فصل سوم قسمت هفتم ستاره من
فصل سوم قسمت هفتم ستاره من
بعد رسیدن به خونه:
میکو : میکاگه امروز خونه نیست
آی: آها ولی میخواستم برادرمو ببینم
میکو : ولش کن بیا یکم غذا بخور
آی : غذا ؟ آخجون خیلی گشنم بود
میکو : خب غذای امروز نودله
آی : آخجوننن پنج ماهه میشه نودل نخوردم
میکو : آی میگم چرا انقدر شبیه خانمای اشراف زاده راه میری
آی : خب ببین خواهر داستانش طولانیه بزار بهت بگم از وقتی هیکارو رو دیدم عاشقش شدم و هنوز هم عاشقشم ولی اگه پیشش باشم ممکنه خطرناک باشه برام از وقتی دیدمش باهاش دوست شدم بهش پیشنهاد دادم با هم بریم کافه
بعد توضیح دادن کل قضیه صبح شد:
میکو : میگم آی تو الان گفتی هانتر کامیکی؟
آی : آره مگه چیشده؟
میکو : خب راستش هیچی....
میکو در ذهنش : آی بهتره نفهمه من دو سال قبل با هانتر نامزد بودم و نامزدیمون بخاطر سنم بود که از هانتر بزرگتر بودم
آی : چیزی شده خواهر؟
میکو : نه نه هیچی هیچی نشده
آی: آها من خیلی خستم تازه صبح شده میتونم برای 4 ساعت استراحت کنم
میکو : معلومه بیا بهت اتاقتو نشون بدم میگم میخوای ایچیگو سایتو رو بیارم اینجا که با هم زندگی کنیم تو هم به آیدل بودنت ادامه بدی؟
آی : آره آخجونننن اره میخوام رئیس هم بیاد خونمون
میکو : حالا بیا بهت اتاقتو نشون بدم
آی : باشه خواهر
بعد نشون دادن اتاق:
آی : عجب اتاق قشنگی اوووننن الان چی چیه؟ خوااااهرررررررر
میکو : چیه چیشده؟
آی : اون الان ملخه
میکو : تو الان چی گفتییییی
آی : اون الان ملخه من ازش میترسمممم
میکو : چرااااا گفتی منم میترسممممممممم
آی : مبل خونتون کجا عه؟
میکو : تو حال
آی : نظرت چیه بریم بالای مبل من میترسم
میکو با داد: آره بیا بریمممممم
آی : با شمارش من 1 , 2 ، 3
بعد رفتن به بالای مبل :
آی : میگم میکو حس نکردی رو یچیزی لگد کردم
میکو : چی بزار ببینم آآآییی تو روی یک سوسک شاخ گوزنی لگدددد کردیییییی
آی : تو الان چی گفتییییی حالم بهم خورددددد
همون موقع آی و میکو باهم رفتن از خونه بیرون آی هم جوراباشو عوض کردن برای اینکه جورابش کثیف شد:
آی : من برنمیگردم خونه تا وقتی که یکی اون ملخه رو بکشه حالم داره بهم میخوره
میکو : منم برنمیگردم بزار میکاگه بیاد بهش بگم
میکاگه : من اومدم میکو اون نوشیدنی که گفتی هم خریدم میکو میکو کجایی اون دیگه چیه توی اون اتاق خالیه اون اون اون ملخههههههههه
میکاگه هم از خونه رفت بیرون
میکو : اه اون پسره چقدر شبیه میکاگه اه این خود میکاگه ست میکاگهههههههههههههههههههه
صبر کن کجا میری
میکاگه با ترس : اه تویی میکو من من به خخخوننهه برنمیگردم
میکو : چیه مگه چیشده؟
میکاگه با ترس : یه ملخ تویه اون اتاق خالیه دیدم
میکو : من میخواستم به تو بگم که بندازیش بیرون یا بکشیششششش....... ادامه دارد
بعد رسیدن به خونه:
میکو : میکاگه امروز خونه نیست
آی: آها ولی میخواستم برادرمو ببینم
میکو : ولش کن بیا یکم غذا بخور
آی : غذا ؟ آخجون خیلی گشنم بود
میکو : خب غذای امروز نودله
آی : آخجوننن پنج ماهه میشه نودل نخوردم
میکو : آی میگم چرا انقدر شبیه خانمای اشراف زاده راه میری
آی : خب ببین خواهر داستانش طولانیه بزار بهت بگم از وقتی هیکارو رو دیدم عاشقش شدم و هنوز هم عاشقشم ولی اگه پیشش باشم ممکنه خطرناک باشه برام از وقتی دیدمش باهاش دوست شدم بهش پیشنهاد دادم با هم بریم کافه
بعد توضیح دادن کل قضیه صبح شد:
میکو : میگم آی تو الان گفتی هانتر کامیکی؟
آی : آره مگه چیشده؟
میکو : خب راستش هیچی....
میکو در ذهنش : آی بهتره نفهمه من دو سال قبل با هانتر نامزد بودم و نامزدیمون بخاطر سنم بود که از هانتر بزرگتر بودم
آی : چیزی شده خواهر؟
میکو : نه نه هیچی هیچی نشده
آی: آها من خیلی خستم تازه صبح شده میتونم برای 4 ساعت استراحت کنم
میکو : معلومه بیا بهت اتاقتو نشون بدم میگم میخوای ایچیگو سایتو رو بیارم اینجا که با هم زندگی کنیم تو هم به آیدل بودنت ادامه بدی؟
آی : آره آخجونننن اره میخوام رئیس هم بیاد خونمون
میکو : حالا بیا بهت اتاقتو نشون بدم
آی : باشه خواهر
بعد نشون دادن اتاق:
آی : عجب اتاق قشنگی اوووننن الان چی چیه؟ خوااااهرررررررر
میکو : چیه چیشده؟
آی : اون الان ملخه
میکو : تو الان چی گفتییییی
آی : اون الان ملخه من ازش میترسمممم
میکو : چرااااا گفتی منم میترسممممممممم
آی : مبل خونتون کجا عه؟
میکو : تو حال
آی : نظرت چیه بریم بالای مبل من میترسم
میکو با داد: آره بیا بریمممممم
آی : با شمارش من 1 , 2 ، 3
بعد رفتن به بالای مبل :
آی : میگم میکو حس نکردی رو یچیزی لگد کردم
میکو : چی بزار ببینم آآآییی تو روی یک سوسک شاخ گوزنی لگدددد کردیییییی
آی : تو الان چی گفتییییی حالم بهم خورددددد
همون موقع آی و میکو باهم رفتن از خونه بیرون آی هم جوراباشو عوض کردن برای اینکه جورابش کثیف شد:
آی : من برنمیگردم خونه تا وقتی که یکی اون ملخه رو بکشه حالم داره بهم میخوره
میکو : منم برنمیگردم بزار میکاگه بیاد بهش بگم
میکاگه : من اومدم میکو اون نوشیدنی که گفتی هم خریدم میکو میکو کجایی اون دیگه چیه توی اون اتاق خالیه اون اون اون ملخههههههههه
میکاگه هم از خونه رفت بیرون
میکو : اه اون پسره چقدر شبیه میکاگه اه این خود میکاگه ست میکاگهههههههههههههههههههه
صبر کن کجا میری
میکاگه با ترس : اه تویی میکو من من به خخخوننهه برنمیگردم
میکو : چیه مگه چیشده؟
میکاگه با ترس : یه ملخ تویه اون اتاق خالیه دیدم
میکو : من میخواستم به تو بگم که بندازیش بیرون یا بکشیششششش....... ادامه دارد
- ۱.۹k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط