سیما زایید رفتم بودم عیادتش
86^
سیما زایید . رفتم بودم عیادتش .
یادم رفته بود بنویسم بچه اش پسر است . پف داشت و قرمز بود ولی تابلو بود شبیه آریاست . کاش اخلاقش مثل پدرش سر اعصاب نباشد .
دایی بچه هم آنجا بود ، روی یک صندلی ته بیمارستان . دایی تنها نبود ، خاله ی بچه هم کنارش نشسته بود و نگذاشت من بروم کنارش بنشینم . سارای ورپریده !!
میدانستم او هم آمده ، لذا لباس نو پوشیده بودم . یک مجلسی جذب و کشی سیاه که تا زیر زانو می آمد و جوراب شلواری تور . موهای شرابی ام را هم با روبان سیاه بسته بودم . از شرح آرایشم می گذرم چرا که نشد کنارش بنشینم و او هم مرا از نزدیک ندید ، دورا دور سلامی به هم دادیم و دیگر حواسش به من نبود ، چه می فهمید توی چشمم مداد چه رنگی کشیده ام و خط لبم چه رنگیست و از این حرف ها .
روی یک صندلی به فاصله چند متر از آنها نشسته بودم . هیچ کدامشان مرا نمی دیدند . سارا سرش را به شانه برادرش تکیه داده بود و حرف میزدند .
سارا موی کوتاه و قهوه ای روشن دارد ، معمولا آرایش نمیکند و البسه شیری و کرم رنگ می پوشد .
امروز هم هر دویشان پیراهن سفید و شلوار کرم پوشیده بودند ، به اصطلاح ست کرده بودند .
سارا ، فارغ از اینکه لج مرا خواهر شوهر وارانه در میآورد (باشد میدانم او شوهرم نیست ، اشکم را در نیاورید ) ، رابطه ای که با برادرش دارد هم رو مخ است . من و مهران هیچ خیر همدیگر را نخواسته ایم ، همیشه جنگمان بوده ولی سارا و او ، انگار جانشان به هم بند بود . انگار دو قلو بودند و بدون همدیگر می مردند ، دو قلو هایی با نه سال اختلاف سنی ! این دو تا برعکس من و مهران که فقط دو سال اختلاف سنی داشتیم ، همیشه جان شان برای همدیگر در میرفت ؛ سارا همیشه تمام ماه میگفت منتظر است آخر ماه بشود و برادرش برگردد و او هم که هر بار جایی گیر می آوردمش میگفت خواهرش خانه تنهاست و میرفت .
بلند شدم و رفتم . بعدا سیمای بیچاره ی تازه زاییده زنگم زد که چرا رفته ام و شام دعوتم ولی من دیگر برنگشتم . صادقانه بنویسم ، آرایش کردن و آراستن سر و لباس برای کسی که تو را نمی بیند خیلی اعصاب آدم را خراش میدهد .
با اینکه عاشقش هستم اما خیلی دلخورم . دو تای در چوبی را می بندم و پشت در اتاقم می نشینم ، تا خود شب گریه می کنم .
_مینا ، نهم اگوست ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
سیما زایید . رفتم بودم عیادتش .
یادم رفته بود بنویسم بچه اش پسر است . پف داشت و قرمز بود ولی تابلو بود شبیه آریاست . کاش اخلاقش مثل پدرش سر اعصاب نباشد .
دایی بچه هم آنجا بود ، روی یک صندلی ته بیمارستان . دایی تنها نبود ، خاله ی بچه هم کنارش نشسته بود و نگذاشت من بروم کنارش بنشینم . سارای ورپریده !!
میدانستم او هم آمده ، لذا لباس نو پوشیده بودم . یک مجلسی جذب و کشی سیاه که تا زیر زانو می آمد و جوراب شلواری تور . موهای شرابی ام را هم با روبان سیاه بسته بودم . از شرح آرایشم می گذرم چرا که نشد کنارش بنشینم و او هم مرا از نزدیک ندید ، دورا دور سلامی به هم دادیم و دیگر حواسش به من نبود ، چه می فهمید توی چشمم مداد چه رنگی کشیده ام و خط لبم چه رنگیست و از این حرف ها .
روی یک صندلی به فاصله چند متر از آنها نشسته بودم . هیچ کدامشان مرا نمی دیدند . سارا سرش را به شانه برادرش تکیه داده بود و حرف میزدند .
سارا موی کوتاه و قهوه ای روشن دارد ، معمولا آرایش نمیکند و البسه شیری و کرم رنگ می پوشد .
امروز هم هر دویشان پیراهن سفید و شلوار کرم پوشیده بودند ، به اصطلاح ست کرده بودند .
سارا ، فارغ از اینکه لج مرا خواهر شوهر وارانه در میآورد (باشد میدانم او شوهرم نیست ، اشکم را در نیاورید ) ، رابطه ای که با برادرش دارد هم رو مخ است . من و مهران هیچ خیر همدیگر را نخواسته ایم ، همیشه جنگمان بوده ولی سارا و او ، انگار جانشان به هم بند بود . انگار دو قلو بودند و بدون همدیگر می مردند ، دو قلو هایی با نه سال اختلاف سنی ! این دو تا برعکس من و مهران که فقط دو سال اختلاف سنی داشتیم ، همیشه جان شان برای همدیگر در میرفت ؛ سارا همیشه تمام ماه میگفت منتظر است آخر ماه بشود و برادرش برگردد و او هم که هر بار جایی گیر می آوردمش میگفت خواهرش خانه تنهاست و میرفت .
بلند شدم و رفتم . بعدا سیمای بیچاره ی تازه زاییده زنگم زد که چرا رفته ام و شام دعوتم ولی من دیگر برنگشتم . صادقانه بنویسم ، آرایش کردن و آراستن سر و لباس برای کسی که تو را نمی بیند خیلی اعصاب آدم را خراش میدهد .
با اینکه عاشقش هستم اما خیلی دلخورم . دو تای در چوبی را می بندم و پشت در اتاقم می نشینم ، تا خود شب گریه می کنم .
_مینا ، نهم اگوست ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
- ۱.۶k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط