پارت

پارت (¹⁴)
دکتر: حالش خیلی بده ی سرم و دوتا امپول مینویسم که زودی خوب بشن قرص و شربت نمینویسم درضمن این دوتا امپولم هر هفته یکیشو میزنین تا دو هفته بعد چون همینا کافیه
جیمین: دکتر....اممممممم
دکتر: بله؟؟؟
جیمین:هیچی
جیمین به یونا نگاه کرد دید داره گریه میکنه
یونا:من من از امپول میترسم هققققق😭😭😭😭
توردخودا بگو امپول نده😭😭
جیمین:ببین یونا این لازمه اگه امپول نزنی حالت بد تر میشه نگران نباش من پیشتم جای نگرانی نیس
جیمین رفت تا داروهایی که دکتر داده بود رو بگیره
یونا تو اتاق بود هنوز داشت گریه میکرد
جیمین اومد و دارو هارو به پرستار داد بعد چند دقیقه پرستار اومد
پرستار:لطفا استینتونو بزنید بالا
یونا با چشای اشکی هیچ کاری نمیکرد
جیمین رفت پیشش بغلش کرد و استینشو داد بالا
یونا:نننن ن تورو خودا من میترسم
جیمین: نگران نباش من پیشتم
پرستار الکل رو رو دختر دختر زد امپولو تو دستش فرو کرد یونا خودشو تو بغل جیمین فشرد اروم اشک میریخت
جیمینم سعی در اروم کردنش داشت
جیمین: اروم باش الان تموم میشه
پرستار کارشو تموم کرد و بعد فیکس کردن سرمش رفت
جیمین: من برم بیرون ی چیزی بگیرم بیام تو استراحت کن
یونا: باش ولی زود بیا
جیمین تا الان ماسک و کلاه داشت که کسی نشناختش
یونا ویو:/
بعد رفتن جیمین یه پرستار اومد داخل ماسک هم رو صورتش داشت
اومد نزدیک تر و ماسکشو داد پایین
اون...اون...لناست.....
دیدگاه ها (۶)

پارت(¹⁵) ی چیزی تو دستش بود ی امپول بود زد به سرمم خم شد اوم...

پارت(¹⁶)صبح:/یونا: بیدار شدم رفتم بیرون دیدیم جیمن داره صبون...

پارت(¹³)جیمین ویو:/ سوار ماشین شدیم بع اعضا گفتم برن من خودم...

پارت(¹²)یونا: ن زیاد خب بیاین بریم جیمین ویو:/وایییییی یونا ...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۹۲ فصل ۳ )نگاش کردم و خندیدم و الا : گم...

𝗜𝗺𝗽𝗼𝘀𝘀𝗶𝗯𝗹𝗲 𝗳𝗮𝘁𝗲Season: 𝟮 Part:𝟭𝟳دکتر وارد اتاق عمل شد اتاق ب...

ظهور ازدواج پارت ۵۵۴دلهره خيلي شديدي داشتم. به وضوح نگران بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط