هر دو در شک فرو رفته بودن هیچکدوم تکان نمیخوردند و فقط به چشم ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁵.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
هر دو در شک فرو رفته بودن، هیچکدوم تکان نمیخوردند و فقط به چشم های تعجب زدهی همدیگه زل زده بودن.
که ناگهان جونگکوک به سرعت ازش فاصله گرفت و بلند شد.
با تعجب دستش رو روی لبش گذاشت و با خشم گفت:
_ الان چه غلطی کردی؟!
لوسیا هنوز در شوک بود، خودش رو بلند کرد و مقابلش ایستاد. انگشت اشاره اش رو بالا گرفت و با لرز و اضطراب گفت:
_ اتفاقی که، الان افتاد رو...فراموشش میکنی!
و بعد نگاهش رو ازش دزدید و چرخید تا بره، اما مچ دستش بار دیگر محکم اسیر شد.
جونگکوک تک خنده ای از حرص زد و با نیشخند گفت:
_ فکر کردی داری کجا میری؟!
لوسیا چشماش رو آهسته بست و گفت:
_ معلومه، میرم خونه.
پسر خندید، نه از شادی و هیجان، از خشم و حرصی که دختر هر لحظه توی سرش میکوبید.
حلقه دستاش رو محکم تر کرد و دختر رو با شتاب به سمت خودش کشید.
صورتشان باز نزدیک شد، قلب دخترک دیوانه وار بر سینه اش ضربه میزد.
اما جونگکوک با نگاهی سرریز از عصبانیت و نارضایتی، بهش خیره بود.
جونگکوک با همان صدای بم و جدی اش گفت:
_ از اول قصدت همین بود مگه نه؟
لوسیا تعجب زده گفت: چی؟
جونگکوک کمی خم شد، حالا چشم هاشون در مقابله هم، در تاریکیِ شب میدرخشیدند.
جونگکوک خیره بهش با سردی گفت:
_ اولش از عمد بهم نزدیک شدی، بعد به بهانه دیدنم اومدی خونم...و حالا کاری کردی اولین بوسه ام با تو رقم بخوره!
لوسیا با ناباوری بهش خیره بود.
بعد با خشم دستش رو با شتاب از دستش آزاد کرد و قدمی عقب رفت.
اخم کرد و با تعجب گفت: من هیچ کاری رو از عمد انجام ندادم.
مکث کرد، و قبل اینکه جونگکوک حرف بزنه، کلامش رو برید.
لوسیا: و انتظار داری باور کنم این اولین بوسه ات بود؟ هه...منو نخندون!
جونگکوک به وضوح خشمش بیشتر شد، خم شد سمتش و رو به دختر گفت:
_ فکر میکنی کی هستی که بخوام به خاطرات دروغ تفت بدم؟ هوم؟!
لوسیا چیزی نگفت، فقط با سکوت بهش نگاه میکرد.
جونگکوک قدمی نزدیک تر اومد:
_ دخترایی مثل تو، کافیه تا یه پسر پولدار ببینن تا آب دهنشون راه بیوفته، بعد با هر عشوه و دروغی که میتونن بهشون نزدیک تر میشن.
مکث کرد، لوسیا دهانش رو باز کرد تا چیزی بگه اما با حرف جونگکوک دهانش قفل شد.
جونگکوک: حالا بگو ببینم، قبل من با چند نفر این کارو کردی؟ نکنه تا تخت هم پیش رفتی.....
حرف پسر با سیلی که به صورتش خورد خفه شد.
صدای سیلی، مثل شلاق در هوا پیچید.
لوسیا با بغض و صدایی لرزان انگشت اشاره اش رو بالا آورد و گفت:
_ حق نداری در باره ام اینطوری قضاوت کنی!
بعد سریع از جونگکوک دور شد و شروع کرد به دویدن. کلاه هودی اش را با هق هق سرش کرد و به سرعت میدوید.
جونگکوک هنوز اونجا ایستاده بود، خیره به زمین، سکوت کرده بود. بعد ناگهان خندید، بلند و از خشم.
لگدی به سنگی کوچک که روی زمین بود زد و اون طرف پرتش کرد.
دستش رو میان موهاش برد و تند تند بهمِش ریخت:
_ گندش بزنن!
ادامه دارد...
خانومی حمایت یادت نره
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
هر دو در شک فرو رفته بودن، هیچکدوم تکان نمیخوردند و فقط به چشم های تعجب زدهی همدیگه زل زده بودن.
که ناگهان جونگکوک به سرعت ازش فاصله گرفت و بلند شد.
با تعجب دستش رو روی لبش گذاشت و با خشم گفت:
_ الان چه غلطی کردی؟!
لوسیا هنوز در شوک بود، خودش رو بلند کرد و مقابلش ایستاد. انگشت اشاره اش رو بالا گرفت و با لرز و اضطراب گفت:
_ اتفاقی که، الان افتاد رو...فراموشش میکنی!
و بعد نگاهش رو ازش دزدید و چرخید تا بره، اما مچ دستش بار دیگر محکم اسیر شد.
جونگکوک تک خنده ای از حرص زد و با نیشخند گفت:
_ فکر کردی داری کجا میری؟!
لوسیا چشماش رو آهسته بست و گفت:
_ معلومه، میرم خونه.
پسر خندید، نه از شادی و هیجان، از خشم و حرصی که دختر هر لحظه توی سرش میکوبید.
حلقه دستاش رو محکم تر کرد و دختر رو با شتاب به سمت خودش کشید.
صورتشان باز نزدیک شد، قلب دخترک دیوانه وار بر سینه اش ضربه میزد.
اما جونگکوک با نگاهی سرریز از عصبانیت و نارضایتی، بهش خیره بود.
جونگکوک با همان صدای بم و جدی اش گفت:
_ از اول قصدت همین بود مگه نه؟
لوسیا تعجب زده گفت: چی؟
جونگکوک کمی خم شد، حالا چشم هاشون در مقابله هم، در تاریکیِ شب میدرخشیدند.
جونگکوک خیره بهش با سردی گفت:
_ اولش از عمد بهم نزدیک شدی، بعد به بهانه دیدنم اومدی خونم...و حالا کاری کردی اولین بوسه ام با تو رقم بخوره!
لوسیا با ناباوری بهش خیره بود.
بعد با خشم دستش رو با شتاب از دستش آزاد کرد و قدمی عقب رفت.
اخم کرد و با تعجب گفت: من هیچ کاری رو از عمد انجام ندادم.
مکث کرد، و قبل اینکه جونگکوک حرف بزنه، کلامش رو برید.
لوسیا: و انتظار داری باور کنم این اولین بوسه ات بود؟ هه...منو نخندون!
جونگکوک به وضوح خشمش بیشتر شد، خم شد سمتش و رو به دختر گفت:
_ فکر میکنی کی هستی که بخوام به خاطرات دروغ تفت بدم؟ هوم؟!
لوسیا چیزی نگفت، فقط با سکوت بهش نگاه میکرد.
جونگکوک قدمی نزدیک تر اومد:
_ دخترایی مثل تو، کافیه تا یه پسر پولدار ببینن تا آب دهنشون راه بیوفته، بعد با هر عشوه و دروغی که میتونن بهشون نزدیک تر میشن.
مکث کرد، لوسیا دهانش رو باز کرد تا چیزی بگه اما با حرف جونگکوک دهانش قفل شد.
جونگکوک: حالا بگو ببینم، قبل من با چند نفر این کارو کردی؟ نکنه تا تخت هم پیش رفتی.....
حرف پسر با سیلی که به صورتش خورد خفه شد.
صدای سیلی، مثل شلاق در هوا پیچید.
لوسیا با بغض و صدایی لرزان انگشت اشاره اش رو بالا آورد و گفت:
_ حق نداری در باره ام اینطوری قضاوت کنی!
بعد سریع از جونگکوک دور شد و شروع کرد به دویدن. کلاه هودی اش را با هق هق سرش کرد و به سرعت میدوید.
جونگکوک هنوز اونجا ایستاده بود، خیره به زمین، سکوت کرده بود. بعد ناگهان خندید، بلند و از خشم.
لگدی به سنگی کوچک که روی زمین بود زد و اون طرف پرتش کرد.
دستش رو میان موهاش برد و تند تند بهمِش ریخت:
_ گندش بزنن!
ادامه دارد...
خانومی حمایت یادت نره
- ۱.۸k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط