{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه ی پارت

ادامه ی پارت ۳
ویوی ایزابلا:
با اشک تو چشمام از اتاقش رفتم بیرون و در رو پشت خودم کوبیدم،رفتم تو اتاقی که گفته بود،روی تخت نشستم و گریه کردم
بعد از چند دقیقه در زدن.اشکام رو پاک کردم
-بیا
خدمتکار بود،یه چمدون کوچیک سفید رو گذاشت کنار تخت
/ارباب گفتن اینا لباسای مورد نیاز شماست.
سر تکون دادم و رفت‌
رفتم یه دوش گرفتم و یه تاپ و شورتک پوشیدم و با موهای نیمه خیس رفتم توی بالکن،سیگاری که توی جیب شلوارم بود و روشن کردم و به دوردست خیره شدم.
سرم هنوز به خاطر ضربه درد میکرد،به این که پدرم چقدر راحت منو فروخت فک میکردم،البته تعجب نمیکنم،همیشه دنبال پول و قماربازیه،حتی اگه جونش به خاطرش بره.از یه طرفی هم کنجکاو بودم الکساندر میخواد باهام چیکار کنه..
بیشتر از همه نگران لیلی بودم.نمیدونستم چطوره یا چیکار میکنه،حتما نگرانم شده...
گوشیم رو برداشتم و بهش زنگ زدم
×بلا!کجاییی؟!داشتم دیوانه میشدم!
همه چیز رو با بغض براش تعریف کردم.
-حالا باید چیکار کنم؟
×باید هرجور شده فرار کنی!صددرصد تو رو میکشه!
بعد چند دقیقه حرف زدن قطع کردم،حق با اون بود،باید فرار میکردم...
دیدگاه ها (۱)

[☆part⁴☆]شب وقتی مطمئن شدم همه خوابیدن از بالکن اروم اومدم پ...

[☆part⁵☆]بعد تموم شدن زخم های صورتم جلوم زانو زد و مچ پام رو...

[☆part³☆]ویو ی الکساندر:قبل از اینکه به زمین برخورد کنه سریع...

[☆part²☆]با صدای خنده ی مرد غریبه کمی مکث کردم.حس خوبی نداشت...

[☆part³²☆]ویوی الکساندربوسه اروم و فراموش نشدنی بود،بعد چند ...

╭╌┄ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط