{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

موتور در دل سیاهی شب تنها چراغش نوری لرزان بر جادهی پیش رو میانداخت ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁴.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨


موتور در دلِ سیاهیِ شب، تنها چراغش نوری لرزان بر جاده‌ی پیش رو می‌انداخت. سرعتِ وحشیانه‌ی موتور، باد را در صورتشان می‌کوبید. لوسیا ناخودآگاه حلقه‌ی دستانش را دور کمرِ جونگکوک تنگ‌تر کرد؛ چشمانش را بست و فریاد زد:

_ کجا می‌بری منو؟!

اما سکوتِ جونگکوک، تنها جوابش بود.

بعد از مدتی، صدای غرشِ موتور در فضایی وسیع‌تر پیچید. نورِ چراغ، خود را بر دایره‌ی عظیمی از آسفالتِ سیاه انداخت؛ یک «پیستِ موتورسواریِ حرفه‌ای» موتور با صدای جیغ‌مانندی ایستاد.

همون پیستی که امشب قرار بود مسابقه داشته باشه، ولی به لطف پدرش و مهمونی خسته کننده اش، نتونست بیاد.

لوسیا بلافاصله بعد ایستادن موتور گفت:

_ دیوونه شدی؟!

جونگکوک چیزی نگفت، و قبل از آنکه لوسیا فرصتِ تحلیلِ موقعیت را بیابد، با سردی گفت:

_محکم‌تر بچسب

و بعد، با شتابی که زمین زیرِ چرخ‌ها را سوزاند، موتور از جا کنده شد. پیست خالی بود؛ هیچ جنبنده‌ای نبود. انگار جونگکوک می‌خواست تمام حرصِ امشبش را، اینجا در این میدانِ خالی، روی این سرعتِ دیوانه‌وار، خالی کند.

موهای نیمه‌خیسِ هر دو در هوا می‌رقصید و بادِ سرد، لرزه‌ای بر تنِ لوسیا می‌انداخت. دستاش کمرِ جونگکوک را سفت چنگ زده بود، بغضی در گلویش گیر کرده بود.

پس از چند دورِ سرسام‌آور، موتور ناگهان ایستاد.

جونگکوک منتظر ماند.

لوسیا با لرزِ شدیدی از موتور پایین پرید و کلاهِ کاسکت را پرت کرد توی بغلِ پسر. جونگکوک کلاه رو گرفت، و روی موتور گذاشت، وقتی از موتور پیاده شد، دستی به موهایِ سیاهش کشید و آن‌ها را به عقب داد.

لوسیا، با ترکیبی از خشم و وحشت، گفت:

_ معلومه داشتی چیکار میکردی؟! کم مونده بود از ترس سکته کنم!

جونگکوک نگاهِ خیره‌اش را به او دوخت و با لحنی که بیشتر شبیه سرزنش بود تا توجیه، گفت:

_ مگه تقصیرِ منه که تو انقدر ترسویی؟

لوسیا، با نیشخندی که از حرصِ تلخش برمی‌آمد، دست‌هایش را به سینه پسر کوبید و او را هل داد:

_ تو یه روانی، می‌فهمی؟!

ناگهان، با اخمی که صورتش را پوشاند، مچ دست لوسیا را گرفت و او را به سمتِ صورتش کشید. فاصله شان به قدری کم شد که نفس‌هایشان با هم در هم آمیخت. چشم‌های بی‌روحِ جونگکوک، در چشم‌های لرزانِ لوسیا قفل شد.

لوسیا تلاش کرد، تقلا کرد و گفت:

_ ولم کن

اما جونگکوک گوش نمی‌داد. دختر آنقدر تقلا کرد که ناگهان پایش به پشتِ سنگی که در کنارِ پیست بود، گیر کرد و از تعادل افتاد. با ترس چشماشو سریع بست و ناخواسته، بازویِ جونگکوک را هم گرفت تا نیفتد، اما هر دو نقشِ زمین شدند.

سکوت مثل پرده رویشان افتاد.

و اما وقتی به خودشون اومدن، لب‌هایشان رویِ هم بود....


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۹)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁵..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨هر دو در شک فرو رفته بودن، هی...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁶..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨هوای شب سنگین‌تر شده بود. سک...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²³..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨دختر با لبخندی که بوی تحقیر م...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²²..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨بدون اینکه لباساش رو عوض کنه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط