گرگوحشیوماه
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه⁴
اطراف رو نگاه کردم که یهو چشمم خورد به یه ماشین سیاه رنگ.
یادم نمیاد لیام همچین ماشینی داشته باشه،شاید ماشین دوستشه..
کتمو پوشیدم،چترو از چوب لباسی برداشتم و بعد به سمت ماشین دویدم.
بخاطر بارون هیچکس تو خیابون نبود.
تا به ماشین رسیدم چند ضربه کوبیدم به شیشهش.
لحظه ای بعد آروم شیشه اومد پایین.
همون چشمهای خمار و بی تفاوت..
این..این مرد..اون تهیونگه؟
یه نیشخند اومد روی لبش و زیر لب زمزمه کرد:تو طعمه منی آهو کوچولو..
تا اومدم چیزی بگم یکی از پشت یه دستمال گذاشت جلوی دهنم.
سعی میکردم داد و بیداد کنم تا شاید کسی صدامو بشنوه اما نمیشد.
چشمام سنگین شد و تنم بی جون،و بعد به عالم بیخبری رفتم.
چه سردرد شدیدی دارم..
آروم چشمامو باز کردم.
یه اتاق تاریک که فقط با یه نور کم کمی روشن شده بود.
دود توی فضای اتاق معلق بود.
اینجا کجاست؟
سعی کردم بلند بشم..
به سختی بلند شدم و روی تخت نشستم.
تا چشمامو چرخوندم نگاهم افتاد به تهیونگ.
یکم اونور تر از تخت روی صندلی لم داده بود و سیگار میکشید.
یه پیراهن سفید و شلوار لش سیاه تنش بود.
تا قیافه تعجب زده منو دید دود سیگارشو داد بیرون و نیشخندی زد.
پاشو انداخت روی اونیکی پاش و گفت:انگار خانم پارک بلاخره بیدار شدن
اون واقعا یه روانیه..
چرا منو دزدیده؟..چیکارم داره؟
لب زدم:تو..تو چرا..
سیگارشو انداخت زمین،زیر پاش لهش کرد و گفت:من هرچیزی که بخوام رو بدست میارم..فقط بنظرم..
نیشخندی زد و ادامه داد:بنظرم طعمه خوبی اومدی برای شکار
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و سریع از تخت اومدم پایین،به سمتش قدم برداشتم و یقهشو گرفتم.
با نفرت نگاهمو توی صورتش چرخوندم و گفتم:همین الان بزار برم..وگرنه..
نیشخندی زد و گفت:وگرنه چی؟
نگاهشو آورد پایین تر و به تنم خیره شد.
سرمو آوردم پایین و چشمام افتاد به لباسم.
فقط به پیراهن مردانه سفید تنم بود...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه⁴
اطراف رو نگاه کردم که یهو چشمم خورد به یه ماشین سیاه رنگ.
یادم نمیاد لیام همچین ماشینی داشته باشه،شاید ماشین دوستشه..
کتمو پوشیدم،چترو از چوب لباسی برداشتم و بعد به سمت ماشین دویدم.
بخاطر بارون هیچکس تو خیابون نبود.
تا به ماشین رسیدم چند ضربه کوبیدم به شیشهش.
لحظه ای بعد آروم شیشه اومد پایین.
همون چشمهای خمار و بی تفاوت..
این..این مرد..اون تهیونگه؟
یه نیشخند اومد روی لبش و زیر لب زمزمه کرد:تو طعمه منی آهو کوچولو..
تا اومدم چیزی بگم یکی از پشت یه دستمال گذاشت جلوی دهنم.
سعی میکردم داد و بیداد کنم تا شاید کسی صدامو بشنوه اما نمیشد.
چشمام سنگین شد و تنم بی جون،و بعد به عالم بیخبری رفتم.
چه سردرد شدیدی دارم..
آروم چشمامو باز کردم.
یه اتاق تاریک که فقط با یه نور کم کمی روشن شده بود.
دود توی فضای اتاق معلق بود.
اینجا کجاست؟
سعی کردم بلند بشم..
به سختی بلند شدم و روی تخت نشستم.
تا چشمامو چرخوندم نگاهم افتاد به تهیونگ.
یکم اونور تر از تخت روی صندلی لم داده بود و سیگار میکشید.
یه پیراهن سفید و شلوار لش سیاه تنش بود.
تا قیافه تعجب زده منو دید دود سیگارشو داد بیرون و نیشخندی زد.
پاشو انداخت روی اونیکی پاش و گفت:انگار خانم پارک بلاخره بیدار شدن
اون واقعا یه روانیه..
چرا منو دزدیده؟..چیکارم داره؟
لب زدم:تو..تو چرا..
سیگارشو انداخت زمین،زیر پاش لهش کرد و گفت:من هرچیزی که بخوام رو بدست میارم..فقط بنظرم..
نیشخندی زد و ادامه داد:بنظرم طعمه خوبی اومدی برای شکار
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و سریع از تخت اومدم پایین،به سمتش قدم برداشتم و یقهشو گرفتم.
با نفرت نگاهمو توی صورتش چرخوندم و گفتم:همین الان بزار برم..وگرنه..
نیشخندی زد و گفت:وگرنه چی؟
نگاهشو آورد پایین تر و به تنم خیره شد.
سرمو آوردم پایین و چشمام افتاد به لباسم.
فقط به پیراهن مردانه سفید تنم بود...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
- ۷۰.۸k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط