{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

we

we
part 27

*عصر*

مایا

از خواب که بیدار شدیم رفتیم دنبال پسرا بگردیم
چشمم به گوشی روشنم افتاد مقدار پیام های چک نشده واقعا زیاد بود ولی اصلا برام مهم نبود
سری تکون دادم و با بی خیالی اینکه چطور روشن موند خاموشش کردم
دیدم نیک و لیون تو باشگاه خصوصی عمارت تمرین میکردن
با هانا گفتیم که تنهاشون بزاریم تا راحت باشن
رفتیم حیاط
هنوز فضای اشتیاق و هیجان خنکی و مرطوبی هوا کنار استخر در جریان بود
همونطور که از هوا لذت میبردیم و حرف میزدیم خدمتکار برامون نوشیدنی و خوراکی می آورد ما حرف میزدیم

هانا: خب نگفتی از کی تا حالا با نیک..اینقدر صمیمی شده اید
مایا: نمیدونم..از دیروز شدت گرفت
هانا: خب..بیشتر بگو
مایا: نمیشه
هانا: اینقدر ضدحال نباش و بگوو
مایا: میدونی..همش بهم میچسبه..نمیدونم بوسه و بغل و اینجور چیزا میخواد
هانا: اینجور چیزا خیلی چیزا رو نشون میده *نیشخند*
مایا: زدی تو خال *خنده*
هانا: ولی عجیبه نیک اصلا تو رابطه ها اینطوری نیس
مایا: واقعا؟!
هانا: آره
مایا:با حرفش به فکر فرو رفتم*
هانا: دیدم حواس نیست گفتم* الو؟ مایا؟ چیشد؟
مایا:تا میخواستم جوابی بدم نیک و لیون همراه با آنیا اومدن سمتمون
نیک: بچها آنیا حوصله اش سر رفته میخوایم بریم شهربازی میاین؟
آنیا: تروخداا! خوش میگذره
هانا: تا میخواستم با مایا جواب بدم مامان مایا همراه با یک پسر اومد سمتمون*
لیرا: مایا ببین کی اومده؟!
مایا: شک*
نیک: تو اینجا چیکار میکنی
هری: مامانش دعوتم کرد به تو چه ربطی داره؟
هانا: مایا این کیه؟!
مایا: هری! دوست پسر‌ِ..(دیدم مامان داره نگاهمون میکنه) دوست پسرم *لبخند فیک*
هانا: آها همونی که با سالی *یواشکی بهم سلمقه زد)
لیرا: رفتار مایا عجیب شده..انتظار داشتم بپره بغلش یا همچین چیزی ولی اینکارو نکرد* خب من دیگه میرم تا راحت باشید
نیک: *رو به آنیا عزیزم برو داخل لباس بپوش تا بیام*
آنیا: آخ جون *دویدن به داخل عمارت*

*

مایا: تو اینجا چه غلطی میکنی
هری: مایا من همچی رو برات توضیح میدم
مایا: *هانا به لیون و نیک اشارع کرد که تنهامون بزارن*
نیک: من میمونم
هری: وقتی جایی نیاز هست که حضور نداشته باشی یعنی اینو باید فهمیده باشی که اینجا جای تو نیست
نیک: تو...
مایا: هری! نیک! تمومش کنین!..تو اصلا کی هستی که تو عمارتش میگی چیکار کنه چیکار نکنه؟! اینو میفهمی؟ اون بخواد میتونه تورو از همینجا شوت میکنه بیرون
ولی اینکارو نمیکنه!
هری: من!
مایا: نمیخوام جلوی چشمام باشی! دیگه برام مهم نیستی!
دیدگاه ها (۰)

wes2Part 3ویلیام: بچها حواستون رو جمع کنید قراره هفته اینده ...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

پارت۴۶

فیک تهیونگ

part 10ویو مایکیاز شرکت برگشتم خسته بودم و و ذهنم درگیر این ...

★ازدواج اجباری...p⁵بعد رفتن خانواده ها با پتویی که پیچیده بو...

آوای شبپارت ۲۲ویو نویسنده انیا و دامیان بیدار شدن و صبحانه ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط