{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من

من
دلهره هایم تمامی ندارند
نفس هایم کوتاه شده اند
دست هایم میلرزند و قدم هایم کند تر
من پاهایم تحمل وزنم را ندارند من بی تابم برای گم کرده ام
نمیدانم در کدامین دیار آرامش را گم کردم
شاید آن چشم های آلوده آرامش را از من ربودند
هرچه که بود زندگی را سخت کرد
من به رهگذران جاده آرامش میگویم:
به همان لذت آرامش یک خواب لطیف سوگند
من بی خبر مانده ام از نعمت ساده ی خویش…
هرکسی رحم در اندیشه ی خود دارد
با خبر سازد مرا از گم کرده ی خود…
من باران را، گریه ی آسان را،
دست مهربان را، خوابی آرام را،
گم کرده ام
دیدگاه ها (۱)

تاریکی زیر پوست نور. پارت اول.

دلهره هایم تمامی ندارند نفس هایم کوتاه شده اند دست هایم میلر...

مندلهره هایم تمامی ندارندنفس هایم کوتاه شده انددست هایم میلر...

من دلهره هایم تمامی ندارند نفس هایم کوتاه و قدم هایم کند ت...

خواب را از چشمانم میگیرمدلهره هایم را به دست باد می سپارمبا ...

تو مرا فراموش میکنیزنی را که در آغوشِ اَمن و مهربانت گُم شد...

تو مرا فراموش میکنیزنی را که در آغوشِ اَمن و مهربانت گُم شدز...

دیباچه‌ی بخشِ دوم: ادامه‌ی صحیفه‌ی تشویش و طرایقِ تسکینِ آن_...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط