{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در مبادله با او

🎀در مبادله با او🎀
🍬Part18🍬
یونگی چشماشو روی هم فشار داد و یه کم به جلو خم شد جونکوک صد دفعه گفتم قرار نیست از همه ی آدما برای تفریحت استفاده کنی، قرارمون فقط اونایی بود که خودشون راضین"
بعد اگه من اونی رو بخوام که خودش راضی نیست چی؟"انگار داریم روی یه دایره راه میریم، هیچکدوم
حرف هم رو نمیفهمیم انگار و هی برمیگردیم سر خونه ی اول"" من نمیفهمم مشکلت چیه، یه مدت میبرمش وقتی بالخره تونستم بیخالش شم ولش میکنم بره، طبق حرفمم بیخیال اون پول میشم، کجاش انقدر سخته؟ اونا شاید زیادی ترسیدن و باعث شد اوضاع انقدر ناجور بنظر برسه" تو دادی پدرشو تا حد مرگ کتک بزنن"
"در دفاع از خودم بگم که، یادم رفت بهشون بگم اونقدر محکم نزنن و فقط در حد ترسوندن باشه، ثانیا با اینکه میدونم محکم زدن ولی بازم داری اغراق میکنی چون دو سه تا مشت بود و یه لگد، اون از اول خودش بی جون بود، بعدشم، من اگه خشک و خالی میرفتم جلوشون میشستم میگفتم یا پول یا پسرتون، بنظرت جدیم میگرفتن؟ من فکر همه جاشو کردم....پس نگران نباش خب؟"

پایان پارت ۱8 بانی هام بوسس🪐🍡🍭🍬🍧🎀
دیدگاه ها (۹)

🎀در مبادله با او🎀🍬Part1۹🍬"همین دیگه.... وقتی میگی نگران نباش...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part20🍬((راوی)) :ساعت نزدیکای 9 بود و تهی...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part17🍬جونگکوک به ساعت نگاهی انداخت، طبق و...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part16🍬"دو حالت داره، یا واقعا قرار نیست ا...

سایه ای میان ما

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط