{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گرگوحشیوماه

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومـــاه⁶
بلند شدم،به سمت در رفتم و بازش کردم.
با صحنه ای که دیدم چشمام گرد شد.
یه عمارت یا شاید بهتره بگم یه قصر باشکوه و بزرگ.
یهو یه صدای مبهم از اتاق کناری اومد.
_تهیونگ تو اصلا می‌دونی چیکار کردی؟..بهت گفتم بری پیش روانشناس آدم بشی..رفتی راونشناسه‌رو دزدیدی؟
_انقدر بزرگش نکن مین سو..
_میدونی برادر دختره کیه؟..میدونی اگه اینجا رو پیدا کنن همه چی به هم میریزه؟
_خودم بردارشو تحت نظر دارم
اون..اون نکنه بلایی سر لیام بیاره..
نه نمیتونم اجازه بدم.
بدون اینکه به خودم فرصت فکر کردن بدم به سمت در قدم برداشتم و سریع بازش کردم.
+هی تو..اگه دستت به داداشم بخوره می‌کشمت
مردی که بنظر همون "مین سو" بود از روی کاناپه بلند شد و با تعجب بهم خیره شد.
قدش کمی از تهیونگ کوتاه تر بود،موهاش خرمایی بود،چشمهاش گرد و صورت بامزه‌ای داشت.
تهیونگ از روی صندلیش که پشت میز بود بلند شد و با چشمهایی که آتیش توشون شعله ور بود بهم خیره شد
با قدم های محکمم به سمتم قدم برداشت،محکم موهامو چنگ زد و گفت:مگه بهت نگفتم از اتاق نیا بیرون؟..حالا فوضولی هم میکنی؟
چشمام پر از اشک شد..اما اجازه ندادم بریزن،متنفرم از اینکه طرف مقابلم فکر کنه ضعیفم.
با نفرت بهش خیره شدم و گفتم:تو حق نداری به من دستور بدی..فهمیدی؟
نیشخندی زد که عصبانیت توش موج میزد.
_الان..الان چی گفتی؟
مین سو با صدای نسبتا بلندی گفت:تهیونگ بیخیال شو..ولش کن
محکم چسبوندم به دیوار و از گردنم گرفت.
_اگه یه بار دیگه برام خط و نشون بکشی..قسم می‌خورم می‌کشمت..
خیلی محکم گردنمو فشار میداد،داشتم خفه میشدم..
اما چیزی نگفتم و با همون نفرت نگاهش کردم.
دستشو رها کرد و گفت:گمشو بیرون،همین الان‌.‌.
دستمو گذاشتم روی گردنم و شروع کردم به سرفه کردن.
سریع از اتاق زدم بیرون و تلو تلو به‌سمت اتاق رفتم.
وارد اتاق شدم،درو بستم و تکیه دادم بهش.
چشمامو محکم روی هم فشردم و نفس عمیقی کشیدم.
یه بغض سنگین توی گلوم گیر کرده بود،یه بغض که هر لحظه ممکن بود بشکنه.
نگران بودم..نگران تنها کسی که داشتم.
اگه بلایی سر لیام بیاد..
من به مامان قول دادم مواظبش باشم..اما الان حتی نمیدونم کجاست.


ساعت دوازده شب بود..
روی تخت نشسته بودم و پاهامو بغل کرده بودم.
فضای تاریک اتاق با روشنایی که چراغ خواب پخش می‌کرد کمی روشن شده بود...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۲۶)

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومــ...

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومــ...

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومــ...

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومــ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

𝑀𝓎 𝒮𝒶𝒹𝒾𝓈𝓂𝒾پارت ۱۹که دیدم کوک اومد تو اتاق..یه بالش پرت کردم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط