قسمت پارت
[قسمت (1)پارت(2)]
*ماهتیسا*
_مامان جون باباجون من دلم نمیخاد برم سویس..... مامان نگاه ناراحتشو بهم دوخت ک بابا لباشو تکون داد
+دخترم ماهم دلمون نمیخواد تو بری اینو خودتم میدونی...... آروم سرمو به معنی آره بالا پایین کردم
+دخترم اون پسر عموی سگ صفتت میخاد تورو بزور به عقد خودش دربیاره اینو ک میدونی و منو مادرت دوست داریم ک تو در آرامش زندگی کنی میدونم یکم سخته ولی این تنها راهِ...... یه قطره اشک از چشمم چکید خیلی ناراحت بودم
_باباجون پس شما هم با من بیاین اینجا خیلی خطرناکه.... بابا با یه لحن آروم و دلنشینی حرفشو ادامه داد
+دختر عزیزم ما میتونیم از پس خودمون بربیایم تو باید زود تر از اینجا بری هرچه زود تر برو و وسایلتو جمع کن.... با صدای گرفته ی گفتم
_باشه پس من زود تر برم وسایلمو جمع کنم ک اون پیدا نشه..... آروم با بغض بلند شدم تا از اتاق خارج شدم صدای مامانمو شنیدم ک داشت گریه میکرد و بابام ک داشت میگفت همه چی درست میشه رفتم سمت اتاقم روی تختم نشستم خدایا چرا!؟ چرا من دلم نمیخواد برم خدایا لطفا مراقب پدر و مادرم باش اشکام خود به خود سرازیر میشدن و من بهشون محل نمیدادم جمع کردن وسایلام ک تموم شد صدای در اومد یه لحظه ترسیدم گفتم نکنه سپهر باشه ولی با صدای کیان نگرانیم تموم شد
+بیا تو.... ماهرخ و کیان اومدن داخل چشمم افتاد به ماهرخ ک با گریه لب باز کرد
+آبجی جونم من هق هق نمیخام تو بری هق هق...... دوتا دستامو باز کردم و به آغوش کشیدمش با لحن آرومی باهاش حرف زدم
_عزیزم دلم منم دوست ندارم برم اصلا دوست ندارم برم ولی قول میدم بیام توهم زود زود بهم زنگ بزن... این کلاماتو با بغض میگفتم و هر لحظه امکان داشت بغضم با اشک سرازیر بشه کیان اومد نزدیکم و با لحنی ک گرفته بود آروم لب باز کرد
+آبجی تو نگران نباش من قول میدم مراقبشون باشم
_ازت ممنونم کیان.... کیان رو هم بغل کردم و بعد از خداحافظی و هزار بغضو ترس از خونه اومدم بیرون خیلی عجله داشتم یه تاکسی گرفتم و تا فرودگاه رفتم
*ماهتیسا*
_مامان جون باباجون من دلم نمیخاد برم سویس..... مامان نگاه ناراحتشو بهم دوخت ک بابا لباشو تکون داد
+دخترم ماهم دلمون نمیخواد تو بری اینو خودتم میدونی...... آروم سرمو به معنی آره بالا پایین کردم
+دخترم اون پسر عموی سگ صفتت میخاد تورو بزور به عقد خودش دربیاره اینو ک میدونی و منو مادرت دوست داریم ک تو در آرامش زندگی کنی میدونم یکم سخته ولی این تنها راهِ...... یه قطره اشک از چشمم چکید خیلی ناراحت بودم
_باباجون پس شما هم با من بیاین اینجا خیلی خطرناکه.... بابا با یه لحن آروم و دلنشینی حرفشو ادامه داد
+دختر عزیزم ما میتونیم از پس خودمون بربیایم تو باید زود تر از اینجا بری هرچه زود تر برو و وسایلتو جمع کن.... با صدای گرفته ی گفتم
_باشه پس من زود تر برم وسایلمو جمع کنم ک اون پیدا نشه..... آروم با بغض بلند شدم تا از اتاق خارج شدم صدای مامانمو شنیدم ک داشت گریه میکرد و بابام ک داشت میگفت همه چی درست میشه رفتم سمت اتاقم روی تختم نشستم خدایا چرا!؟ چرا من دلم نمیخواد برم خدایا لطفا مراقب پدر و مادرم باش اشکام خود به خود سرازیر میشدن و من بهشون محل نمیدادم جمع کردن وسایلام ک تموم شد صدای در اومد یه لحظه ترسیدم گفتم نکنه سپهر باشه ولی با صدای کیان نگرانیم تموم شد
+بیا تو.... ماهرخ و کیان اومدن داخل چشمم افتاد به ماهرخ ک با گریه لب باز کرد
+آبجی جونم من هق هق نمیخام تو بری هق هق...... دوتا دستامو باز کردم و به آغوش کشیدمش با لحن آرومی باهاش حرف زدم
_عزیزم دلم منم دوست ندارم برم اصلا دوست ندارم برم ولی قول میدم بیام توهم زود زود بهم زنگ بزن... این کلاماتو با بغض میگفتم و هر لحظه امکان داشت بغضم با اشک سرازیر بشه کیان اومد نزدیکم و با لحنی ک گرفته بود آروم لب باز کرد
+آبجی تو نگران نباش من قول میدم مراقبشون باشم
_ازت ممنونم کیان.... کیان رو هم بغل کردم و بعد از خداحافظی و هزار بغضو ترس از خونه اومدم بیرون خیلی عجله داشتم یه تاکسی گرفتم و تا فرودگاه رفتم
- ۶.۷k
- ۲۰ دی ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط