part
[☆part⁴☆]
شب وقتی مطمئن شدم همه خوابیدن از بالکن اروم اومدم پایین،نصفه ی راه پام لیز خورد و افتادم روی زمین و مچ پام بدجور پیچ خورد،اما لنگان لنگان با سرعت از در حیاط خارجشدم،حتی نمیدونستم کجا برم،فقط میخواستم از این جهنمی که پدرم منو توش انداخته بود فرار کنم.
سمت یه جاده خاکی قدیمی پشت عمارت دویدم،تهش رسید به یه جنگل تاریک،وحشت کرده بودم،اما نمیخواستم هم برگردم.
صدایی از پشت سرم اومد،برگشتم و با یه...
ویو ی الکساندر:
شب داشتم توی اتاقم کار میکردم که با صدای برخورد یه چیزی با زمین حواسم از برگه ها پرت شد،خب..موش کوچولو از خونه فرار کرد،دنبالش رفتم،دیدم وارد جنگل شد،اونجا پر از شکارچی های کثیفی بود که برای دختر هایی مثل اون سر و گردن میشکستن،مخصوصا تو اون لباس ها.خب تاپش تنگ بود و باز و شرتکش هم کوتاه بود،زیادی کوتاه.
سریع دنبالش رفتم و دیدم روی زمین افتاده،چندتا مرد دورش میچرخیدن،گونش کبود بود،گوشه لبش شکافته بود،از زخم سرش روباره خون میومد،زانوش زخم بود،دندش رو از درد نگه داشته بود،مشخص بود بد کتکش زده بودن،تعجبی هم نداشت،البته حقش بود دختره ی کله شق.
اما از یه جهت هم چون باهاش خیلی بد حرف زدم احساس گناه داشتم...
آه،ببخیال.تفنگم رو دراوردم و هوایی شلیک کردم
+گمشید
مرد ها با دیدنم فرار کردن،میدونستن نباید باهام در بیوفتن،رفتم سمتش و روی شونم انداختمش،هنوز اعصبانی بودم اما خودمو کنترل میکردم،راه افتادم سمت عمارت،وقتی رسیدیم مستقیم بردمش اتاق خودم،نشوندمش روی تخت،
+همینجا بشین.جرئن نکن تکون بخوری.
ویوی بلا.
(فلش بک به قبل رسیدن الکس)
پشت سرم چندتا مرد هیکلی با تفنگ های شکاری بودن.
-ش..شما کی هستید؟!
÷اینجا چیکار میکنی،خوشگله؟گم شدی؟
به موهام میخواست دست بزنه که عقب رفتم
÷جنگل برای کوچولو هایی مثل تو امن نیست.چطوره با ما بیای؟امشب هم تخت ما گرم میشه هم تو.
بهش محکم سیلی زدم.
-کثافت منحرف!
خون جلوی چشماش رو گرفت و همه شون شروع کردن به کتک زدنم تا اینکه صدای الکس اومد.
(زمان حال)
با یه جعبه کمک های اولیه برگشت،بی هیچ حرفی شروع کرد به ضدعفونی کردن زخمای صورتم.از درد و سوزش به پتو چنگ زدم...
شب وقتی مطمئن شدم همه خوابیدن از بالکن اروم اومدم پایین،نصفه ی راه پام لیز خورد و افتادم روی زمین و مچ پام بدجور پیچ خورد،اما لنگان لنگان با سرعت از در حیاط خارجشدم،حتی نمیدونستم کجا برم،فقط میخواستم از این جهنمی که پدرم منو توش انداخته بود فرار کنم.
سمت یه جاده خاکی قدیمی پشت عمارت دویدم،تهش رسید به یه جنگل تاریک،وحشت کرده بودم،اما نمیخواستم هم برگردم.
صدایی از پشت سرم اومد،برگشتم و با یه...
ویو ی الکساندر:
شب داشتم توی اتاقم کار میکردم که با صدای برخورد یه چیزی با زمین حواسم از برگه ها پرت شد،خب..موش کوچولو از خونه فرار کرد،دنبالش رفتم،دیدم وارد جنگل شد،اونجا پر از شکارچی های کثیفی بود که برای دختر هایی مثل اون سر و گردن میشکستن،مخصوصا تو اون لباس ها.خب تاپش تنگ بود و باز و شرتکش هم کوتاه بود،زیادی کوتاه.
سریع دنبالش رفتم و دیدم روی زمین افتاده،چندتا مرد دورش میچرخیدن،گونش کبود بود،گوشه لبش شکافته بود،از زخم سرش روباره خون میومد،زانوش زخم بود،دندش رو از درد نگه داشته بود،مشخص بود بد کتکش زده بودن،تعجبی هم نداشت،البته حقش بود دختره ی کله شق.
اما از یه جهت هم چون باهاش خیلی بد حرف زدم احساس گناه داشتم...
آه،ببخیال.تفنگم رو دراوردم و هوایی شلیک کردم
+گمشید
مرد ها با دیدنم فرار کردن،میدونستن نباید باهام در بیوفتن،رفتم سمتش و روی شونم انداختمش،هنوز اعصبانی بودم اما خودمو کنترل میکردم،راه افتادم سمت عمارت،وقتی رسیدیم مستقیم بردمش اتاق خودم،نشوندمش روی تخت،
+همینجا بشین.جرئن نکن تکون بخوری.
ویوی بلا.
(فلش بک به قبل رسیدن الکس)
پشت سرم چندتا مرد هیکلی با تفنگ های شکاری بودن.
-ش..شما کی هستید؟!
÷اینجا چیکار میکنی،خوشگله؟گم شدی؟
به موهام میخواست دست بزنه که عقب رفتم
÷جنگل برای کوچولو هایی مثل تو امن نیست.چطوره با ما بیای؟امشب هم تخت ما گرم میشه هم تو.
بهش محکم سیلی زدم.
-کثافت منحرف!
خون جلوی چشماش رو گرفت و همه شون شروع کردن به کتک زدنم تا اینکه صدای الکس اومد.
(زمان حال)
با یه جعبه کمک های اولیه برگشت،بی هیچ حرفی شروع کرد به ضدعفونی کردن زخمای صورتم.از درد و سوزش به پتو چنگ زدم...
- ۴.۳k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط