{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁷

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. چند افسر دور میز جمع شده بودند. روی میز، پرونده‌ی جونگکوک قرار داشت. یکی از افسرها سکوت را شکست
_ ستاد دوباره تماس گرفته، قربالگرد
_ بالگرد تا طلوع آفتاب می‌رسه و اسیر باید تحویل داده بشه
تهیونگ : مقصد؟
بدون اینکه سرش را بلند کند پرسید
_ مرکز اطلاعات ارتش
همه می‌دانستند این یعنی چه . هر اسیری که به اونجا منتقل می‌شد...برای روزها و هفته‌ها تحت بازجویی قرار می‌گرفت و شاید....در نهایت هم بمیره . تهیونگ پرونده رو بست
تهیونگ : جلسه تمومه
افسرها یکی‌یکی از چادر خارج شدند.

...

تهیونگ تنها ماند. نگاهش روی نقشه‌ی مرز ثابت مانده بود اما ذهنش اما جای دیگری بود. به اولین باری که جونگکوک رو دیده بود...وقتی زخمی، وسط میدون افتاده بود.....به شبی که کاپشنش را روی او انداخت.....به لحظه‌ای که می‌توانست فرار کند ، اما برگشت. اگر جونگکوک را تحویل می‌داد...شاید دیگر هرگز زنده از آن مرکز بیرون نمی‌آمد. تهیونگ آرام چشم‌هایش را بست و بلاخره تصمیمش را گرفت.
...
چند ساعت بعد...
اردوگاه در سکوت خوابیده بود و فقط چند نگهبان اطراف محوطه قدم می‌زدند . تهیونگ وارد چادر پزشکی شد . جونگکوک که هنوز بیدار بود ، با دیدن او اخم کرد.
جونگکوک : اومدی تحویلم بدی؟!
تهیونگ : اومدم نجاتت بدم
جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد و بعد زد زیر خنده که کمی به تمسخر شبیه بود
جونگکوک : شوخیت گرفته؟!
تهیونگ با جدیت نگاهش کرد
تهیونگ : تا چند ساعت دیگه بالگرد می‌رسه ، اگه اینجا بمونی...می‌برنت ستاد مرکزی
لبخند از روی صورت جونگکوک محو شد
جونگکوک : از کجا معلوم دروغ نمی‌گی؟
تهیونگ : نمیدونم
جونگکوک : پس چرا باید باورت کنم؟
تهیونگ یک قدم جلو رفت
تهیونگ : چون اگه قصد آسیب زدن بهت داشتم...الان لازم نبود اینجا باشم
چند لحظه سکوت برقرار شد .
جونگکوک : اگه باهات بیام...تو هم فراری حساب می‌شی
تهیونگ لبخند تلخی زد
تهیونگ : می‌دونم
جونگکوک : ارزشش رو داره؟
این بار تهیونگ چند ثانیه طولانی سکوت کرد
تهیونگ : نمی‌تونم کسی رو که بهم اعتماد کرده...با دست خودم تحویل سرنوشتی بدم که ازش خبر دارم
جونگکوک چیزی نگفت
فقط آرام از روی تخت بلند شد
تهیونگ پرده‌ی چادر رو کنار زد
تهیونگ : از مسیر جنوبی می‌ریم ، تا قبل از طلوع باید از اینجا دور شده باشیم
جونگکوک آرام پشت سر تهیونگ راه افتاد . این بار...نه به عنوان اسیر ، نه به عنوان دشمن ؛ بلکه به عنوان تنها کسی که حاضر شده بود برای نجاتش...همه‌چیزش رو به خطر بیندازد.

......ادامه دارد
دیدگاه ها (۳)

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁶صبح روز چهارم...بعد از ساعت‌ها پیا...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁵سه روز گذشته بود. سه روز از زمانی ...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁶باران آرامی روی سقف چادرها می‌خورد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط