🎀در مبادله با او🎀
🎀در مبادله با او🎀
🍬Part20🍬
((راوی)) :
ساعت نزدیکای 9 بود و تهیونگ روی مبل نشسته بود و پاهاشو تکون میداد. صدای زنگ که در اومد چشماشو روی هم فشار داد. از جاش پاشد، به در ورود خیره شد. با ورودش خشم کل وجودش رو گرفته بود. بازم با همون نیشخند همیشگیش اومده بود، جوری که انگار میخواست بفهمونه
چجوری زندگی یه خانواده بازیچه ی دست اونه و هر تصمیمی بگیره،انجام میشه.
خانم کیم دوباره گریه ش شروع شده بود و رفت جلوی جونگکوک.
"ازتون خواهش میکنم یه کم بیشتر وقت بدین"
تهیونگ از اینکه انقدر جلوی اون ملتمس بودن ولی اون براش مهم نبود عصبی بود.
مامان" سعی کرد با صدا زدن مادرش، ازش بخواد که التماس کردن رو تمومش کنه.
" نمیتونین اینکارو با ما و پسرمون بکنین،یه کم دلرحم باشین..."
تهیونگ با صدای بلندتری صداش زد.مامان"
پایان پارت ۲۰ بانی هام بوسس🍧🍡🍭🪐🧁🍬🎀
🍬Part20🍬
((راوی)) :
ساعت نزدیکای 9 بود و تهیونگ روی مبل نشسته بود و پاهاشو تکون میداد. صدای زنگ که در اومد چشماشو روی هم فشار داد. از جاش پاشد، به در ورود خیره شد. با ورودش خشم کل وجودش رو گرفته بود. بازم با همون نیشخند همیشگیش اومده بود، جوری که انگار میخواست بفهمونه
چجوری زندگی یه خانواده بازیچه ی دست اونه و هر تصمیمی بگیره،انجام میشه.
خانم کیم دوباره گریه ش شروع شده بود و رفت جلوی جونگکوک.
"ازتون خواهش میکنم یه کم بیشتر وقت بدین"
تهیونگ از اینکه انقدر جلوی اون ملتمس بودن ولی اون براش مهم نبود عصبی بود.
مامان" سعی کرد با صدا زدن مادرش، ازش بخواد که التماس کردن رو تمومش کنه.
" نمیتونین اینکارو با ما و پسرمون بکنین،یه کم دلرحم باشین..."
تهیونگ با صدای بلندتری صداش زد.مامان"
پایان پارت ۲۰ بانی هام بوسس🍧🍡🍭🪐🧁🍬🎀
- ۴.۹k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط