پارت
پارت ۵۱
کامیلان: مگه این دستبند چیه که اینقدر برات مهمه و به ما نمیگی
کالیکس : میشه بپرسم این روباه چیه
* کیان و از دستم گرفتن و از اتاق پرت کردم بیرون *
* همینطوری داشتن غر میزنن سرم و بهم میگفتن دستبندم چیه *
رزت : چیز مهمی نیست
کالیکس: اگه چیز مهمی بود اینطوری فرار نمیکردی
* همینطوری که داشتم دعوا میشدم برگشتم خواستم از اتاقم برم بیرون کا کالیکس اومد جلوم ولی بعد یه صدای غرش از توی باغ اومد رفتن بیرون تا ببینم چیه ولی درو هم قفل کردن *
رزت : ای خدا کیان
* یهو چشمم به پنجره افتاد *
رزت : هوف حس میکنم زندانی شدم .... یعنی از پنجره برم
* پنجرم دقیقا روبه روی همون باغه باید سریع باشم برم روی همون درخت *
رزت : مگه چه قدر میتونه سخت باشه
* یهو دیدم کیان با ظاهر انسانیش
پایین پنجرمه *
رزت : کیان!
کیان : بدو بیا پایین اون صدای سرگرم شون میکنه
* سریع رفتم پایین *
کیان : آفرین بیا بریم رو همون درخت
* رفتیم و همونجا نشستیم مطمعنم بعد از اینکارام تنبیه میشم *
رزت : کیان
کیان : هوم؟
رزت : منو اینطوری تنبیه میکنن
کیان : دستبند تو بده من بعد خودت برو
رزت : باشه بذار من برم پایین اول
* ولی وقتی که رفتم پایین برادران با پدرم پایین درخت بودن... *
رزت : به کل بدبخت شدم
کامیلان: مگه این دستبند چیه که اینقدر برات مهمه و به ما نمیگی
کالیکس : میشه بپرسم این روباه چیه
* کیان و از دستم گرفتن و از اتاق پرت کردم بیرون *
* همینطوری داشتن غر میزنن سرم و بهم میگفتن دستبندم چیه *
رزت : چیز مهمی نیست
کالیکس: اگه چیز مهمی بود اینطوری فرار نمیکردی
* همینطوری که داشتم دعوا میشدم برگشتم خواستم از اتاقم برم بیرون کا کالیکس اومد جلوم ولی بعد یه صدای غرش از توی باغ اومد رفتن بیرون تا ببینم چیه ولی درو هم قفل کردن *
رزت : ای خدا کیان
* یهو چشمم به پنجره افتاد *
رزت : هوف حس میکنم زندانی شدم .... یعنی از پنجره برم
* پنجرم دقیقا روبه روی همون باغه باید سریع باشم برم روی همون درخت *
رزت : مگه چه قدر میتونه سخت باشه
* یهو دیدم کیان با ظاهر انسانیش
پایین پنجرمه *
رزت : کیان!
کیان : بدو بیا پایین اون صدای سرگرم شون میکنه
* سریع رفتم پایین *
کیان : آفرین بیا بریم رو همون درخت
* رفتیم و همونجا نشستیم مطمعنم بعد از اینکارام تنبیه میشم *
رزت : کیان
کیان : هوم؟
رزت : منو اینطوری تنبیه میکنن
کیان : دستبند تو بده من بعد خودت برو
رزت : باشه بذار من برم پایین اول
* ولی وقتی که رفتم پایین برادران با پدرم پایین درخت بودن... *
رزت : به کل بدبخت شدم
- ۱۰۴
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط