{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

❥⁠˙⁠)معشوقه قراردادی من (⁠˙⁠❥⁠˙⁠)

❥⁠˙⁠)معشوقه قراردادی من (⁠˙⁠❥⁠˙⁠)
(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)پارت ۳۱ (⁠˙⁠❥⁠˙⁠)
دخترک مات و مبهوت نگاهش کرد آروم گفت
ات: داری اشتباه میـ...
جونگکوک تند تر و عصبی گفت: بسه دیگه دروغ نگو .. از دروغ بدم میاد
دخترک حاصل از بغض و نفرت تند گفت
ات: این من نیستم که دارم دروغ میگم بفهم چیداری میگی
جونگکوک نفس عمیقی کشید سپس کلافه و عمیق گفت
جونگکوک: اگه میگفتی همین طوری اون پولا رو بهت میدادم
اورم پشت کرد سپس در ماشین را باز کرد دخترک لحظه ای تند و عصبی گفت
ات: اون پولا رو بهت پس میدم
جونگکوک آروم سمتش چرخید بلافاصله آروم گفت
جونگکوک: نیازی نیست کن فکر کردم تو با بقیه دخترا فرق داری !
بدون هیچگونه حرفی سوار ماشین شد
ات همچنین آروم نگاهش کرد ته قلبش نا اومیدی ای روشن شد غمگین دل باخته این مرد بود .. همان روزی که بر روی مبل افتاده بود .. متوع سرازیر شدن اشک اش نبود تند اشک اش را پاک کرد جونگکوک نرم و نگاهش کرد بلافاصله صدا ای باعث دید و توجه هر دو شد
این جون : ات کجا رفتی .. دوستتو معرفی نمیکنی ؟
دخترک تند اشکش را پاک نمود سپس صدایش را آروم کرد و گفت
ات: نه میخواست بره
جونگکوک تند نگاهش کرد یعنی نمی‌خواست توضیح بده جونگکوک باز هم منتظر ماند بلکه این دختر چیزی بهش میگقت تا این قرار داد خراب نشه ولی او هیچی نگفت این جون آروم و با لبخند روبه جونگکوک کرد
این جون : چطوره به پیدزا خوری دعوتتون کنم ؟
ات: نه نه ...
جونگکوک نفهمید چی بگه چون این زن حامله اصلا جونگکوک را نشناخته بود از رفتار و نگاهش معلوم بود ..
جونگکوک: .. نمی‌دونم
این جون : بیایین
ات: بیخیال اون داشت می‌رفت !
تند به جونگکوک نگاه کرد ولی جونگکوک با لبخند از ماشین پیاده شد این جون بدون توجه به غرغر های دخترک جونگکوک را همراهی نمود به سمت در دخترک سخت پاش را به زمین کوبید سپس وارد خونه شد عصبی در را بست یو جون با ذوق سمت در اومد ولی با دیدن جونگکوک سکوت کرد و جا خورده گفت
یو جون : قرار بود مهمون باید ؟
ات عصبی گفت : نه ..
این جون : عه پسرم سلام که آقا دوست عمه جون ته
یو جون اخم کرد سپس دست به سینه ایستاد
یو جون: سلام این جون هستم
جونگکوک هالا به خوبی متوجه شد بود که حتما زن حامله همسر برادر ات و آن هم فرزند اش ..
جونگکوک: سلام ..
دیدگاه ها (۱)

ادامه ... یو جون عصبی سمت مبل رفت و نشست این جون هم جونکوک ر...

❥⁠˙⁠)معشوقه قراردادی من (⁠˙⁠❥⁠˙⁠)(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)پارت پایانی (⁠˙⁠❥⁠...

˙⁠❥⁠˙⁠)معشوقه قراردادی من (⁠˙⁠❥⁠˙⁠)(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)پارت ۳۰ (⁠˙⁠❥⁠˙⁠...

ادامه ... هاری : اون سوک بیا هوا یونگ اینا اومدن هاری آن ها ...

مادرش تند از دستش بیرون کشید و با لحن خنده ای گفت : ای چیکار...

جونگ کی با هجوم وارد اتاق شد جونگکوک نگاه از بیمار گرفت سپس ...

دخترک بیشتر ناخون اش را در پشت دستش فشار داد و آروم گفت : نه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط