنی ادم خوبی باش..
ا/ت داشت فکر می کرد و از طرفی با حرف کوک موافق بود که ممکنه سوهو اون ادمی که فک می کنه نباشه!
چند ساعت بعد....زنگ تفریح بود و رفتم پیش سوهو که.....
#سناریو #فیکشن #سناریو_جونگ_کوک
- ۷.۶k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط