تهیونگ ویو
𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹⁵]
*تهیونگ ویو*
بالاخره بعد از چیزی، شاید اندازهی ساعت ها، در حالی که حولهای دور کمرم بستم، با بالاتنهی برهنه و عضلانی، از حمام بیرون اومدم. در حالی که به سمت اتاقم قدم بر میداشتم، میتونستم چکیدن قطرههای ِبی که حالا بعد از چند ثانیه خنک شده بودن رو از انتهای موهام روی شونههام حس کنم. وارد اتاقم شدم و بعد از پوشیدن یه لباس راحتی، با همون موهای خیش از اتاق بیرون اومدم. از پلهها پایین رفتم و به زیر پلهها رفتم. جایی که یه راهروی نسبتا طولانی، با کلی اتاق که همشون یا اتاقهای نامجون شان و نگهبانا، یا جونگکوک شان یا خدمتکارا بود. من آدم مهربونیم و به فکر افرادم و زیر دستام هستم. (هارو: بله عزیزم... شما فرشتها-)
به سمت اتاق جیمین رفتم و بدون هیچ هشدار یا در زدنی، در رو باز کردم. اما انگار این حرکت یهوییم جیمین رو نترسوند، چون غرق گوش کردن آهنگ با هدفونش بود. وارد شدم و به دکور اتاقش نگاه کردم. بدک نیست... دکور قشنگیه. رو به روی در ورودی، روی نیز کار جیمین که روش کلی کامپیوتر و دم و دستگاه بود رو دیدم و سمت چپ، روی دیوار، طبقاتی بود که اکشن فیگورهای مختلفی روش بود. سمت راست هم، یه میز بود که به دیوار و به میز کارش چسبیده بود که روش کلی خرت و پرت که انگار مخصوص کار خودش بود... من که از هک مک سر در نمیارم... فقط گان-
در حالی که داشت آهنگ رو با خودش زمزمه میکرد و کارهای مختلفی روی صفحهی کامپیوترش با چند پنجرهی باز میکرد، بهش نزدیک شدم. کنارش وایستادم و دستم رو محکم روی شونش کوبیدم. بعد از انجام این کار داد جیمین بلند شد و از جا پرید.
جیمین: یا عیسی مسیح (هارو: مثلا بچه مسیحیه... ما که مسلمانیم🗿📿)
-هووووش... منم.
هدفونش رو از روی گوشاش پایین آورد و روی گردنش گذاشت.
جیمین: رئیس! ترسوندن!
-خیله خب حالا ننر... چیشد؟ اطلاعاتش رو برام پیدا کردی؟
جیمین: آره... کلشو.
پس برام بفرست.
جیمین: حله...
از اون پنجره بیرون اومد و اطلاعات رو از طریق کامپیوترش برام پیامک کرد.
-خیله خب... حالا... دانشی چیکار میکردی؟
جیمین: عاام... داشتم برنامه نویسی میکردم...
-مهممم... خب ازت یکبار دیگه میخوام.
جیمین: جان؟ شما امر کن رئیس... این دفعه اطلاعات کی رو در بیارم؟
-جانگ ا/ت...
جیمین: خب... نشونی یا چیزی ازش نداری؟
-نه... فقط میدونم روانشناسه.
جیمین: صبر کن ببینم... نکنه همون جانگ ا/ت معروف تو کشور رو میگی؟
-آره... حالا برام پیداش کن.
جیمین: آخه چطوری؟ من که هیچ نشونی ازش ندارم.
-چمیدونم... تو هکری... مثلا از سایتی چیزی استفاده کن... مثلا هکشون کن...
جیمین: میدونم چی میگی... ولی من برای این کار به شمارهی ا/ت نیاز دارم.
-شماره؟ هااااه؟
بالاخره از اتاق جیمین بیرون رفتم. به سمت اتاق برگشتم و در اتاق خودم برگشتم و در اتاق رو باز کردم. وارد شدم و بعد از بستن در، به سمت تخت رفتم و روش دراز کشیدم. با فرو رفتن توی لحاف نرم و ابریشمی روی تخت، نالهای از دهانم خارج شد. خودم رو زیر پتو بردم و به این نتیجه رسیدم، بعد از چند تا قتل و مخ زنی، به یه خواب چندین ساعته نیاز دارم. دوست داشتم طوری بخوابم که حتی با صدای بمب هم از خواب بیدار نشم. در حالی که دراز کشیده بودم، به سمت میز کنار تخت خزیدم. یکی از کشوها رو باز کردم و یه قوطی قرص بیرون آوردم. درش رو باز کردم و چند تا قرص، بدون اینکه بشمرم روی دستم ریختم و همه رو یهویی توی دهنم انداختم و بدون آب قورت دادم. در قوطی رو بستم و روی میز گذاشتم. سرم رو روی بالش ها انداختم و در حالی که منتظر بودم قرصها اثر کنن، به جلسهی فردا فکر کردم. به سقف خیره شدم و در حالی که تصورش کردم که رو به روم با اون قد کوتاه و گوگولیش وایستاده و سرش به زور به شونم میرسه. تصور کردم، قاب گرفتن صورتش با دستام و بوسیدن عمیقش جه حسی داره. یعنی چسبوندش به دیوار و فرو بردن انگشتام لای موهای فر و نرمش، در حالی که زبونمون تو هم گره خوردن، چه حسی داره؟ گرفتن اون کمر کوچیکش و فشردن بدنم به بدنش چه حسی داره؟ این حسیه که بالاخره تجربش میکنم. چه توی رویاهام... چه توی واقعیت... به هر حال من کیم تهیونگم... من کسی هستم که به هر چیزی که میخوایم میرسم... یی توجه به اینکه ممکنه چه تلفاتی داشته باشه. دهنم رو باز کردم و در حالی که بالاخره قرص داشت اثر میکرد، به آرومی زمزمه کردم.
-تو... متعلق... به منی... فندق کوچول-
و بعد تاریک مطلق و آرامشی موقت به سراغم اومد.
یعنی ۵ روز نزاشتم... پشماممممم... چقد گشا*دم حیحی... ببخشید
بدرود🗿📿
*تهیونگ ویو*
بالاخره بعد از چیزی، شاید اندازهی ساعت ها، در حالی که حولهای دور کمرم بستم، با بالاتنهی برهنه و عضلانی، از حمام بیرون اومدم. در حالی که به سمت اتاقم قدم بر میداشتم، میتونستم چکیدن قطرههای ِبی که حالا بعد از چند ثانیه خنک شده بودن رو از انتهای موهام روی شونههام حس کنم. وارد اتاقم شدم و بعد از پوشیدن یه لباس راحتی، با همون موهای خیش از اتاق بیرون اومدم. از پلهها پایین رفتم و به زیر پلهها رفتم. جایی که یه راهروی نسبتا طولانی، با کلی اتاق که همشون یا اتاقهای نامجون شان و نگهبانا، یا جونگکوک شان یا خدمتکارا بود. من آدم مهربونیم و به فکر افرادم و زیر دستام هستم. (هارو: بله عزیزم... شما فرشتها-)
به سمت اتاق جیمین رفتم و بدون هیچ هشدار یا در زدنی، در رو باز کردم. اما انگار این حرکت یهوییم جیمین رو نترسوند، چون غرق گوش کردن آهنگ با هدفونش بود. وارد شدم و به دکور اتاقش نگاه کردم. بدک نیست... دکور قشنگیه. رو به روی در ورودی، روی نیز کار جیمین که روش کلی کامپیوتر و دم و دستگاه بود رو دیدم و سمت چپ، روی دیوار، طبقاتی بود که اکشن فیگورهای مختلفی روش بود. سمت راست هم، یه میز بود که به دیوار و به میز کارش چسبیده بود که روش کلی خرت و پرت که انگار مخصوص کار خودش بود... من که از هک مک سر در نمیارم... فقط گان-
در حالی که داشت آهنگ رو با خودش زمزمه میکرد و کارهای مختلفی روی صفحهی کامپیوترش با چند پنجرهی باز میکرد، بهش نزدیک شدم. کنارش وایستادم و دستم رو محکم روی شونش کوبیدم. بعد از انجام این کار داد جیمین بلند شد و از جا پرید.
جیمین: یا عیسی مسیح (هارو: مثلا بچه مسیحیه... ما که مسلمانیم🗿📿)
-هووووش... منم.
هدفونش رو از روی گوشاش پایین آورد و روی گردنش گذاشت.
جیمین: رئیس! ترسوندن!
-خیله خب حالا ننر... چیشد؟ اطلاعاتش رو برام پیدا کردی؟
جیمین: آره... کلشو.
پس برام بفرست.
جیمین: حله...
از اون پنجره بیرون اومد و اطلاعات رو از طریق کامپیوترش برام پیامک کرد.
-خیله خب... حالا... دانشی چیکار میکردی؟
جیمین: عاام... داشتم برنامه نویسی میکردم...
-مهممم... خب ازت یکبار دیگه میخوام.
جیمین: جان؟ شما امر کن رئیس... این دفعه اطلاعات کی رو در بیارم؟
-جانگ ا/ت...
جیمین: خب... نشونی یا چیزی ازش نداری؟
-نه... فقط میدونم روانشناسه.
جیمین: صبر کن ببینم... نکنه همون جانگ ا/ت معروف تو کشور رو میگی؟
-آره... حالا برام پیداش کن.
جیمین: آخه چطوری؟ من که هیچ نشونی ازش ندارم.
-چمیدونم... تو هکری... مثلا از سایتی چیزی استفاده کن... مثلا هکشون کن...
جیمین: میدونم چی میگی... ولی من برای این کار به شمارهی ا/ت نیاز دارم.
-شماره؟ هااااه؟
بالاخره از اتاق جیمین بیرون رفتم. به سمت اتاق برگشتم و در اتاق خودم برگشتم و در اتاق رو باز کردم. وارد شدم و بعد از بستن در، به سمت تخت رفتم و روش دراز کشیدم. با فرو رفتن توی لحاف نرم و ابریشمی روی تخت، نالهای از دهانم خارج شد. خودم رو زیر پتو بردم و به این نتیجه رسیدم، بعد از چند تا قتل و مخ زنی، به یه خواب چندین ساعته نیاز دارم. دوست داشتم طوری بخوابم که حتی با صدای بمب هم از خواب بیدار نشم. در حالی که دراز کشیده بودم، به سمت میز کنار تخت خزیدم. یکی از کشوها رو باز کردم و یه قوطی قرص بیرون آوردم. درش رو باز کردم و چند تا قرص، بدون اینکه بشمرم روی دستم ریختم و همه رو یهویی توی دهنم انداختم و بدون آب قورت دادم. در قوطی رو بستم و روی میز گذاشتم. سرم رو روی بالش ها انداختم و در حالی که منتظر بودم قرصها اثر کنن، به جلسهی فردا فکر کردم. به سقف خیره شدم و در حالی که تصورش کردم که رو به روم با اون قد کوتاه و گوگولیش وایستاده و سرش به زور به شونم میرسه. تصور کردم، قاب گرفتن صورتش با دستام و بوسیدن عمیقش جه حسی داره. یعنی چسبوندش به دیوار و فرو بردن انگشتام لای موهای فر و نرمش، در حالی که زبونمون تو هم گره خوردن، چه حسی داره؟ گرفتن اون کمر کوچیکش و فشردن بدنم به بدنش چه حسی داره؟ این حسیه که بالاخره تجربش میکنم. چه توی رویاهام... چه توی واقعیت... به هر حال من کیم تهیونگم... من کسی هستم که به هر چیزی که میخوایم میرسم... یی توجه به اینکه ممکنه چه تلفاتی داشته باشه. دهنم رو باز کردم و در حالی که بالاخره قرص داشت اثر میکرد، به آرومی زمزمه کردم.
-تو... متعلق... به منی... فندق کوچول-
و بعد تاریک مطلق و آرامشی موقت به سراغم اومد.
یعنی ۵ روز نزاشتم... پشماممممم... چقد گشا*دم حیحی... ببخشید
بدرود🗿📿
- ۳۰.۰k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط