we
we
Part 26
لیون: دخترا بپرین تو آب
مایا: نه ممنونم *یهو دیدم نیک و لیون پشت سر من و هانا قرار گرفتن و پرتمون کردن تو آب
جیغم با افتادنم تو آب نصفه و نیمه موند
نیک فقط میخندید
آب سرد بود و میلرزیدم
حوصله شنا کردن رو نداشتم
تا میخواستم از آب خارج بشم
نیک پرید تو آب و منو بین بدنش و دیوار لبه استخر گیر انداخت
هانا و لیون با نیشخند تماشامون میکردن
انگار متوجه رفتار عجیب ما شده باشن*
نیک: به هیچ کس از این ماجرا نگین وگرنه خودتون میدونید
لیون: ما دهنمون قرصه جناب لیستر *نیشخند*
مایا: تمام میخواستم برم مچ دستمو گرفت*
نیک: کجا با این عجله؟! *نیشخند*
مایا: گرمای بدنش و سرمایی که آب و دیوار استخر بهم منتقل میکرد در تضاد بودند و بهم آرامش میداد
پاهام رو دور کمرش حلقه کرد و منو بیشتر دیوار استخر چسبوند* داری چیکار میکنی؟
نیک: دارم گرمت میکنم *نیشخند؟
مایا: بیشتر داری مسخره بازی درمیاری *صورتشو نزدیک کرد و لبشو نزدیک گوشم و با نفس داغش زمزمه کرد که باعث لرزشم شد*
نیک: به نظر تو این مسخره بازیه؟! *نیشخند* من که دارم میبینم داری لذت میبری
مایا: گونه ام قرمز شد* خفه شو
*با ورود مامان به حیاط پشتی منو کشید زیر آب و یک بوسه ای به لبام زد و فوری ازم جدا شد و ازم دور شد
وقتی بالا اومدم از رسیدن اکسیژن و شدت شوک نفس نفس میزدم*
لیرا: حالت خوبع؟!
مایا: آره خوبم
لیرا
بخاطر سایه ای که به استخر افتادع بچها سردشون شده بود* بیاین داخل گفتم براتون ساندویچ درست کنن
دوستای نیک غیر از هانا و دست صمیمی نیک لیون رفتن
همشون به فین فین افتاده بودن و تو حیاط با ولع ساندویچ هاشون رو میخوردن
مایا و هانا رفتن تا لباس بپوشن ولی پسرا همینطوری با شلوارک شون روی صندلی ولو بودن*
لیرا: پاشیدن ببینم الان سرما میخورید
نیک: نه نمیخورم *پوزخند*
لئون: نگران نباشید خانوم لیست یکم بعد عوض میکنیم
به یک چرت کوتاه نیاز داریم
لیرا: خیلی خب فقط زود عوض کنید تا هوا نشده
رفتم اتاق مایا دیدم با هانا رو تخت خوابشون برده
تا حالا به کسی غیر سالی و هری به کسی اجازه دراز کشیدن نمیداد
حتی نمیذاشت بقیه به تختش نزدیک بشن
صدرصد بینشون یک اتفاقی افتاده
گوشی مایا رو برداشتم تا با خبر بشم
مایا 1789 پیام نخونده داشت
این واقعا عجیبه چون مایا عادت داشت دم به دقیقه گروه هاشون رو چک کنه
نخواستم بیشتر از این فضولی کنم
حتما قهری بینشون ایجاد شده
یک فکری به سرم زد
از اتاق خارج شدم ساعت 12 ظهر بود و به هری زنگ زدم گفتم یک راننده برات میفرستم خودتو برسون اینجا
اگه راننده الان حرکت کنه ساعت 2 میرسه و 4 اینجان تایم عالیه واسه ملاقاتشون
مایا حتما خوشحال میشع*
Part 26
لیون: دخترا بپرین تو آب
مایا: نه ممنونم *یهو دیدم نیک و لیون پشت سر من و هانا قرار گرفتن و پرتمون کردن تو آب
جیغم با افتادنم تو آب نصفه و نیمه موند
نیک فقط میخندید
آب سرد بود و میلرزیدم
حوصله شنا کردن رو نداشتم
تا میخواستم از آب خارج بشم
نیک پرید تو آب و منو بین بدنش و دیوار لبه استخر گیر انداخت
هانا و لیون با نیشخند تماشامون میکردن
انگار متوجه رفتار عجیب ما شده باشن*
نیک: به هیچ کس از این ماجرا نگین وگرنه خودتون میدونید
لیون: ما دهنمون قرصه جناب لیستر *نیشخند*
مایا: تمام میخواستم برم مچ دستمو گرفت*
نیک: کجا با این عجله؟! *نیشخند*
مایا: گرمای بدنش و سرمایی که آب و دیوار استخر بهم منتقل میکرد در تضاد بودند و بهم آرامش میداد
پاهام رو دور کمرش حلقه کرد و منو بیشتر دیوار استخر چسبوند* داری چیکار میکنی؟
نیک: دارم گرمت میکنم *نیشخند؟
مایا: بیشتر داری مسخره بازی درمیاری *صورتشو نزدیک کرد و لبشو نزدیک گوشم و با نفس داغش زمزمه کرد که باعث لرزشم شد*
نیک: به نظر تو این مسخره بازیه؟! *نیشخند* من که دارم میبینم داری لذت میبری
مایا: گونه ام قرمز شد* خفه شو
*با ورود مامان به حیاط پشتی منو کشید زیر آب و یک بوسه ای به لبام زد و فوری ازم جدا شد و ازم دور شد
وقتی بالا اومدم از رسیدن اکسیژن و شدت شوک نفس نفس میزدم*
لیرا: حالت خوبع؟!
مایا: آره خوبم
لیرا
بخاطر سایه ای که به استخر افتادع بچها سردشون شده بود* بیاین داخل گفتم براتون ساندویچ درست کنن
دوستای نیک غیر از هانا و دست صمیمی نیک لیون رفتن
همشون به فین فین افتاده بودن و تو حیاط با ولع ساندویچ هاشون رو میخوردن
مایا و هانا رفتن تا لباس بپوشن ولی پسرا همینطوری با شلوارک شون روی صندلی ولو بودن*
لیرا: پاشیدن ببینم الان سرما میخورید
نیک: نه نمیخورم *پوزخند*
لئون: نگران نباشید خانوم لیست یکم بعد عوض میکنیم
به یک چرت کوتاه نیاز داریم
لیرا: خیلی خب فقط زود عوض کنید تا هوا نشده
رفتم اتاق مایا دیدم با هانا رو تخت خوابشون برده
تا حالا به کسی غیر سالی و هری به کسی اجازه دراز کشیدن نمیداد
حتی نمیذاشت بقیه به تختش نزدیک بشن
صدرصد بینشون یک اتفاقی افتاده
گوشی مایا رو برداشتم تا با خبر بشم
مایا 1789 پیام نخونده داشت
این واقعا عجیبه چون مایا عادت داشت دم به دقیقه گروه هاشون رو چک کنه
نخواستم بیشتر از این فضولی کنم
حتما قهری بینشون ایجاد شده
یک فکری به سرم زد
از اتاق خارج شدم ساعت 12 ظهر بود و به هری زنگ زدم گفتم یک راننده برات میفرستم خودتو برسون اینجا
اگه راننده الان حرکت کنه ساعت 2 میرسه و 4 اینجان تایم عالیه واسه ملاقاتشون
مایا حتما خوشحال میشع*
- ۳۱۵
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط