{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

[☆part⁵☆]
بعد تموم شدن زخم های صورتم جلوم زانو زد و مچ پام رو روی زانوش گذاشت،باندپیچی کرد و دوباره گذاشتش روی زمین ،وقتی شروع کرد به تمیز کردن زانوم بهش نگاه کردم،تو فکر اینکه چرا داره اینجوری رفتار میکنه غرق شدم
+چرا بهم‌زل زدی؟
-چرا داری اینکار رو میکنی؟چرا تحدیدم میکنی و با وجود اینکه فرار کردم داری کمکم میکنی؟
+چون تو مال منی.و خوشم نمیاد کسی به اموالم دست بزنه‌.
گونه هام‌به خاطر ترکیبی از خجالت و عصبانیت قرمز شد
-مگه من وسیلم که مال کسی باشم؟!من مال تو نیستم!
+چه بخوای چه نخوای باید بهش عادت کنی،کوچولو.
-من‌کوچولو نیستم!
البته نسبت به اون واقعا کوچولو بودم.اون قد بلند و هیکلی بود.حدودا دو برابر من.
خندید
+باشه،کوچولو.حالا برو تو اتاقت استراحت کن.و دوباره این کار ها به سرت نزنه،وگرنه به تخت قفلت میکنم تا نتونی فرار کنی‌.
از‌ عصبانیت زبونم بند اومده بود،سریع از اتاقش لنگان لنگان رفتم بیرون.برگشتم تو اتاق خودم،یه دوش طولانی گرفتم و یه شلوار نازک و تاپ تنگ پوشیدم و روی تخت خودم رو انداختم.از خستگی و درد حتی نفهمیدم کی خوابم برد.
صبح با صدای الارم از خواب بیدار شدم،عمارت ساکت بود،لنگان رفتم‌ پایین پله ها.اخر هفته بود پس خدمتکار ها نبودن،خبری از الکساندر هم نبود،خونه تنها بودم،رفتم تو‌ اشپزخانه،یه بشقاب روی میز بود،بیکن و تخم مرغ و یه لیوان قهوه بود و یه یادداشت
+باید برای یه کاری برم خارج از شهر،شب بر میگردم،زیاد دلتنگم نشو.صبحونه بخور و دردسر درست نکن.
خندم گرفت.بشقاب و لیوان رو برداشتم،رفتم توی بالکن روی میز گذاشتم،روی یه صندلی نشستم و اروم صبحونم رو خوردم و همونجا حدود یه ساعت نشستم و از هوا لذت بردم.
بعدش برگشتم داخل تا یکمی استراحت کنم،دوش گرفتم و یه کراپ تنگ و شلوارک پوشیدم و خوابیدم.وقتی بیدار شدم ساعت نزدیک ۱۸ بود،یه دوش کوتاه گرفتم و رفتم شام درست ‌کنم.
وسط غذا درست کردن بودم که صدای باز شدن در اومد.
-بلاخره برگشتی؟
به در تکیه داد و پوزخند زد
+اُه،فک نمیکردم گربه کوچولو اشپزی بلد باشه.
-اینجوری صدام نکن!
+باشه،گربه کوچولو.
دیدگاه ها (۷)

[☆part⁶☆]ویوی الکساندر:از اینکه موقع عصبانیت گونه هاش قرمز م...

[☆part⁷☆]صبح بیرون منتظرش بودم،وقتی اومد پایین قلبم به شدت ت...

[☆part⁴☆]شب وقتی مطمئن شدم همه خوابیدن از بالکن اروم اومدم پ...

ادامه ی پارت ۳ویوی ایزابلا:با اشک تو چشمام از اتاقش رفتم بیر...

part ۲۱ویو تهیونگ ا/ت رو بغل کردم راهی خونه شدم رفتم به طرف ...

[♡part⁶♡]تا اینکه گوشیم زنگ خورد.لیام،دست راست پدرم که بهش س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط