باران که می زند تو نه هستی نه نیستی
باران که می زند تو نه هستی نه نیستی
انگار می شناسمت اما تو کیستی؟
آیا تو آن شبانه ی تلخی که سال هاست
هم بغضِ من سیاهی شب را گریستی؟
.
یا نه .. فقط شبحی دور و ساکتی
روح مترسکی که نبودی، نزیستی
.
پس من چرا همیشه نفس می کشم تو را؟
پس تو چرا نمی روی از خاطرم چرا؟
پس من چرا نمرده ام از دوریت .. چرا؟!
.
هرشب که من به یاد تو هستم تو نیستی
ای حس تلخ گمشده در من، کیستی؟
آیا تو آن شبانه ی تلخی که سال هاست
هم بغضِ من سیاهی شب را گریستی؟
.
یا نه .. فقط شبحی دور و ساکتی
روح مترسکی که نبودی، نزیستی
.
پس من چرا همیشه نفس می کشم تو را؟
پس تو چرا نمی روی از خاطرم چرا؟
پس من چرا نمرده ام از دوریت .. چرا؟!
کامران رسول زاده
انگار می شناسمت اما تو کیستی؟
آیا تو آن شبانه ی تلخی که سال هاست
هم بغضِ من سیاهی شب را گریستی؟
.
یا نه .. فقط شبحی دور و ساکتی
روح مترسکی که نبودی، نزیستی
.
پس من چرا همیشه نفس می کشم تو را؟
پس تو چرا نمی روی از خاطرم چرا؟
پس من چرا نمرده ام از دوریت .. چرا؟!
.
هرشب که من به یاد تو هستم تو نیستی
ای حس تلخ گمشده در من، کیستی؟
آیا تو آن شبانه ی تلخی که سال هاست
هم بغضِ من سیاهی شب را گریستی؟
.
یا نه .. فقط شبحی دور و ساکتی
روح مترسکی که نبودی، نزیستی
.
پس من چرا همیشه نفس می کشم تو را؟
پس تو چرا نمی روی از خاطرم چرا؟
پس من چرا نمرده ام از دوریت .. چرا؟!
کامران رسول زاده
- ۲.۲k
- ۳۱ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط