تهیونگ ویو
𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹⁴]
*تهیونگ ویو*
-منظورم کاملا واضحه (با غرور)
در حالی که جین به سمت نامجون خم شد، دم گوشش زمزمه کرد.
جین: فقط منم که حس میکنم با این جمله احساس گنگ بودن میکنه؟ (با زمزمه)
نامجون: نه منم همینم (با زمزمه)
-میدونید که میتونم صداتون رو بشنوم... درسته؟
نامجون: عااا...
-درد
جین: یاع یاع یاع (مثلا خند میکنه)
-مرض
جونگکوک: حیحیح- (مثلا خنده میکنه)
-عههههه خفه شین دیگه... (با داد)
با داد زدنم، عمارت توی سکوت سنگینی فرو رفت که تا به حال بی سابقه بود. یهو جیمین بلند شد و گفت.
جیمین: فک کنم باید برم هر چه زودتر اطلاعات مازن رو در بیارم.
-چه عجب... آقا بالاخره تصمیم گرفت بره سر کارش.
با گفتن این حرفم، جیمین لبخندی زد که مشخص بود از روی اجباره، چون میدونست که بهش تیکه انداختم. در حالی که برگشت و به سمت اتاق کارش که زیر پله، توی یکی از اون درها بود رفت، نامجون بلند شد.
نامجون: شاید... منم باید برم سر انبار... جین؟ بیا منو تا انبار برسون.
جین: تنبل... خو خودت پیاده برو.
نامجون: راننده اینجاست... بعد من پیاده برم؟
جین: من راننده تهیونگم... نه ت-
-دِ جین... باهاش یکی به دو نکن... برسونش دیگه.
جین: هوووووف... خیله خب...
جین با کلی غرغر بلند شد و خواست با نامجون از خونه بیرون بره که یهو شوگا گفت.
شوگا: وایستین... من رو هم سر راه تا کشتارگاه برسون.
جین: بوووو... کلفت شدم رفت...
جونگکوگ: منم میام هیونگ...
جین: تو واسه چیته؟
جونگکوک: خب... ببین... عااام... چیزه... حوصلم سر میره... بریم دور بزنیم...
در حالی که زیر چشمی به من نگاه کرد و با ابروهاش به من اشاره کرد، گفت. شاید با خودش فکر میکرد چون الان اعصابم خورده ممکنه بزنه به سرم و بلایی سرش بیارم... نمیدونم...
جین: خیله خوب بچه... بیا بریم.
همشون با هم از عمارت بیرون رفتن و در حالی که جیمین توی اتاقش مشغول بود، بلند شدم و از پلههای کنار در ورودی که به صورت هلالی بود، بالا رفتم و به سمت یکی از اتاق هایی که حمام متصل به دستشویی داشت، رفتم. وارد شدم و به سمت سینک رفتم و از توی آیینه به خودم نگاه کردم. صورتم رنگ پریده و موهام ژولیده بود. شیر آب رو باز کردم و کل صورتم رو زیر شیر آب بردم و وقتی که کامل موش آبکشیده شدم، بالا اومدم. حالا موهام رو که کاملا خیس شده بود، به عقب روندم و پوزخندی به خودم زدم. چاقوی خونی رو که پشت شلوارم گذاشته بودم، در آوردم و توی سینک انداختم. خون روی چاقو خشک شده بود و همین باعث میشد سینک کثیف نشه.
باندپیچیهایی که پشت دستم توسط ا/ت بسته شده بود رو باز کردم و باندها رو همونجا روی چاقو انداختم و با زخمهای قرمزی مواجه شدم که روی اونا خون خشک شده بود اما اهمیت ندادم. لباسام رو که از آغشته شدن به خون مثل چرک شده بود رو درآوردم و مچاله کردم و توی سطل زباله انداختم. در حالی که کاملا برهنه شده بودم، به سمت دوش که پشت شیشهای که دور تا دورش رو احاطه کرده بودن، رفتم. در رو باز کردم و وارد شدم. دوش رو باز کردم و برخورد قطرههای آب داغ با پوست سردم، لرزه به تنم انداخت. آب اونقدری داغ بود که کل شیشهها رو بخاطر گرفته بود. غرق دوش گرفتن بودم و داشتم آرامش میگرفتم که دوباره افکار ا/ت به سراغم اومدن، چهرهاش توی ذهنم نمایان شد. اون چهرهی فوق العاده مظلوم که داشت گول نقشهام رو میخورد، من رو یاد یه نفر که به شدت ساده لوح بود مینداخت. اون جانگ بی همه چیز. به هر حال... هر چی که بود... ا/ت یه احمق بامزه هست.
شرمنده بابت دیر گذاشتن... خب شما که میدونید من آدم گشا-چیز... تنبلی هستم دیگه... حیحی... اگه خوشتون اومد بیاین نانای کنیم... ناناّی
بدرود قشنگام😁🎀
*تهیونگ ویو*
-منظورم کاملا واضحه (با غرور)
در حالی که جین به سمت نامجون خم شد، دم گوشش زمزمه کرد.
جین: فقط منم که حس میکنم با این جمله احساس گنگ بودن میکنه؟ (با زمزمه)
نامجون: نه منم همینم (با زمزمه)
-میدونید که میتونم صداتون رو بشنوم... درسته؟
نامجون: عااا...
-درد
جین: یاع یاع یاع (مثلا خند میکنه)
-مرض
جونگکوک: حیحیح- (مثلا خنده میکنه)
-عههههه خفه شین دیگه... (با داد)
با داد زدنم، عمارت توی سکوت سنگینی فرو رفت که تا به حال بی سابقه بود. یهو جیمین بلند شد و گفت.
جیمین: فک کنم باید برم هر چه زودتر اطلاعات مازن رو در بیارم.
-چه عجب... آقا بالاخره تصمیم گرفت بره سر کارش.
با گفتن این حرفم، جیمین لبخندی زد که مشخص بود از روی اجباره، چون میدونست که بهش تیکه انداختم. در حالی که برگشت و به سمت اتاق کارش که زیر پله، توی یکی از اون درها بود رفت، نامجون بلند شد.
نامجون: شاید... منم باید برم سر انبار... جین؟ بیا منو تا انبار برسون.
جین: تنبل... خو خودت پیاده برو.
نامجون: راننده اینجاست... بعد من پیاده برم؟
جین: من راننده تهیونگم... نه ت-
-دِ جین... باهاش یکی به دو نکن... برسونش دیگه.
جین: هوووووف... خیله خب...
جین با کلی غرغر بلند شد و خواست با نامجون از خونه بیرون بره که یهو شوگا گفت.
شوگا: وایستین... من رو هم سر راه تا کشتارگاه برسون.
جین: بوووو... کلفت شدم رفت...
جونگکوگ: منم میام هیونگ...
جین: تو واسه چیته؟
جونگکوک: خب... ببین... عااام... چیزه... حوصلم سر میره... بریم دور بزنیم...
در حالی که زیر چشمی به من نگاه کرد و با ابروهاش به من اشاره کرد، گفت. شاید با خودش فکر میکرد چون الان اعصابم خورده ممکنه بزنه به سرم و بلایی سرش بیارم... نمیدونم...
جین: خیله خوب بچه... بیا بریم.
همشون با هم از عمارت بیرون رفتن و در حالی که جیمین توی اتاقش مشغول بود، بلند شدم و از پلههای کنار در ورودی که به صورت هلالی بود، بالا رفتم و به سمت یکی از اتاق هایی که حمام متصل به دستشویی داشت، رفتم. وارد شدم و به سمت سینک رفتم و از توی آیینه به خودم نگاه کردم. صورتم رنگ پریده و موهام ژولیده بود. شیر آب رو باز کردم و کل صورتم رو زیر شیر آب بردم و وقتی که کامل موش آبکشیده شدم، بالا اومدم. حالا موهام رو که کاملا خیس شده بود، به عقب روندم و پوزخندی به خودم زدم. چاقوی خونی رو که پشت شلوارم گذاشته بودم، در آوردم و توی سینک انداختم. خون روی چاقو خشک شده بود و همین باعث میشد سینک کثیف نشه.
باندپیچیهایی که پشت دستم توسط ا/ت بسته شده بود رو باز کردم و باندها رو همونجا روی چاقو انداختم و با زخمهای قرمزی مواجه شدم که روی اونا خون خشک شده بود اما اهمیت ندادم. لباسام رو که از آغشته شدن به خون مثل چرک شده بود رو درآوردم و مچاله کردم و توی سطل زباله انداختم. در حالی که کاملا برهنه شده بودم، به سمت دوش که پشت شیشهای که دور تا دورش رو احاطه کرده بودن، رفتم. در رو باز کردم و وارد شدم. دوش رو باز کردم و برخورد قطرههای آب داغ با پوست سردم، لرزه به تنم انداخت. آب اونقدری داغ بود که کل شیشهها رو بخاطر گرفته بود. غرق دوش گرفتن بودم و داشتم آرامش میگرفتم که دوباره افکار ا/ت به سراغم اومدن، چهرهاش توی ذهنم نمایان شد. اون چهرهی فوق العاده مظلوم که داشت گول نقشهام رو میخورد، من رو یاد یه نفر که به شدت ساده لوح بود مینداخت. اون جانگ بی همه چیز. به هر حال... هر چی که بود... ا/ت یه احمق بامزه هست.
شرمنده بابت دیر گذاشتن... خب شما که میدونید من آدم گشا-چیز... تنبلی هستم دیگه... حیحی... اگه خوشتون اومد بیاین نانای کنیم... ناناّی
بدرود قشنگام😁🎀
- ۲۱.۷k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط