پارت

پارت ۳
قلب سیاه
تا اینکه چشامو باز کردم.....نور از لای پنجره کاملا می درخشید و سوهو رو دیدم که دستشو دور کمرم حلقه کرده و خوابه...لبخند ملایمی زدم و موهاشو اروم نوازش کردم و هیچی از دیشب یادم نمی یومد...تا اینکه به خودم لرزیدم و گوشیمو نگاه کردم و ساعت ۸ صبح بود و نیم ساعت دیگه باید می رفتیم مدرسه و کلی پیام و تماس از دست رفته کوک رو نگاه کردم و فهمیدم برگردم خونه فاتحم خوندس....سریع بلند شدم و سوهو رو بیدار کردم و رفتیم مدرسه....یه ساعت بعد....
سر کلاس جغرافی بودم تا اینکه معلم صدام زد.. معلم: کیم ا/ت برو دفتر مدیر کارت داره.... با تعجب پاشدم و کل کلاس با نگاه های سوالی بهم نگاه می کردن و توی راه بودم و ذهنم درگیر بود که مدیر باهام چیکار داشت..در زدم مدیر:بیا تو ....وارد دفتر شدم و تعظیم کردم ا/ت: اقای لی با من..... تا اینکه کوک و مامان رو دیدم با نگاه های خیلی عصبی نگام می کردن و کوک با عصبانیت اومد سمتم و دستاشو گذاشت روی شونم و شونم رو تکون می داد کوک: می دونی چقدر نگرانت شدیم..کجا بودی ا/ت بهمون بگو..... ا/ت:من....من...راستش.......کاراکوئه بودم..... سرم رو انداختم پایین ولی چشای متعجب مامانم با کوک رو روم حس می کردم تا اینکه مامانم با دستش چونم رو گرفت مامان ا/ت: ا/ت با کی بودی؟؟
ا/ت جوابی نمی داد و نمی دونست چی باید می گفت اگه می گفت با دوست پسرش معلوم نبود چیکار قرار بود باهاش بکنن مامان ا/ت: ا/ت بهت گفتم با کی بودی؟؟ صدای مادر ا/ت بلند تر شده بود
ا/ت: مامان......راستش...مامان لطفا عصبی نشو... کوک با عصبانیت خیلی زیاد بهم نگاه می کرد ا/ت: با.......با سوهو بودم..... مادر ا/ت و کوک بهم نگاه کردن و انگار خون جلوی چشاشونو گرفته بود تا اینکه........

#سناریو #فیکشن #سناریو_جونگ_کوک
دیدگاه ها (۶)

پارت ۴قلب سیاهتا اینکه....مامان ا/ت دست ا/ت رو محکم گرفت و ا...

پارت ۵قلب سیاهتا اینکه....با دیدن چیزی که دیدم یخ زدم...لای ...

پارت ۲قلب سیاهبا نگاه شیطنت بهم نگاه کرد و گفت...... سوهو: ا...

پارت ۱قلب سیاهمثل همیشه از خواب بیدار شدم که برم مدرسه...پس ...

اولین مافیایی که منو بازی داد. پارت۲۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط