رمان زیبا تر از الماس

رمان زیبا تر از الماس

پارت ۷۹

دیانا: یه دو سه سالی باید صبر کنی

ارسلان: من تا اون موقع که مردم

دیانا: عه دور از جون

ارسلان: بابا من پیر میشم تا اون موقع بعد بچم به جای اینکه بگه بابا میگه بابا بزرگ

دیانا: خنده ای کردم و گفتم مگه چند سالته

ارسلان: ۲۳

دیانا: هنوز وقت داری

ارسلان: تو بشه بیست سالت من ۲۷ سالمه

دیانا: عه ارسلان آنقدر چیز نکن من بچه تو این سن نمیارم

ارسلان: چرا حداقل بکنش یه سال

دیانا: نوچ من هنوز خیلی کوچولوام

ارسلان: خوبه که میشی مامان کوچولو

دیانا: نوچ

... یکی دو سال بعد ‌‌...
دیدگاه ها (۲)

پارت ششته: دورش رو خط بکش کوک یون: پس اسمت کوکهکوک: نیست اسم...

پارت ۱۵: خاطره‌ها و خنده‌هاکلبه‌ی چوبی کنار دریاچه، جایی بود...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)Part:22و رفت بالا افتادم رو ک...

پارت ۶(ساعت ⁴:¹⁵ ظهر)«نههههه‌ جونگکوک من کت شلوار نمیپوشم»«ج...

Forbidden love①①شب توی خوابگاه دراز کشیده بودم و داشتم از خس...

#just_doktor p۷یک هفته به سختی برای سونگمین کوچولو گذشتهرشب ...

دیگه نمیدونم چی بگم راجبت ، که چندمین باره دارم تبریک میگم و...

part 63اتاق آلینا//جیمین« خوب کار اتاق هم تموم شد»جونگکوک« خ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②_بخش سوم_"سه دور""چی؟""چهار دو...

خب خب بریم سناریو از کوکو جان زمان بونتن عکس دومی ات عکس سوم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط