پارت
پارت ۷
قلب سیاه
یا شایدم یذره خوشحالی....سوهو با یه دختر دیگه در حال ~بوسیدن~ بودن و یه مدت موندم اونجا و دیدم درست دیدم و از اونحا رفتم سمت خونه...اولش حالم خوب بود ولی بعدش حالم بدتر و بدتر شد چون به سوهو علاقه داشتم با تمام هر شکی هم که بهش داشتم....وارد خونه شدم و همونجا بغضم ترکید... ا/ت:مامان.....سوهو...بهم خیانت کرد و اشکام در اومد و سرم پایین بود و بابای جونگ کوک اومد نزدیکم و بغلم کرد ب.کوک:ششش...اروم باش دخترم..تموم شد اون ارزششو نداشت....
مامان ا/ت با اخم نگاه می کرد و یه دستش سمت کمرش بود و کوک رو نگاه می کرد که خوشحال بود ولی سعی می کرد نشون نده و از طرفی دلشون می سوخت.......روز ها گذشت و ا/ت خودشو به مریضی می زد و به مدرسه نمی رفت و این دومین باری بود که ا/ت شکست عشقی می خورد بار اول.....که از کوک بود که بعدا می فهمید و بار دوم هم از سوهو.
داستان شکست عشقی بار اول ا/ت نسبت به جونگ کوک از این قراره که...ساکورا وقتی ۱۱ سالش بود مادرش از پدرش جدا میشه و مادر ا/ت افسردگی شدید گرفته بود (توی بچگی ا/ت کلی اتفاقات هم افتاده بوده که توی قسمت های بعد میگم) و وقتی مادر ا/ت توی ۱۱ ا/ت دوباره ازدواج می کنه و این بار با پدر جونگ کوک و از اون موقع باهم زندگی می کردن و ا/ت همون اول عاشق کوک میشه (تفاوت سنی کوک و ا/ت ۵ سال)
#سناریو #فیکشن #سناریو_جونگ_کوک
قلب سیاه
یا شایدم یذره خوشحالی....سوهو با یه دختر دیگه در حال ~بوسیدن~ بودن و یه مدت موندم اونجا و دیدم درست دیدم و از اونحا رفتم سمت خونه...اولش حالم خوب بود ولی بعدش حالم بدتر و بدتر شد چون به سوهو علاقه داشتم با تمام هر شکی هم که بهش داشتم....وارد خونه شدم و همونجا بغضم ترکید... ا/ت:مامان.....سوهو...بهم خیانت کرد و اشکام در اومد و سرم پایین بود و بابای جونگ کوک اومد نزدیکم و بغلم کرد ب.کوک:ششش...اروم باش دخترم..تموم شد اون ارزششو نداشت....
مامان ا/ت با اخم نگاه می کرد و یه دستش سمت کمرش بود و کوک رو نگاه می کرد که خوشحال بود ولی سعی می کرد نشون نده و از طرفی دلشون می سوخت.......روز ها گذشت و ا/ت خودشو به مریضی می زد و به مدرسه نمی رفت و این دومین باری بود که ا/ت شکست عشقی می خورد بار اول.....که از کوک بود که بعدا می فهمید و بار دوم هم از سوهو.
داستان شکست عشقی بار اول ا/ت نسبت به جونگ کوک از این قراره که...ساکورا وقتی ۱۱ سالش بود مادرش از پدرش جدا میشه و مادر ا/ت افسردگی شدید گرفته بود (توی بچگی ا/ت کلی اتفاقات هم افتاده بوده که توی قسمت های بعد میگم) و وقتی مادر ا/ت توی ۱۱ ا/ت دوباره ازدواج می کنه و این بار با پدر جونگ کوک و از اون موقع باهم زندگی می کردن و ا/ت همون اول عاشق کوک میشه (تفاوت سنی کوک و ا/ت ۵ سال)
#سناریو #فیکشن #سناریو_جونگ_کوک
- ۱۰.۶k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط