ظهور ازدواج

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۴۱۴
و کلافه رفتم تو اتاق. پشتم اومد. يه تشك كه مال من بود وسط پهن کردم و رفتم سراغ یه تشک دیگه تا از کمد درش بیاریم که
جیمین : تو سالن میندازي؟
الا : اره.. اینجا... جا نیست. من تو سالن میخوابم و تو اینجا
جدي گفت جیمین : سالن سرده..
الا: پتو ضخیم میبرم
جیمین : از نظر من... همين يكي خوبه.. يعني كافيه.. بيرون
سرما ميخوري و... نزدیکم باشي بهتره...
گنگ ابرو بالا انداختم و متعجب نگاش کردم. جدي گفت با هم همینجا بخوابیم. نفسم سنگین شد. چي؟جیمین میخواد کنار من بخوابه؟
نه این امکان نداره احتمالا خودش میره به جاي ديگه.. اون.
جیمین :, مشکلیه؟
تند سر تکون دادم و گفتم الا : نه نه
و با دست لرزون یه بالشت دیگه هم انداختم رو کاپشنش رو در آورد و روي تشك نشست. نگاش کردم با صورت تو هم دراز کشید هول گفتم
جیمین : چته؟
جدي و محکم گفت جیمین : هیچی.. یه .. يه كم خسته ام.
باورم نشد نرم کنارش نشستم و با دلشوره نگاش کردم. مهربون سر کج کرد و گرم گفت جیمین : چیه؟
بغض اومد تو گلوم.دلشوره داشتم اما نمیخواستم بفهمه...
انگشتش رو اورد سمت صورتم که گرفته و تلخ خودمو عقب کشیدم و بلند شدم رفتم سمت سالن.خیره به رفتنم نگاه کرد.تلویزیون رو روشن کردم و فیلم تولد ۵ سالگیم رو گذاشتم توي دستگاه و روی مبل نشستم.
یه جشن تولد خيلي ساده سه نفره ولي خيلي شاد و گرم این تنها فیلم خانوادگی بود که هر سه توش شاد بودیم.
من تو لباس ابي روشن پرنسیسم..بابا و مامان جوون و شاد و خندون همونجور خیره به تلویزیون اشکم جاري شد.اخ.. لعنتي..
محکم دستمو روی پلکم کشیدم که هق هقي از گلوم خارج
شد.تو قلبم اتیش بود. نمیتونستم جلوشو بگیرم
بلند گریه کردم و برای اینکه صدام بیرون نره دستامو به
صورتم گرفتم. سرفه شديدي زد و گرفته گفت
جیمین : میگذره..همه این روزاي. سخت میگذره..
شوکه دستمو برداشتم و نگاش کردم.
جلوي در اتاق وایستاده بود و خیلی تلخ به تلویزیون خیره
بود.کلافه و با غیض تلویزیون رو خاموش کردم و رفتم تو اشپزخونه
نمیخواستم درباره اش حرف بزنم.ردست به صورتم کشیدم و یه لیوان اب خوردم تا این بغض لعنتي رو پايين بدم..رباید بخوابم تا راحت شم تا این درد فراموش بشه.. رفتم تو اتاق جیمین با چشماي باز به کمر دراز کشیده بود. بیحال با فاصله ازش نشستم.نگام کرد. ولی اصلا نگاش نکردم و پشت بهش و با فاصله دراز کشیدم. خودمو گوله کردم و پتو رو روی خودم کشیدم. نصفش رو هم جیمین کشید و سرفه زد. خوابم نمیومد ولي همونجور بي حركت موندم. حس کردم اونم خوابش نمیومد
نفس عميقي کشيد و غلت زد سمت من. تکون نخوردم. دستش رو اروم روی موهام کشید. نفسم بند اومد. دسته اي از موهام رو جلوي صورتش برد.
دیدگاه ها (۷۰)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۱۵حس کردم دارم خفه میشم. ارنج...

ادامه ... که دستش نرم رفت زیر زانوهام.. گنگ و هول چشم باز کر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۱۳سرفه زد جیمین : لجباز تر ا...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۱۲تنهايي گاهي خيلي خوبه.وقتي ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۹۵ (⁠♡) نکن...سرده. تو رو خداا...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۱۸هق هق کردم و لرزون گفتم الا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط