{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔞 🔞 حتمابخونید خیلی جالبه🔞 🔞

🔞 🔞 حتمابخونید خیلی جالبه🔞 🔞

داستان واقعی از یک دانشجوی خانوم که ماه گذشته بر اثر تصادف با کامیون در گذشت

اسم او فاطمه بود، بصورت پاره وقت در یکی از شرکتهای ارتباطی مشغول به کار بود.که آنجا با یکی از همکارانش به نام محمد آشنا شده بود.


آنها دوعاشق به تمام معنا بودند و در طول روز از طریق همراه با هم صحبت میکردند.

فاطمه برای اینکه ارتباط بهتر و هزینه کمتر سیم کارت خود را عوض کرد و از اپراتوری که محمد استفاده میکرد سیم کارت تهیه نمود، تا هردو از یک اپراتور استفاده نمایند


خانواده فاطمه از علاقه این دو نسبت به هم با خبر بودن و محمد نیز ارتباط نزدیکی با خانواده فاطمه داشت (به خاطر عشقش)


فاطمه بارها به دوستش و خانواده اش تو صحبتهاش گفته بود که دوست دارم اگه مردم گوشیم رو باهام دفن کنید.


بعداز فوت فاطمه هرکاری میکردن تا تابوت فاطمه رو بلند کنند و مراسم تشییع را بجا آورند تابوت از جایش کنده نمیشد.
خیلی از حاظرین اقدام به بلند کردن تابوت نمودن ولی هیچکس نتونست تابوت را بلند کند.


در نهایت با یکی از دوستان پدرفاطمه تماس گرفتن که این قدرت را داشت که با روح مردگان ارتباط برقرار میکرد.

او چوب دستی خود را برداشت و با خود شروع به صحبت کردن نمود.وپس از دقایقی گفت که این دختر خواسته ای داشته که هنوز انجام نشده.


که در این وسط دوست فاطمه گفت که او همیشه میگفت که گوشیم رو همراهم دفن کنید.سپس گوشی رو در تابوت کنار فاطمه گذاشتن و به راحتی تابوت را بلند کردند.


همه حضار در مراسم از این اتفاق عجیب و باور نکردنی در تعجب بودند.



پدر فاطمه در مورد فوت دخترش چیزی به محمد نگفته بود چون آن در مسافرت بود


محمد پس از چند روز به مادر فاطمه زنگ میزنه و میگه که من دارم بر میگردم میخوام برام یه غذای خوشمزه درست کنی ضمنا به فاطمه هم چیزی نگو چون میخوام سوپرایزش کنم.


پس از اینکه محمد برگشت خبر فوت فاطمه را به او می دهند.

محمد فکر میکرد که دارن با او شوخی میکنن و از آنها خواست که به فاطمه بگن از اتاق بیرون بیاید.چون برای او چیزی رو که دوست داشته سوغاتی آورده.
و دست از مسخره بازی دربیارن.

خانواده فاطمه برای اثبات صحبتهاشون فوت نامه فاطمه رو به اون نشون دادن (محمد با صدای بلند شروع به گریه کردن نمود)

سپس گفت که این غیر ممکنه چون من دیروز با اون صحبت کردم و ما همچنین با هم در ارتباطیم.


محمد شروع به لرزیدن نمود.

یکدفعه گوشی محمد شروع به زنگ خوردن نمود
نگاه کنید:این فاطمه که تماس میگیره؟؟!
(گوشی رو به خانواده فاطمه نشون داد)

گوشی رو بر روی بلنوگو باز نمود و با فاطمه صحبت کرد.
همه داشتن به مکالمه آن دو گوش میکردن



صدا بلند و واضح و بدون هیچ گونه تشویش وصاف بود


اون صدای فاطمه بود!!
هیچ کس بجز فاطمه نمی تونست از این خط استفاده نماید، زیرا سیم کارت را بافاطمه دفن نموده بودند؟


همگی شوکه شده بودند.
دوباره دنبال دوست پدر فاطمه که میتونست با ارواح ارتباط . کنه فرستادن.او هم ریس شرکت ارتباطی که فاطمه در آنجا کار میکرد دعوت به عمل آورد و هردو 5ساعت
جلسه گرفتند تا ببینند این مساله چطور ممکنه.


و سپس کشف کردن که:





هیچ کس تنها نیست
همراه اول




بهترین آنتن دهی را دارد


از خوندن این داستان از شما ممنونم
دیدگاه ها (۱)

I love you...but I don't know...How can I say this...to you....

[اونا هیچی درباره ما نمیدونن] part 1

پارت پانزدهم

من یه حرف مختصر درباره‌ی بستن چنل نیما بگم .من برام مهم نیست...

ی شب زیبایی بود که قرار نبود....... همیشه زیبا باشه . ا.ت ی ...

روایتهای میناب رو میخوندمبعضی شهدا خیلی کم لطفی کردیم مثلا م...

مربی موتور سوار

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۶🦋)✥(ویو لوین کاترین)گربه کوچولویی که قبلاً ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط