{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁶

صبح روز چهارم...بعد از ساعت‌ها پیاده‌روی، تهیونگ از بالای تپه‌ای ایستاد. در میان درختان، پرچم روسیه روی یکی از برجک‌های نگهبانی دیده می‌شد. پایگاه موقت. جونگکوک هم آن را دید. بی‌اختیار نفسش را بیرون داد.
جونگکوک : بالاخره رسیدیم...
تهیونگ فقط سری تکان داد.
تهیونگ : آره
و به راهشون به سمت پایگاه ادامه دادن . چند دقیقه بعد، نگهبان‌های پایگاه با دیدن تهیونگ با عجله جلو آمدند.
نگهبان : جناب فرمانده! فکر کردیم...
نگهبان حرفش را نیمه‌کاره رها کرد. نگاهش روی جونگکوک ثابت مانده بود.
نگهبان : اسیره؟
تهیونگ : آره ، بقیه نیروها کجام ؟ رسیدن ؟
نگهبان : بله قربان همه رسیدن
نگهبان سریع بی‌سیم را برداشت تا خبر رسیدن فرمانده را اعلام کند.
...
چند دقیقه بعد...چند افسر دور تهیونگ جمع شدند. یکی از آن‌ها نگاهی به جونگکوک انداخت و گفت
افسر : باید تحویل بازجویی بشه
تهیونگ : اول زخم پاش باید دوباره پانسمان بشه ، دیگه داره خوب میشه اما پانسمانشهار روزه که عوض نشده باید مطمئن شویم عفونت نکرده باشه ( می‌دونم خیلی دارم زخم جونگکوک رو کش میدم ، چاره ای ندارم )
افسر : قربان...اون یه اسیره
تهیونگ نگاه سردی به او انداخت
تهیونگ : و یه مجروح . اولویت من همینه
افسر سکوت کرد ، اما نگاهش.... پر از سؤال بود.

...

جونگکوک رو به چادر پزشکی بردند. پزشک مشغول بررسی زخمش شد. همون لحظه، بیرون چادر...دو سرباز آهسته با هم حرف می‌زدند.
سرباز : تا حالا دیدی فرمانده برای یه اسیر این‌قدر حساس باشه؟
سرباز : نه...حتی اجازه نداده کسی دست بهش بزنه
سرباز : عجیبه...
سرباز : خیلی عجیبه
آاما نمی‌دانستند...تهیونگ درست پشت سرشان ایستاده و صدای هر دو را شنیده بود ، اما چیزی نگفت. فقط پرده‌ی چادر را کنار زد و وارد شد. جونگکوک روی تخت نشسته بود. تهیونگ نگاهی به زخم پایش انداخت.
تهیونگ : چطوره؟
پزشک : بهتره . چند روز دیگه استراحت کنه کاملا خوب میشه
تهیونگ آرام سر تکان داد
تهیونگ : خوبه
جونگکوک با کنایه گفت:
جونگکوک : خیالت راحت شد، فرمانده؟
تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.
تهیونگ : آره
جونگکوک انتظار این جواب را نداشت . برای چند لحظه فقط به او خیره ماند و با خودش فکر کرد که شاید نگرانی تهیونگ، فقط به خاطر ارزش اطلاعات یک اسیر نباشد. همون لحظه، یکی از سربازها با عجله وارد چادر شد.
سرباز : جناب فرمانده! از ستاد مرکزی تماس گرفتن . دستور فوریه
تهیونگ برگه‌ی پیام را از دست او گرفت. چند خط بیشتر نبود....اما با خواندنش...چهره‌اش جدی‌تر از همیشه شد.
دستور ستاد روشن بود : اسیر کره‌ای باید فوراً برای بازجویی به ستاد مرکزی تحویل داده شود
تهیونگ آرام برگه را تا کرد . نگاهش برای لحظه‌ای روی جونگکوک ماند...و بعد بدون اینکه چیزی بگوید ، از چادر بیرون رفت


.....ادامه دارد
دیدگاه ها (۲)

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁵سه روز گذشته بود. سه روز از زمانی ...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁴صدای رودخانه، سکوت میانشان را پر ک...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁶باران آرامی روی سقف چادرها می‌خورد....

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁴تاریکی...اولین چیزی بود که احساس کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط