پارت
پارت ۶
قلب سیاه
رفتم پیش سوهو که....دیدم با چندتا از قلدر های مدرسه داره سیگار می کشه و بینشون دختر هم بود و اونا هم داشتن سیگار می کشیدن و می خندیدن و حرف می زدن...موجی از حسادت..یا شایدم شوکه بودن بهم دست داد...سوهو چشمش بهم افتاد و سیگارو زیر پاش له کرد و اومد سمتم با لبخند
سوهو: چطوری بیب؟
ا/ت: خوبم....ممنون..سوهو....یه سوالی ازت داشتم..
سوهو داشت موهامو نوازش می کرد که با حرفم وایستاد و قیافش جدی شد.. سوهو: چه سوالی؟
ا/ت: اون روز تو کاراکوئه.............باهم....انجامش دادیم؟؟ صدام یذره می لرزید و ترس تو صدام بود
سوهو: نه ا/ت هیچوقت...تو بهم گفتی که هنوز اماده نیستی...
بعد از حرف سوهو خیالم راحت شد ولی یه حسی بهم می گفت نه ا/ت ولی اهمیتی ندادم و رفتم.......سوهو با پوزخند رفتن ا/ت رو تماشا کرد و گوشیشو دراورد و عکس و فیلم هایی که اون شب گرفته بود رو با پوزخند تماشا می کرد...این کار برای سوهو یه سرگرمی بود، با دخترا قرار می ذاشت..عاشقشون می کرد..باهاشون می خوابید و ازشون عکس و فیلم می گرفت ولی باهاشون کاری نمی کرد فقط هرشب باهاشون موقع خواب......اره همون کارو می کرد.....
دوماه بعد...تو این دوماه ا/ت بدون گوشی،بدون بیرون رفتن خوش گذرونی بود..و امروز بالاخره تونست با دوستاش بره بیرون و خیلی خوشحال بود..یه تی شرت صورتی کمرنگ با دامن جین کوتاه......ساعت ها گذشت و رفتن کافه،شهربازی،پاساژ..توی این دوماه ا/ت هنوز با سوهو بود ولی بهش یذره شک داشت و این باعث شده بود یذره از هم دور بشن....ا/ت رفت از سوپر مارکت آب بگیره که با دیدن چیزی دم در شهربازی چشاش گشاد شد و هم عصبی و هم حسادت و ناراحتی یا شایدم یذره خوشحالی......
#سناریو #فیکشن #سناریو_جونگ_کوک
قلب سیاه
رفتم پیش سوهو که....دیدم با چندتا از قلدر های مدرسه داره سیگار می کشه و بینشون دختر هم بود و اونا هم داشتن سیگار می کشیدن و می خندیدن و حرف می زدن...موجی از حسادت..یا شایدم شوکه بودن بهم دست داد...سوهو چشمش بهم افتاد و سیگارو زیر پاش له کرد و اومد سمتم با لبخند
سوهو: چطوری بیب؟
ا/ت: خوبم....ممنون..سوهو....یه سوالی ازت داشتم..
سوهو داشت موهامو نوازش می کرد که با حرفم وایستاد و قیافش جدی شد.. سوهو: چه سوالی؟
ا/ت: اون روز تو کاراکوئه.............باهم....انجامش دادیم؟؟ صدام یذره می لرزید و ترس تو صدام بود
سوهو: نه ا/ت هیچوقت...تو بهم گفتی که هنوز اماده نیستی...
بعد از حرف سوهو خیالم راحت شد ولی یه حسی بهم می گفت نه ا/ت ولی اهمیتی ندادم و رفتم.......سوهو با پوزخند رفتن ا/ت رو تماشا کرد و گوشیشو دراورد و عکس و فیلم هایی که اون شب گرفته بود رو با پوزخند تماشا می کرد...این کار برای سوهو یه سرگرمی بود، با دخترا قرار می ذاشت..عاشقشون می کرد..باهاشون می خوابید و ازشون عکس و فیلم می گرفت ولی باهاشون کاری نمی کرد فقط هرشب باهاشون موقع خواب......اره همون کارو می کرد.....
دوماه بعد...تو این دوماه ا/ت بدون گوشی،بدون بیرون رفتن خوش گذرونی بود..و امروز بالاخره تونست با دوستاش بره بیرون و خیلی خوشحال بود..یه تی شرت صورتی کمرنگ با دامن جین کوتاه......ساعت ها گذشت و رفتن کافه،شهربازی،پاساژ..توی این دوماه ا/ت هنوز با سوهو بود ولی بهش یذره شک داشت و این باعث شده بود یذره از هم دور بشن....ا/ت رفت از سوپر مارکت آب بگیره که با دیدن چیزی دم در شهربازی چشاش گشاد شد و هم عصبی و هم حسادت و ناراحتی یا شایدم یذره خوشحالی......
#سناریو #فیکشن #سناریو_جونگ_کوک
- ۶.۰k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط